<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سروستان</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/</link>
<description>اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 07:49:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حادثه1</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>روز پنج شنبه سی ام مهر سروین رو خوش و خرم راهی مدرسه کردم.ظاهرا حول و حوش ساعت هفت ونیم دیگه توی مدرسه بوده. منم توی خونه داشتم کارامو می کردم که موبایلم زنگ زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مدرسه بود.یکی از ناظم هاشون پشت خط بود و به من گفت دخترتون امروز یه کمی حال نداره بیاین دنبالش ببریدش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم گفتم صبح حالش خوب بود. چی شده یه دفعه حالش بد شده و از اون خانم خواستم که گوشی رو بدن به خود سروین تا باهاش حرف بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروین هم گوشی رو گرفت و دیدم داره شل شل حرف می زنه. گفتم چی شدی تو که صبح مشکلی نداشتی چرا بیام دنبالت. گفت حالم خوب نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون لحظه دوباره خانم ناظم گوشی رو گرفت و گفت: یکی از بچه ها زده توی دماغش و دماغش  خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومده شما هم همین الان بیا دنبالش و براش یه دست لباس بیار و من هم هرچی به سروین می گم که بگو کی زده توی دماغت نمی گه.اگر بگه من پدر اون بچه رو در میارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیاط مدرسه سروین اینا دو تکه است. ظاهرا بچه های کلاس اول نباید به حیاط پایین برن.سروین هم که اون لحظه خودش هم ترسیده بوده  وقتی ناظم ازش می پرسه حیاط پایین رفته بودی می گه آره. در صورتی که کلا بچه محتاطیه و اون روز هم اصلا حیاط پایین نرفته بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خانم ناظم بهم گفت پاشو بیا ببرش .اومدم بگم آخه خانم محترم تو می دونی من الان کجام. من لااقل ۱۷ کیلومتر از شما دورترم ماشین هم که پیش من نیست من چه جوری خودمو برسونم به اون جا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به جاش بهش گفتم من الان نمی تونم بیام شما مانتوشو دربیارین و بنشونینش کنار بخاری .تا من خودمو برسونم .چون سروین لرز هم کرده بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من هم مودنم که چه کار کنم. اولین فکری که به ذهنم رسید تماس با همسرجان بود و اینکه ازش بپرسم چرا انقدر زود بچه رو گذاشته مدرسه تا این اتفاق بیفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه به همسری زنگ زدم و ایشون هم گفت نه من سر ساعت هفت و نیم گذاشتمش که به صف برسه.جریان رو براش تعریف کردم و حسابی عصبانی شد و گفت همین الان می رم حسابشونو می رسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسرجان ما هم وقتی اون روی چند تا نقطه اش بالا بیاد و خون جلوی چشماشو بگیره دیگه هیچی حالیش نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدتر پشیمون شدم که بهش خبر دادم و به جاش به برادرم زنگ زدم که با همسری تماس بگیره و مانع داد و بیدادش بشه. برادر جان جواب نداد به پدرم زنگ زدم و شرح ماوقع رو سریع براش گفتم و قرار شد فورا با همسری تماس بگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما انگار تماس های ما کمی طولانی شده بوده و همسرجان کار خودشو کرده بوده و یه دعوای جانانه با مدیر و معاون کرده بوده و حسابی تهدیدشون کرده که ازشون شکایت خواهد کرد و سروین رو هم خواسته و بهش اولتیماتوم داده که زود می ری اون بچه رو پیدا می کنی و به من نشونش می دی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر حال وقتی پدرم با همسرجان تماس می گیره دیگه بی فایده بوده. بعدش همسرجان به من زنگ زد که بنشین توی خونه تا بیام دنبالت و با هم بریم مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش برادرم تماس گرفت که تو چه کار داشتی.گفتم قضیه از این قرار بوده و او هم کلی من رو دعوا کرد که چرا خواستم جلوی همسرجان رو بگیرم و حق با همسرجان بوده و باید به عنوان پدر بچه دعوا می کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رو هم بگم که سروین اصلا تا به حال خون دماغ نشده بود و این قضیه کاملا غیر عادی بود.اما چون من خانوادگی این مشکل رو در بچگی داشتیم برای همین من قضیه رو جدی نگرفته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اینکه سروین از درسش عقب نمونه وقتی هم سرجان اومد خونه تا ظهر صبر کردیم و رفتیم دنبالش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمتون روز بد نبینه . وقتی سروین اومد دیدم تمام لباساش خونیه از مانتو و مقنعه و شلوار و جلیقه و کیف و کفش و جوراب و حتی تی شرتی که زیر مانتوش پوشیده خونیه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خودش چیزی نگفت.تا روز شنبه دیدیم که دماغش تازه داره کبود می شه و ورمش هم می خوابه.اما دماغ حالت طبیعی نداره و کمی کج شده.روز یک شنبه وقت دکتر گوش و حلق و بینی گرفتم و بردمش بالاخره دکتر. دکتر هم دستور عکس داد. بعد از دیدن عکس ها گفت که دماغ دخترم شکسته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورنمی کردم.اما دکتر گفت شب بیارینش مطب ۲۰۰ تومان می گیرم و جا می ندازم.خیلی هم دکتر گوشت تلخ و بیخودی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مطب اومدم بیرون و موندم چه کار کنم . وقتی به خواهرم جریان رو گفتم به من آدرس شوهر دوستش که اتفاقا دکتر گوش و حلق و بینی هستش رو داد.دوشنبه رفتیم پیش اون دکتر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 07:49:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای مدرسه </title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>رفت و آمد سروین به مدرسه کم کم روی غلتک افتاده و زندگی ما روال عادی به خودش گرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ها نزدیک ۶:۳۰ بیدار می شه و آماده می شه و ۳ تایی می آییم اداره ما. هم سرجان ماشین رو پارک می کنه و می ره سر کار خودش .بعد من و سروین میایم بالا و من به سروین یک صبحانه مختصر می دم و حدودهای ساعت ۷:۳۰ می ریم به سمت مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دوباره من بر میگردم اداره تا ساعت ۱۲:۳۰ و دوباره می رم دنبالش .وقتی برگشتیم می نشینیم دو تایی ناهارمون رو که من شب قبل پختم و امروز آبدارچی محترم گرمش کرده می خوریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد سروین می نشینه سر مشقش و من و همکارم باهاش سر وکله می زنیم.گاهی وقتا بالش و ملحفه ای رو که براش آوردم رو بر میداره و می بره نمازخونه و یک درازی می کشه تا وقت رفتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب این از گزارش رفت و آمد سروین به مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ها هم انقدر خسته و کوفته است که ساعت ۹ نشده خودش می ره می خوابه.بیشتر برنامه هامون رو به خاطر سروین کنسل کردیم.رفت و آمدمون خیلی محدود شده و بیشتر به آخر هفته موکول شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه سروین دولتیه.ناخودآگاه چون پولی هنوز ندادیم به مدرسه زبونمون هم کوتاهه. انگار به خودمون اجازه نظر دادن و انتقاد کردن نمی دیم.مهد سروین خصوصی بود شنا هم که می ره خصوصیه.برای همین به محض دیدن کوچکترین ایراد و خطایی فورا گوشزد می کردیم و می کنیم. خیلی هم تحویل گرفته می شدیم.و بعد ها هم مرتب ازمون سوال می شد که مشکلی نیست راضی هستید یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما مدرسه دولتی فرق می کنه.سروین اینا ۱۸ روز معلم قران و شنا و نقاشی نداشتن و شیر شما هنوز توزیع نشده.می دونم اگر به نداشتن معلم معترض می شدم حتما جوابی که می گرفتم این بود که چون هزینه ها رو مدرسه نتونسته تقبل کنه این تاخیر به وجود اومده.یا حتی اگر جز والدینی بودم که پول رو پیش از موعد پرداخته بودم باز هم جواب می گرفتم که یا بقیه پول ندادن یا پولی که من دادم کم بوده و کفاف نمی داده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا حق من و بچه من به عنوان یک ایرانی اینه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگر در قانون اساسی نیومده که تحصیل رایگانه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون کسی که دم از قانون و قانون مداری می زنه کجاست که به من پاسخگو باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمون نره که مدرسه دختر من در منطقه ۳ تهرانه و جزء بهترین مدارس دولتیه این منطقه و شهر تهرانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای به حال پایین شهر و مدارس دولتیش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین جلسه ما با معلم سروین روز ۱۳ مهر بود روز قبلش معلم به بچه ها گفته بود به مادر و پدرهاتون بگید که با یک پول قلمبه فردا بیان مدرسه.روز جلسه هم مکرر صحبت پول بود.واقعا شرم آوره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وسط جلسه هم پدر یکی از بچه های مدرسه که عضو انجمن اولیا و مربیان بود اومد و انقدر چس ناله کرد و گدایی کرد که اگر دستشو دراز می کرد همونجا کلی پول گیرش میومد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس کدوم ابلهی بود که می گفت امسال سرانه هر دانش آموز از ۱۱ هزار تومان به ۱۸ هزارتومان افزایش پیدا کرده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 01:48:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل جدید</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>امروز رسما فصل جدید زندگی سروین شروع شد. سروین امروز رفت مدرسه و کلاس اولی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز فصل جدید زندگی من و پدرش هم به عنوان پدر و مادر یک دختر کلاس اولی شروع شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من خودم نیستم.ناخودآگاه نگرانم.اگر بیفته! اگر جیش داشته باشه!اگه دلش تنگ بشه! و هزار تا اگه دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه دخترم نزدیک محل کار منه.برای همین ما صبح کله سحر باید دو تایی بزنیم بیرون و اونقدر زود برسیم که سروین این جا یعنی توی اداره بتونه صبحانه اش رو با آرامش بخوره و بعد ۲ تایی بریم به سمت مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبی این سحر خیزی برای من رد کردن ترافیک صبح گاهی و پیدا کردن جای پارک مناسب برای ماشینه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای پارک به قدری زیاده که ماشین می تونه خودشو هرجا که خواست ولو کنه و پتو وپهن بنشینه زیر آفتاب تا بعد از ظهر که دوباره بریم به سمت خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروین از اول شهریور دیگه مهد هم نرفت و با من میومد اداره تا با محیط جدیدش وفق پیدا کنه و البته ۴ روز از شهریور رو به صورت پراکنده مرخصی گرفتم تا استراحتی هم کرده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر همین بود که این وبلاگ این همه مدت خاک خورد.چون وقتی کارم با کامپیوتر تموم می شد میذاشتم سروین سی دی ببینه و عملا استفاده دیگه ای از سیستمم نمی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه مهدش خوب بود و هم ما راضی بودیم و هم خودش.اما در این مدت یک روز هم نگفت( به جای اداره و همراه شدن با من )که منو ببر مهد . درخواستش برای مهد رفتن در حد نیم ساعت دیدن و دوستانش و برگشتن به خونه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین دیگه قید بچه دوم رو برای همیشه زدم.چون به هیچ وجه حاضر نیستم تجربه مجدد مهد گذاشتن بچه رو داشته باشم.الان هم خیلی خوشحالم که بالاخره اون روزها برای من و سروین تموم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای اول شهریور که تازه سروین مهد نمی رفت برای هر دومون سخت بود مثل این بود که همدیگر رو نمی شناسیم. از عادات هم خبر نداریم.متاسفانه خیلی باهاش درگیر می شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الان وضعیت به تر شده .انگار تازه همدیگر رو شناختیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی سروین هنوز شنا هم می ره. الان ترم کرال سینه است.خیلی شنا رو دوست داره.چند نفری هم بهم گفتن از زمستون و سرما هم نترس و باز هم ببرش . چون بدن اینجور بچه ها مقاوم تر می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دلیل زندگی ماشینی و بی تحرکی خودم هم تمایل زیادی دارم که حتما سروین یک رشته ورزشی رو به طور متمرکز دنبال کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته دوچرخه سواری هم می کنه. دوچرخه سواری و افتادن های مکرر بدنش رو حسابی زخم و زیلی و کبود کرده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 05:46:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسابقه شنا</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>سروین دیروز توی مسابقه شنا سوم شد و بهش مدال دادند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم ذوق زده شدم و بلافاصله بعد از این که از مهد اومدیم رفتم براش عروسک برتز رو که خیلی دوست داشت براش خریدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب قبلش بهم گفت فردا مسابقه داریم.مامان مسابقه یعنی چی ؟ یعنی چه کار باید بکنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم یعنی تو باید تند تر و سریع تر از همه شنا کنی و اول بشی بعد بهت جایزه می دن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: آخه من نمی تونم!؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: هیچ وقت نباید بگی نمی تونم همیشه باید بگی من می تونم و بعد از پس همه کارها بر بیای!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: باشه من فردا اول می شم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب چیه! بچه ام به نیت اول شدن رفته و سوم شده دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروین قراره امروز و شنبه فقط مهد بره. به خاطر این که از اول مهر باید بره مدرسه می خواهم یک استراحت فکری و روحی و جسمی بهش بدم.خودم بعضی روزها مرخصی می گیریم و بعضی روزها هم با هم می آییم اداره.تا شهریور هم بگذره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما شنا رو چون خیلی خوب استقبال کرده می ذارم بره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 04:39:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>مسافرت ۴ رزوه ما هم تموم شد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بار فرقش با دفعه های قبل این بود که سروین می تونست شنا کنه. البته هنوز خوب خوب یاد نگرفته و دریا هم با استخر خیلی تفاوت داره.اما همین که از آب نمی ترسید و به راحتی وارد آب می شد و خودش رو کنترل می کرد خیلی خوب بود.لااقل از مادرش در این زمینه خیلی جلوتره چون من اصلا شنا بلد نیستم و از آب هم خوشم نمیاد.پدرش هم خیلی خوب کمکش می کرد و مثل یک مربی بهش می گفت که چطور باید توی آب حرکت کنه و پاهاشو نباید جمع کنه و خودش رو سفت نگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ شنبه و جمعه دریا آروم بود اما شنبه و یک شنبه موج داشت و این پدر و دختر دیگه نتونستند تنشون رو به آب بزنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم نقش جامه دار رو داشتم و حوله و مایو و خوراکی هاشون رو می بردم و می نشستم شنا کردن و آب بازیشون رو تماشا می کردم و به قل خوردنشون بعد از این که موج میو مد می خندیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه یک فروند عروس و داماد اومدند کنار ساحل برای عکس و فیلم.سروین هم رفت جلو و به عروس گفت سلام عروس خانم چقدر لباستون قشنگه و خودتون هم چقدر قشنگید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از فروشگاه کتان تافته مقادیر معتنابهی برای هم سرجان لباس خریدیم. یکی از این لباس ها یک پیراهن آبی یاسی راه راه بود که ما خوشمون اومد و خانم فروشنده از همون مدل که ما می خواستیم رو با جعبه به ما تحویل داد.تمام خرید ها رو وقتی رسیدیم خونه امتحان کردیم و من به هم سرجان گفتم امروز واقعا روز خرید بود و خیلی چیزهای عالی و خوبی خریدیم. سروین هم اصرار داشت که پیراهن باباشو از توی جعبه دربیاره و من بهش گفتم نه بذار همین طوری ببریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبی که رسیدیم خونه مون داشتم وسیله ها رو جا می دادم و سروین حالا دیگه مشغول باز کردن پیراهن بود یک ذفعه گفت مامان این پیراهن  آستینش کوتاهه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخ!! چقدر بد! آخه هم سرجان پیراهن آستین کوتاه به هیچ وجه نمی پوشه.خیلی حالم گرفته شد.چقدر توی پیراهن ها گشتم و دست آخر اون دختره بیببببب به ما پیراهن استین کوتاه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ما موندیم و این پیراهن به درد ما نخور که اتفاقا خیلی هم خوشگله و شیکه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این مسافرت ناقص و ابتر موند به این دلیل که ماهی تازه دریا نخوردیم. چون فصل صید نبود. ظاهرا از ۲۰ فروردین تا ۲۰ مهر صید ممنوعه.بعدا فهمیدیم که اگر با خودمون قلاب می بردیم می تونستیم یعنی اجازه داشتیم که ماهی بگیریم و کسی هم به ما معترض نمی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازار ماهی فروشان محمود آباد سوت و کور و خلوت بود. بیشتر مغازه ها بسته بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این سفر تخم غاز هم نخوردیم .چون تخم غاز هم فصل پاییز هستش و حالا وجود نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم که دیگه بچه مدرسه ای داریم و دیگه پاییز نمی تونیم مسافرت بریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک روز هم رفتیم جنگل رویان و آبشار آب پری. دمای آبش فکر می کنم ۱۴-۱۵  درجه بود و خوش طعم و زلال بود. روی سنگ ها خیس و نمور کنار آبشار نشسته بودیم که یک هم وطن بی فرهنگ اومد بلوز و شلوار بچه اش رو توی حوضچه مانند زیر آبشار شست.چند بار اومدم بهش بگم این کار رو نکن مردم صورتشون رو توی این آب می شورن.اما پشیمون شدم و پیش خودم فکر کردم چنین آدمی ممکنه زبانش هم به جفنگ باز بشه و حرفم رو خوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساحل دریا هم که زباله دانیی شده برای خودش.از بطری آب معدنی و نوشابه و پوست هندونه و لیوان بستنی و قوطی آبمیوه و سرنگ و دراژه قرص و خلاصه هر کوفت و زهرماری که فکر بکنین بود.این در حالی بود که سطل آشغال درست چند متر اون طرف تر بود و خالی اما آشغال ها این و ر و اون ور ولو بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی جنگل علاوه بر آشغال های فوق پوشک بچه هم بود.مثلا فکرشو بکنید که این بچه چند سال بعد که از پوشک گرفته می شه و می برنش همون جنگل یادگاری خودش و خاطره بچگیشو میتونه اون جا پیدا کنه.اگر مامان با ذوقی داشته باشه و روی پوشک اسم و فامیل بچه اش رو با ماژیک بنویسه که دیگه خیلی عالی می شه و در انبوه پوشک های کامل موجود می تونه راحت پوشک بچه خودش رو پیدا کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدا ما ایرانی ها کی می خواهیم آدم بشیم و درست رفتار کنیم و واقعا با فرهنگ باشیم.وقتی با هم هستیم و گپ می زنیم از زمین و زمان ایراد می گیریم و خوب بلدیم نظریه پردازی کنیم و راه حل بدیم اما خودمون هنوز اندر خم یک کوچه ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به وضع ظاهر و خونه و ماشین و لباسمون و پخش ماشینمون خوب می رسیم. اما حق و حقوق همدیگر رو به هیچ عنوان رعایت نمی کنیم.فقط تعارف کردن های لوس و ابلهانه رو یاد گرفتیم که احتمالا چون خومون از این تعارف کردنه به تنگ اومدیم و حال و حوصله ملاحظه رفتارمون رو دیگه نداریم وقتی به مسافرت و پیک نیک می ریم به اصل خود بر می گردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر من فرهنگ یک ایرانی همین وقت هاست که رو می شه و معلوم میشه.موقع مسافرت . موقع رانندگی. موقع اینترنت بازی.در ارتباط با همسایه هاش.در ارتباط با همکار. بقیه اش دیگه ظاهر سازی و کلکه و چیزی بیشتر نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای خانم محترمی که داری تشریفتو همراه خانواده محترم میبری مسافرت. لطفا زحمت بکش لابلای رخت و لباس و سیخ و منقل و زغال چند تا کیسه نایلون دسته دار ناقابل هم بذار . حتی یک کیسه نایلون توی کیف دستی ات بذار به خدا طوری نمی شه . وقتی رفتی چنین جاهای و گیر کردی می بینی چقدر به درد می خوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خدا حیف این جنگل و دریاست که خدا به ما داده.اصلا فکرشو بکنید که یک خارجی بیاد ایران و بره جنگل و دریای ما. چی به ما می گن و چی در مورد ما فکر می کنن نمی گن اینا دیگه چه جونورایی هستن.واقعا خجالت آوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به همین سادگی یا به همین مزخرفی</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>۱- فیلم به همین سادگی رو دیدم. به نظرم بیشتر یک فیلم مستند اومد در مورد زندگی یک زن خونه دار.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه اتفاقی نه حرکتی .در هر صورت خیلی مزخرف بود کلیه عوامل خسته نباشند.راستی استخاره برای طلاق بود یا چیز دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط آخر فیلم من خیلی خوشحال شدم که سرکار میام و اینطوری به شکل زن این فیلم دیده نمی شم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر فیلم رو ندیدید باز هم به ندیدنتون ادامه بدید . نه تنها چیزی رو از دست نمی دید وقت گرانبهاتون هم تلف نمی شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون وقت انتظار دارند با این فیلم های آب دوغ خیاری کسی سینما هم بره!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-یک لینکی پیدا کردم مربوط به کامنت های یک وبلاگ به فنا رفته .این پایین میذارمش تا اگر کسی خواست یک آرشیو از فحش های ناب آب دار ایرانی دل خنک کن به کسی بده از این کلکسیون زیبا استفاده کنه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imanmerati.blogfa.com/comments/Default.aspx?blogid=imanmerati&amp;postid=4&amp;timezone=12642&amp;p=13&quot;&gt;http://www.imanmerati.blogfa.com/comments/Default.aspx?blogid=imanmerati&amp;postid=4&amp;timezone=12642&amp;p=13&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imanmerati.blogfa.com/comments/?blogid=imanmerati&amp;postid=3&amp;timezone=12642&amp;p=2&quot;&gt;http://www.imanmerati.blogfa.com/comments/?blogid=imanmerati&amp;postid=3&amp;timezone=12642&amp;p=2&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایمان مراتی خبرنگار بیست و سی برای من که همیشه یک آدم روی اعصاب بودی . نمونه اش گزارش مسخره ات در مورد پرتاب لنگه کفش.(همون جریان پرتاب لنگه کفش به بوش که این یارو اومده بود از مردم می خواست یک لنگه کفش به اون نیت پرت کنند)وای که اون شب چقدر از دستت حرص خوردم و آرزو کردم کاش دم دستم بودی و خرخره تو می جویدم مردک دیوانه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا در مورد گزارش های قبل از انتخابات که می رفتی یک تریبون وسط میدون میذاشتی و مردم رو سر کار می ذاشتی که بگن وقتی رئیس جمهور بشن چه کاری برای مردم انجام میدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدائیش از تو لوس تر و خنک تر هم هست با اون شلوار بندیت که همه اش منو یاد کارتون سه کله پوک می اندازی .آخه خدایا  شباهت تا این حد هم میشه که یک جانور شبیه یک شخصیت کارتونی تخیلی باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در این جور مواقع چقدر آهنگ بی تربیت گروه کیوسک به آدم می چسبه و روح رو نوازش می ده و بهترین مسکن برای چنین لحظاتیه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://djcat.persiangig.com/music2/Bitarbiat%5Bwww.DJCAT.sub.ir%5D.htm&quot; target=_blank&gt;بی تربیت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-هفته دیگه تا یک شنبه نیستم و می ریم شمال.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 10:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای سروین و من</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>۱-خواهرم رو چند شب پیش پاگشا کردم . وقتی اومده بودن خونه مون همسرش به سروین گفته چی دوست داری برات بخرم ؟ سروین هم بهش گفته هرچی برای خاله می خری!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی طلا کیف کفش عطر خلاصه همه چی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-شب ها که کانال وی او ای و ب ی ب ی سی پرشین رو می بینم . یک چیزی خیلی برام جالبه و اون اینه که اکثر مصاحبه شوندگان ایران نیستند. مثلا کسی که ۴ سال پیش نماینده مجلس بوده یا در هر حال اینجا یه کاره ای بوده مثل خانم فاطمه حقیقت جو که ظاهرا الان مقیم بوستون امریکان . یا عطا الله مهاجرانی.یامحسن کدیور.و خیلی های دیگه.گاهی فکر می کنم پس کی اینجاست. این روزها شنیدم محمد خاتمی هم قراره بره اروپا.یعنی اگر اینطوری پش بره فقط یک جناح و یک گروه باقی می مونند و بقیه همه فراری می شن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- دیشب یک بخش از مصاحبه مهاجرانی با ب ی ب ی س ی رو گذاشته بودند که می گفت این آقای عطریانفر با اون آقای عطریانفر که من می شناختم فرق می کرد.بعد عطریانفر این جا از توی زندان می گفت که بله اگر اقای مهاجرانی هم این جا بود اونطوری حرف نمی زد. رفته با بنگاه خبر پراکنی فلان مصاحبه کرده اینطوری گفته.یاد این شعر منو انداخت که : از کرامات شیخ ما عجب است مشت خود باز کرد و گفت وجب است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بنده خدا معلومه که اون به راحتی حرفشو می زنه اون که راحت نیست تویی و مجبوری پرت و پلا بگی.شاید هم می دونه در لفافه حرفشو زده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 06:45:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در هم و بر هم</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>از بعد از ۲۲ خرداد که اون ا ن ت خ ا ب ا ت لعنتی برگزار شد. حالم بده. تا میام رو براه بشم و خوب بشم دوباره یک خبر بد می شنوم. هر چی می خوام خودمو به اون راه بزنم و خودمو به کر گوشی بزنم نمی شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا خبر کشت و کشتار و مرگ و میر یا شکنجه  یا جریان اعترافات دیشب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر خر فرض شدیم دیشب ها خودمونیم.انقدر که من بلافاصله رفتم توی آینه رو نگاه کردم ببینم واقعا گوشهام هم دراز شده یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سانچو پانزا( همون ابطحی خودمون) با رژیم دکتر کرمانی هم اینجوری لاغر نمی شد.چه به روزت آوردن سید الهی مادرت بمیره نبینه تو اینجور نی قلیون شدی و پرت و پلا می گی جلوی دوربین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجا رفتن اون لپ های گلی اون لبخند ملیح. آدم دلش می خواست اون لپ ها رو گاز بگیره. کجا رفت اون شکم ورقلمبیده.الهی جدت به کمر این ها بزنه.به مرگ اون ها(دیگران) من یکی دیگه باورم شد که اصلا تقلبی در کار نبوده این تپل قبل از اینو انقدر زجر ندین بیارینش بیرون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر ها زیادن !! زیاد !! خروج ۱۸ میلیون دلار طلا از کشور که همه شم مال یک نفر بوده و آب هم از آب تکون نخورده.واقعا دیگه آخرش بود. آخه مگه این یارو چه سرمایه ای داشته با پولش چه کرده که شده انقدر. یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این گرد و غبار هم نمی دونم چی بود این وسط در اومد. آخه گرد و غبار جان برو یک زمانی که خبری نیست و اوضاع آرومه بیا نه توی این بلبشو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا هم که مراسم تحلیفه! خونه قمر خانم هم به این حد شلوغ و پلوغ نبوده که الان مملکت انقدر در هم و برهمه. علاوه بر دکتر کرمانی قمر خانم هم باید بیاد لنگ بندازه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاهو همین سایت یاهوی خودمون یا شاید هم خودشون هر روز در صفحه اولش یک خبر از ایران داره.خدایی چقدر مهم شدیم و خودمون خبر نداریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی می شد کشور ما هم لا اقل یک سال و فقط یک سال به آرومی کشورهای اسکاندیناوی بود. نه جایی اسممون بود نه خبرمون. انگار که اصلا ایرانی وجود نداره. سرمون به کار و زندگیمون بود. حرفمون همه جا نبود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 06:25:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>5/5/1388</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>سروین دیروز رسما محصل کلاس اول شد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از این که چند تا فرم بلند بالا رو پر کردم.من رو به اتاق دیگه ای همراه با سروین هدایت کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اسم اتاق را می ذارم اتاق پول.توی این اتاق یک میز بود و دور میز ۳ تا خانم ژانتکس نشسته بودند با موهای های لایت شده و آرایش صورت کامل و شال های رنگی به سر و ناخن های لاک زده همراه با طراحی زیبا.بعدا متوجه شدم این ها از اعضای انجمن اولیا و مربیان مدرسه هستند در اصل مادر های دانش آموزان هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای ما ۲۵۰ هزارتا بریدند. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;اینجای بابای اون آدم دروغگویی که می گه مدارس پول نمی گیرند و نباید بگیرن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر حال از من تعهد گرفتند که تا دی ماه ۸۸ طی سه فقره چک این مبلغ رو پرداخت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون من و هم سرم هر دو مهندسیم و شاغلیم از نظر اونها باید یک تفاوتهایی با بقیه داشته باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی حالا چقدر حقوق می گیریم و کجا کار  می کنیم دیگه برای اونها مهم نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم نامردی نکردم و بلافاصله بعد از این که اومدم اداره زنگ زدم واحد شکایات مدرسه و گفتم این ها می خوان از ما پول بگیرن. نشون به اون نشون که بهم گفتن بیجا کردند و هفته بعد زنگ بزن پی گیری کن و همین امروز بازرس می فرستیم مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسرجان عقیده داره هرچقدر پول می خوان باید بهشون بدیم. چون ممکنه بعدا بچه رو اذیت کنن و مثلا نمره انضباطش رو کم بدن و کلا فکر کنن بچه یک آدم مایه داره خیلی به تر از اینه که آدم بره باهاشون چک و چونه بزنه و رفتارشون مسلما با بچه تفاوت خواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه نا سلامتی هر دومای توی این سیستم ۱۲ سال درس خوندیم و دیدیم چه خبره. حالا هم این وضعیت به تر نشده که بد تر هم شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه چهارم دبیرستان بودم و هم کلاسیی داشتیم که پدرش تاجر فرش بود اون زمان ماشینشون میتسوبیشی گالانت بود با رنگ بژ.پدرش هر روز میاورد و می بردش.البته اگر میومد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون این هم کلاسی ما اصولا مدرسه نمیومد و هدفش این بود که فقط عمومی ها رو بخونه و زبان دانشگاه علامه قبول شه که قبول هم شد.برای تمام درس های عمومی معلم داشت.غیبت های مکررش از مدرسه در حالی بود که ما برای دقایقی دیر رسیدن به مدرسه باید جد و آبادمون رو می کشوندیم مدرسه تا بیان و ثابت کنن که ما فقط دیر از خونه راه افتادیم و غلط دیگه ای نمی کردیم.برای غیبت روزانه که دیگه هیچی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این همکلاسی مایه دار ما هفته به هفته مدرسه نمیومد و آب هم از آب تکون نمی خورد.یک بار هم خود من به معاونمون معترض شدم طوری جوابم رو داد که یعنی به تو ربطی نداره تو .برو کشکتو بساب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین دلایله که آخر آخرش من هم با هم سرجان موافقم که نقش یک پدر و مادر پولدار مرفه بی درد رو تا حدی برای مدرسه بازی کنیم بد نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت برای مریم: به نظر من تست هوش تست سنجش جز احمقانه ترین تست های عالمه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول این که بچه تنها تو اتاق می ره و بعد هم حق نداره برای والدینش تعریف کنه اون تو چی ازش پرسیدن.من خودم گوشمو پشت در گذاشتم و شنیدم و هرجاشم که نا مفهوم بود از زیر زبون دخترم کشیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا پرسیدن فرق کاغذ و مقوا چیه؟ سروین گفته بوده کاغذ راحت با قیچی بریده می شه اما مقوا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا مثلا یک سوال دیگه شون این بوده که فرق مگس و پروانه چیه؟ سروین هم گفته پروانه شاخک هاش درازتره و بالهاش پهن تر و قشنگ تر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا گوی یا مکعب (یادم نیست) دادن دستش که بگه کدوم سنگین تره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکیش هم این بوده که علی اسم پسره یا دختر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا باز هم خوبه نگفتن اشرف اسم پسره یا دختر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای سروین این سوالها خیلی ابتدایی و مسخره بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی ببخشید ها اما من فکر کنم این تست فقط تمایز بین یک بچه منگل با یک بچه معمولی رو فقط مشخص می کنه نه چیزی بیشتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون روی یک بوردی همونجا آدرس چند تا مرکز تخصصی سنجش استعداد رو هم داده بودند. برای بچه های استثنایی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر واقعا این باشه که نیازی به این همه زحمت نیست از ظاهر بچه هم می شه فهمید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 07:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آشپز کوچولو</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>هفته پیش سروین توی مهدشون طرز تهیه پوره سیب زمینی رو یاد گرفته بودند و به کمک مربی پوره سیب زمینی درست کرده بودند. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رفتم دنبالش از توی ماشین شروع کرد به گفتن این که چطوری پوره درست  می شه تا برسیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رسیدیم خونه اولین کاری که کرد رفت سراغ سبد سیب زمینی و یک سیب زمینی درشت برداشت و من هم بهش قابلمه مخصوص پختن سیب زمینی و تخم مرغ رو دادم و خودش توش آب ریخت و سیب زمینی رو شست و گذاشت توی قابلمه و بعد هم زیرش رو روشن کرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اون مدام می پرسید کی می پزه ؟ بالاخره سیب زمینی پخت و خودش توی قابلمه آب ریخت تا خنک بشه و بعد هم بقیه مراحل رو خودش انجام داد.توی پوره اش کره هم ریخت و بعد هم نشست با نون لواش پوره اشو خورد و کلی ممنون مربیش بود که عجب غذای خوشمزه ای یادشون داده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بهشون طرز تهیه شربت آبلیمو رو یاد داده بودند. این یکی خیلی عالی و مفید بود چون توی خونه ما براش آبلیموی تازه گرفتیم و بهش دادیم تا باهاش شربت درست کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب هم سر سفره توی پارچ برای ما شربت آبلیمو درست کرد. به نظرم خوشمزه ترین شربت آبلیمویی بود که تا به حال خورده بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت: شربت آبلیمو مخصوصا اگر با لیموی تازه در فصل تابستون تهیه بشه و خورده بشه برای پیشگیری از سنگ کلیه خیلی مفیده .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 05:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
