<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سروستان</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/</link>
<description>اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Dec 2009 10:49:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زمان ما و زمان بچه های ما</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>وقتی من کلاس اول بودم خیلی بچه خودکفایی بودم و خودم کارامو انجام می دادم و به کسی متکی نبودم. اتفاقا هم سرجان هم عین خودم بوده با این تفاوت که بعد از مدرسه معمولا چون خونه مادر بزرگش نزدیک تر بوده اون جا می رفته و مشق می نوشته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دخترک ما خیلی با ما فرق می کنه و اصلا مثل ما نیست.هرچی هم تلاش کردیم که روی پای خودش بایسته و مستقل باشه تا به حال بی فایده بوده.تهدیدهای ما هم کاملا بی فایده بوده.چون برای هرکدوم یک جوابی توی آستین داره و ما رو کاملا خلع سلاح می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شده که به جای این که ما اون مستقل بار بیاریم. اون ما رو هر روز دنبال خودش می کشه و اصلا بدون همراهی من نمی شه که از پس تکالیفش بر بیاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این از این... اما مساله بعدی اینه که بعد از گذشت حدود ۳ ماه من می بینم که بچه های کلاس اول این دوره زمونه چقدر از ما با سواد ترن.ما کلاس اول سوادمون محدود به بابا آب داد و بابا نان داد می شد و نهایتا به آن مرد با اسب آمد و آن مرد در باران آمد. ختم می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته اون مرد هم کلا نه اومد نه با اسب اومد.این شد که خودمون رفتیم سرکار و وضعمون خوب شد و رفتیم سراغ اون مرد.گفتیم بابا بیا ! حالا با اسب هم نیومدی نیومدی! هوا بارونی هم نبود نبود ! تو بیا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه خاکی تو سرمون می ریزیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدتر دیدیم این فقط بابا نیست که آب و نان می دهد بلکه مامان هم پا به پای بابا در جهت تامین آب و نان تلاش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شد که مسئولین آموزش و پرورش هم ظاهرا این موضوع رو درک کردن و روی با سواد تر شدن بچه ها تاکید دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان دختر من با همین سواد سه ماهه خیلی کلمات رو می تونه بخونه حتی اونا رو که نوشتنشون رو بلد نیست رو هم با کمی دقت می تونه بخونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مساله بعدی تنوع زبان فارسی است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی حروفی که صداشون یک جوره اما نوشتنشون فرق می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر من زبان فارسی جز زبانهای سخته. نمی دونم نظر من تا چه حد درسته اما واقعا برای کسی که مبتدیه چه بچه باشه چه آدم بزرگ بیگانه درک این چندگانگی ها باید کمی سخت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه به این چند گونگی یه چیزای دیگه هم اضافه شده.مثلا همین &quot;و&quot; ناقابل خودمون.اون زمان ما یک درس داشتیم که این &quot;و&quot; رو یاد می دادن.اما حالا یه روز   او   یاد می گیرن. یه روز &quot; ُ&quot; یک روز هم قراره واو یاد بگیرن.معلمشون می گه همین &quot; ُ &quot; خودش ۵ مدل خونده می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش شنیدم صرف فعل ها رو که ما توی راهنمایی می خوندیم. اینا توی کلاس دوم ابتدایی یاد می گیرن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 10:49:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز مبادا</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>روز مبادای من دیروز بود ۱۶/۹/۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فکر می کردم روز مبادا ۳ سال پیشه . اما اون موقع پول خونه جور شد. اما این دفعه هرچی زور زدیم جور نشد که نشد. به ناچار من راضی به فروش طلاهام شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طلاهایی که از بچگی داشتمشون.بعد هم طلاهایی که هم سرجان برام خریده بود بهشون اضافه شده بود.یک سرویس . یک دستبند و ۴ تا النگو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;النگوها ۲ تاش به مناسبت تولد سروین بود و دوتاش برای تولدم بود. دستبند برای تولد پارسالم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی داخل مغازه بودیم.ناخود آگاه دو تاییمون صورتمون در هم بود و اخمو بودیم.بنده خدا طلافروشه هم هی نرخ رو می برد بالا. آخرش که دید ما کلافه ایم گفت به خدا من دستم خوبه ایشالله بر می گردین از خودم دوباره طلا می خرین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مغازه که بیرون اومدیم. توی راه اصلا حرف نزدیم.تا بالاخره نزدیک خونه هم سر جان گفت: مهم نیست دوباره برات می خرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم گفتم: من که چیزی نگفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره گفت: ببین تو خودت گفتی بریم بفروشیم. بریم بفروشیم. من موافق نبودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رسیدیم خونه دیدم نه انگار منم حالم زیاد خوش نیست و یک جورایی دلگیر شدم. دست آخر گفتم:ببین قول بده حتما برام طلا بخری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این طوری شد که هم سرجان بهم قول داد در اولین فرصت حتما این کار را خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من می دونم این اولین فرصت به این زودی ها میسر نخواهد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من یک جفت گوشواره فکسنی فقط دارم.(به این خاطر نگهشون داشتم که سوراخ گوشم بسته نشه)با حلقه نشون(چون نگین هاش اصل بود طلافروش برشون نداشت). با حلقه های عروسیمون(این دوتا دیگه برای هم سر جان ناموسی بودن.اصلا نمی شد حرفشونو زد).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 06:00:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به ترین خونه</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>در این مدتی که دنبال یک خونه مناسب می گشتیم. تجربه های زیادی پیدا کردیم. گفتم بهتره اینجا اونا رو بنویسم شاید به درد کسی خورد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه خوب خونه ایه که رو به آفتاب باشه.اگر هوا ابری بود یا اینکه برای بازدید شب رفته بودید. راحت ترین معیار رو به قبله بودن پنجره هاست. جهت قبله هم که از توالت معلوم می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی شنیدین می گن این برج سه گوشه یا همون برج تهران توالت هاش رو به قبله است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه خوب خونه ایه که پنجره اتاق خواب یا اتاق خوابهاش از حیاط نور بگیره یا از کوچه. نه اینکه از نورگیر نور بگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واحدهای زیر ۷۰ متر رو معمولا پشت ساختمون می سازن. یعنی نه از حیاط و نه از کوچه نور نمی گیرن بلکه از نورگیر نور می گیرن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حواستون باشه اگر رفتین یک خونه نوساز خوشگل دیدین محو زیباییش نشین و یادتون بره که ای دل غافل این خونه اصلا آفتاب گیر نیست.(اشتباهی که من داشتم می کردم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حداقلش اینه که واحدهای پشت متری ۱۰۰ تا ۲۰۰ تومان باید با واحدهای جلو اختلاف قیمت داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه خوب خونه ایه که هالش هم پنجره داشته باشه حالا به هرجا! ولی پنجره داشته باشه.نه اینکه بیای بنشینی توی سالن دور تا دورت دیوار باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه خوب خونه ای که حتما تراس داشته باشه.چرا بعضی خونه ها رو بی تراس درست می کنند نمی دونم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر پولتون به خونه نو نمی رسه. مهم نیست یک خونه چند ساله ولی بزرگتر رو بخرید و خودتون توشو دست کاری کنید. اینجوری خیلی به صرفه تره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه خوب خونه ایه که کمد دیواری داشته باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر عکس تصور عمومی که می گن خونه های پر واحد بده به نظر من خونه های پر واحد مزیتش اینه که منظم تره. معمولا مدیریت به تری نسبت به کم واحدها دارن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر قرار باشه کاری برای ساختمون انجام بشه معمولا در پر واحدها زودتر به نتیجه می رسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از لحاظ استحکام پر واحدها محکم ترن. چون زمین بیشتر بوده و سازنده دستش برای به کار بردن مصالح سنگین تر و به تر باز تر بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یکی یه کم سخته و کم گیر میاد و اون اینه که خونه خوب خونه ایه که توالتش پنجره داشته باشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا توی توالت دم نکنه و همیشه رطوبت داشته باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه فعلا همینا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر چیزی به ذهنم رسید به این لیست اضافه می کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 05:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امسال من برف را می بینم</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>خونه ای رو  توش هستیم رو سه سال قبل در شرایطی خریدیم که خونه روز به روز گرون می شد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استرس ما هم برای پیدا کردن یک خونه مناسب هر روز بیشتر می شد.از اون طرف صاحبخونه وقتی فهمیده بود ما می خواهیم خونه بخریم اجاره رو از ماهی ۵۰ تومان رسونده بود به ماهی ۱۵۰ تومان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم که روی ۱۰۰۰ تومان ۱۰۰۰ تومان پولمون حساب کرده بودیم. خیلی برامون سخت بود که الکی الکی پولی از جیبمون بره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون موقع ماشین هم نداشتیم و برای دنبال خونه گشتن کلی به زحمت می افتادیم.تا این که در اوج نا امیدی این خونه رو هم سر جان پیدا کرد و خودش اومده بود تنهایی این جا رو دیده بود و سریع برگشته بود خونه  تا با هم بریم و خونه رو دوباره با من ببینه. آپارتمان مذکور در یک مجتمع ۲۷ واحدی واقع شده بود . ساختمون سر نبش کوچه بود و شمالی بود.اما خونه ای که بعدا خونه ما شد. موقعیتش شمال غربی بوذ . یعنی گوشه ساختمون . نه از کوچه نور می گرفت نه از حیاط و از طرف اتاق خواب و آشپزخونه از نور گیر نور می گرفت.اما خیلی تر و تمیز و مرتب بود.ما هم که دیگه وقت نداشتیم به همین دلیل بالافاصله توی بنگاه با مالک قرار گذاشتیم.اون سال اون خونه رو حدود ۴ میلیون تومان گرون خریدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین ۴ میلیون زیر بار قرض بیشتری رفتیم.خود خونه هم به جز مشکل نور گیری ایراد های دیگه ای هم داشت که بعضی هاش رو همین جا نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از این که فک و فامیلامون اومدن خونه مون رو دیدن کلی زدن توی ذوقمون.یکی گفت آخه مگه شماها چشم نداشتید. یکی گفت چرا تنها رفتین برای دیدن خونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی گفت یک سال بیشتر ننشینید و سر سال ردش کنید بره و اینجا می مونه رو دستتون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به طوریکه شب اول اقامت ما در این خونه خواب از چشمان من و هم سرجان ربوده شد و دو تایی همینجوری بی هدف زل زده بودیم به تلویزیون و هم سرجان هم آخرش گفت فردا می رم بنگاه می گم اینجا رو بسپره برای فروش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من وقتی خوب فکر می کردم می دیدم ما خیلی کار مهمی کردیم. یک کاری که خودمون هم باور نمی کردیم بشه.حالا خونه بد بود تقصیر ما نبود . تقصیر شرایط اون روز شهر بود که قیمت ها لحظه ای بالا می رفت و به ما فرصت انتخاب به تر رو نمی داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همین دلیل با هم سرجان بحث کردم که از خر شیطون بیاد پایین و فعلا صبر کنه.اما نه تا یک سال بلکه تا فرصتی که کمی قسط هامون سبک شه. پول بیشتری جمع کنیم . وام جدید بگیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون فرصت امسال مهیا شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از عید فطر این جا رو برای فروش گذاشتیم تا درنهایت ۲ هفته پیش تونستیم خونه رو به قیمت خوبی بفروشیم. حالا باید در یک فرصت ۴۵ روزه دنبال خونه جدید می گشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ هفته بکوب گشتیم. روزنامه همشهری رو هر روز می گرفتم.گاهی وقت ها از صبح تا بعد از ظهر به تمام آگهیهایی که با شرایط ما تقریبا جور بود زنگ می زدم.تا این که روزنامه توقیف شد. چقدر اون روز احساس بدشانسی کردم.شاکی بودم که چرا بخت با من یار نیست. موندم که چه کنم .گفتم به املاکیهای محل خودمون زنگ می زنم. از ۳ سال پیش هم سرجان یک فایل درست کرده بود که توی اون شماره تلفن تمام املاکیهای محلمون رو نوشته بود.شروع کردم به زنگ زدن به تک تکشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بالاخره بنگاهی سر کوچه خودمون تونست یک کارایی برامون بکنه.اولین خونه ای که پیدا کرد یک خونه ۶۷ متری ۸ ساله طبقه سوم با تمام امکانات بود توی یک کوچه خوب که وسط اون کوچه خونه خواهر و برادرم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مالک خونه یک دختر ۲۸ ساله سانتی مانتال بود.خیال کردم چون پولداره و خونه شم قدری خرج داره حتما با ما راه میاد.اما اصلا برای قرار نشست حاضر نشد و ما رو یک ساعت سر کار گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره من و هم سرجان هر دو خسته و عصبی و ناامید شدیم.تا این که جناب مشاور آخرین تیر ترکشش رو در کرد و ما رو راهی خونه ای در کوچه خودمون کرد. هم سرجان حالا دیگه حاضر نبود قدم از قدم برداره و می گفت توی کوچه خودمون نه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم می خواستم این شانس رو از دست ندیم و لااقل خونه رو دیده باشیمو همراه جناب مشاور شدم و پشت سرم هم کم کم هم سرجان راه افتاد و رفتیم خونه رو دیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الحق که از خونه قبلی خیلی تمیز تر و شیک تر و به تر بود .فقط دیگه به خواهر و برادرم اونقدر نزدیک نبودم.چون خیلی درب و داغون بودیم یک قرار الکی با مشاور برای ۴ بعد از ظهر جمعه گذاشتیم اما هر دو توی دلمون می گفتیم ما که اینو نیم خریم حالا تو قرار بذار.چون حتما اینم یک ایرادی داره و تو یک اشتباهی کردی توی قیمتش.دوباره روز جمعه و شد زمان می گذشت و به ما یاد آوری می کرد که دو هفته از ۴۵ روز به همین سرعت گذشت و شما هیچ کاری نکردید.هم سرجان هم برای این طور مواقع راه حل های شل شلکی و آبکیی داره.مثلا راه حلش برای این موقعیت خرید ۲ تا آپارتمان زپرتی توی کرج و رهن یک خونه برای خودمون توی تهران بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۰ بود که به پیشنهاد من از خونه زدیم بیرون تا دوباره بریم دنبال خونه بگردیم.اما چون به خونه دیشبی نزدیک بودیم من گفتم بیا بریم روز این خونه رو هم ببینیم.اتفاقا مشاور هم همون موقع سر کوچه بود.تا منو دید گفت باشه بذار الان هماهنگ کنم برین تو.هرچی به همسری اصرار کرد تو هم بیا هم سرجان ما زیر بار نرفت.خودم و سروین رفتیم توی خونه .آفتاب خودشو تا وسط هال پهن کرده بود و خونه خیلی روشن بود.دیگه تردید نداشتم خونه من همین جاست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سرعت اومدم بیرون و به مشاور گفتم قرار رو بذار برای ساعت ۱۲ همین امروز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نهایت خونه با قیمتی بسیار عالی مال ما شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا جون متشکرم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 06:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حادثه 3</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>تا روز  شنبه ۹ آبان دماغ سروین توی گچ بود. به خاطر وجود تامپون توی دماغش از چشم چپش اشک و از دماغش آب میومد.از سوراخ سمت راست بینیش نفس می کشید.اما براش سخت بود . گاهی وقت ها شبها قبل از خواب کلافه می شد و می زد زیر گریه.اما چاره ای نبود و باید تحمل می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره روز شنبه دکتر تامپونش رو هم در آوردو تامپون یک باند حدود ۳۰ سانتی متری بود و در آوردنش عین شعبده بازی بود. چون آدم فکر می کرد توی اون دماغ کوچولو چطور این همه باند چپونده شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون روز تا ۱ ماه سروین دیگه اجازه شنا نداره و ورزش هم تا به حال براش قذغن بوده تا استخونش کاملا جوش بخوره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته سروین خودش خیلی ملاحظه نمی کنه چون موقع جااندازی بیهوش بوده به همه می گه عمل بینی خیلی راحته. می ری بیمارستان می خوابی و بعد که بیدار می شی همه چی تموم شده و هیچی نفهمیدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هم که من در مورد عملش با دیگران صحبت می کردم و با عمل زیبایی بینی مقایسه می کردم عمل دماغ سروین رو. می گفت که من عمل بی ریختایی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر محمد ابراهیم یار محمدی از شما سپاسگزارم که سلامتی دخترم رو بهش برگردوندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 05:10:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حادثه 2</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>دکتر وقتی بینی سروین رو دید. بدون دیدن عکس ها گفت که بله دماغش شکسته و گفت که شکستگی بینی یا باید در همون ۶ ساعت اول جااندازی بشه و یا بعد از گذشت ۵-۶ روز از حادثه.وقتی محاسبه کرد قرار شد همون فرداش یعنی سه شنبه ۵ آبان سروین در بیمارستان مصطفی خمینی بستری بشه و عمل بشه.از اونجایی که سروین بچه است باید بیهوشی عمومی می گرفت.تا حین عمل تقلا و بی قراری نکنه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز سه شنبه با آژانس رفتیم بیمارستان و قبل از ساعت ۷:۳۰ بیمارستان بودیم.تا ساعت ۹ که یک تخت خالی شد و سروین بستری شد توی لابی بیمارستان معطل بوذیم. دکتر مورد نظر عمل هاش رو ساعت ۱ انجام می داد. اما بنده خدا اون روز به خاطر ما قبل از ساعت ۱۲ بیمارستان بود و از خونه زنگ زد که دخترک ما رو آماده کنند و بفرستن اتاق عمل.به پرستارها هم سفارش ما رو کرده بود این دکتر بسیار محترم.چون خیلی ما رو تحویل گرفتن. اولش من متوجه نبودم. پیش خودم می گفتم وای خدایا اینا فرشته ان چقدر مهربونن. انگار سروین اولین بیمار این بیمارستانه و این ها تا به حال مریض ندیدند که مثل پروانه دور ما می چرخند. اما بعد وقتی به خواهرمان گفتیم ایشان متذکر شدند که: دکتر سفارش کردند!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من تازه فهمیدم که اگر در بیمارستان هم پارتی نداشته باشی چقدر موجود ضعیف و حقیر و بدبختی هستی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الغرض سروین رو ساعت ۱۲ بردن توی اتاق عمل و پدرش هم یک ساعتی بود که رفته بود سرکارش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم خیلی خوش و خرم سروین رو همراهی می کردم . طوری که انگار داریم می ریم تئاتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توصیه های لازم رو بهش کردم و بهش گفتم : الان می برنت توی یک اتاق سرد و بعد یک دکتر میاد بالای سرت و باهات حرف می زنه. مثلا بهت می گه عددهایی رو که بلدی بشمر یا ممکنه اسمتو بپرسه. اما تو تا بیای بهش جواب بدی خوابت می بره.یا ممکنه نتونی جواب کامل بهش بدی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجایی که ما پشت در اتاق ریکاوری منتظر نوبت بودیم.من تونستم بیمارهایی که تازه از اتاق عمل اومده بودند رو به سروین نشون بدم و بهش بگم که وقتی دکتر کارش تموم می شه تو هنوز خوابی میارنت اینجا و تو مثل همه این آدمهایی که اینجا خوابن کم کم بیدار می شی .وقتی بیدار شدی می بینی که روی دماغت و باند پیچی کردن و از دماغت نمی تونی نفس بکشی. اصلا نگران نباش چون باید با دهنت نفس بکشی.اولش یه کم سخته اما عادت می کنی.(مثل همه کارهای سخت زندگی!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروین کوچولوی من با دقت حرفامو گوش داد و قبول کرد. بالاخره نوبتش شد و خود دکتر اومد دنبالش و با روی باز و شاد بردنش.بعد به من گفتن برم بیرون و پشت در اتاق عمل منتظر باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دیگه وقتش بود.وقت اون بود تا اون بغضی رو که از دیشب که از مطب دکتر اومدیم فرو خورده بودم بریزم بیرون.دیگه برام مهم نبود که منو کسی می بینه و صدامو کسی می شنوه.زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم.یک چند نفری اومدن دورم. اما رومو برگردوندم و های های گریه کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه سروین  کوچولوی من چه گناهی داشت که باید ناخواسته توی این سن بیهوشی و عمل جراحی و دماغ گچ گرفته رو تحمل کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی همون فاصله به ذهنم رسید که به مدیر ساختمون زنگ بزنم و ازش بخوام رادیاتورها رو امشب باز کنه تا وقتی می رسیم خونه مون گرم باشه.اولش قبول نمی کرد و بهونه میاورد.منم باهاش کلی بحث کردم و دلیل آوردم. به همین خاطر از اون حالت گریه و بغض در اومدم.اما دیگه چشمام  و قیافه ام داد می زد که چقدر گریه کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دیدم مریضهای عمل شده رو بعد از به هوش اومدن با این پتو مسافرتی ها می برن به بخش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که خودم تجربه دو بار اتاق عمل رو دارم(یک بار بینی و یک بار هم زایمان) می دونم که مریضی که از اتاق عمل میاد چقدر سردشه و لرز داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین به پرستارها متذکر شدم که بابا جان! این پتوهای مسخره چیه انداختین روی این مریض های بیچاره.خودم با چشمهای خودم دیدم یک آقای تنومند که عمل فتق داشت اون روز .وقتی می بردنش توی بخش تریک تریک می لرزید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون ها به من قول دادن وقتی سروین رو بیارن حتما دو تا پتو روش می ندازن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره ساعت ۱۲:۳۰ سروین جون ما رو آوردن بیرون.ظاهرا سروین توی اتاق عمل به هوش اومده بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یک استفراغ حسابی هم کرده.(استفراغ بعد از عمل های بینی به نظر من خیلی خوبه چون تمام خونهایی که ناخواسته حین عمل بلعیده شده بالا آورده می شه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای این که من خوب ببینمش درست اورده بودنش پشت در شیشه ای اتاق ریکاوری.دکتر محترم هم اومد بیرون و گفت که من خیالم راحت باشه و همه چی به خوبی انجام شده و حتی از سروین خواست از روی تخت خودش بلند شه و بنشینه و برای من دست تکون بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بعد از ظهر توی بیمارستان بودیم و حدود ساعت ۴:۳۰ سروین مرخص شد و حرکت کردیم به سمت خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 05:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حادثه1</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>روز پنج شنبه سی ام مهر سروین رو خوش و خرم راهی مدرسه کردم.ظاهرا حول و حوش ساعت هفت ونیم دیگه توی مدرسه بوده. منم توی خونه داشتم کارامو می کردم که موبایلم زنگ زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مدرسه بود.یکی از ناظم هاشون پشت خط بود و به من گفت دخترتون امروز یه کمی حال نداره بیاین دنبالش ببریدش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم گفتم صبح حالش خوب بود. چی شده یه دفعه حالش بد شده و از اون خانم خواستم که گوشی رو بدن به خود سروین تا باهاش حرف بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروین هم گوشی رو گرفت و دیدم داره شل شل حرف می زنه. گفتم چی شدی تو که صبح مشکلی نداشتی چرا بیام دنبالت. گفت حالم خوب نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون لحظه دوباره خانم ناظم گوشی رو گرفت و گفت: یکی از بچه ها زده توی دماغش و دماغش  خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومده شما هم همین الان بیا دنبالش و براش یه دست لباس بیار و من هم هرچی به سروین می گم که بگو کی زده توی دماغت نمی گه.اگر بگه من پدر اون بچه رو در میارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیاط مدرسه سروین اینا دو تکه است. ظاهرا بچه های کلاس اول نباید به حیاط پایین برن.سروین هم که اون لحظه خودش هم ترسیده بوده  وقتی ناظم ازش می پرسه حیاط پایین رفته بودی می گه آره. در صورتی که کلا بچه محتاطیه و اون روز هم اصلا حیاط پایین نرفته بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خانم ناظم بهم گفت پاشو بیا ببرش .اومدم بگم آخه خانم محترم تو می دونی من الان کجام. من لااقل ۱۷ کیلومتر از شما دورترم ماشین هم که پیش من نیست من چه جوری خودمو برسونم به اون جا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به جاش بهش گفتم من الان نمی تونم بیام شما مانتوشو دربیارین و بنشونینش کنار بخاری .تا من خودمو برسونم .چون سروین لرز هم کرده بوده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من هم مودنم که چه کار کنم. اولین فکری که به ذهنم رسید تماس با همسرجان بود و اینکه ازش بپرسم چرا انقدر زود بچه رو گذاشته مدرسه تا این اتفاق بیفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه به همسری زنگ زدم و ایشون هم گفت نه من سر ساعت هفت و نیم گذاشتمش که به صف برسه.جریان رو براش تعریف کردم و حسابی عصبانی شد و گفت همین الان می رم حسابشونو می رسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسرجان ما هم وقتی اون روی چند تا نقطه اش بالا بیاد و خون جلوی چشماشو بگیره دیگه هیچی حالیش نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدتر پشیمون شدم که بهش خبر دادم و به جاش به برادرم زنگ زدم که با همسری تماس بگیره و مانع داد و بیدادش بشه. برادر جان جواب نداد به پدرم زنگ زدم و شرح ماوقع رو سریع براش گفتم و قرار شد فورا با همسری تماس بگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما انگار تماس های ما کمی طولانی شده بوده و همسرجان کار خودشو کرده بوده و یه دعوای جانانه با مدیر و معاون کرده بوده و حسابی تهدیدشون کرده که ازشون شکایت خواهد کرد و سروین رو هم خواسته و بهش اولتیماتوم داده که زود می ری اون بچه رو پیدا می کنی و به من نشونش می دی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هر حال وقتی پدرم با همسرجان تماس می گیره دیگه بی فایده بوده. بعدش همسرجان به من زنگ زد که بنشین توی خونه تا بیام دنبالت و با هم بریم مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش برادرم تماس گرفت که تو چه کار داشتی.گفتم قضیه از این قرار بوده و او هم کلی من رو دعوا کرد که چرا خواستم جلوی همسرجان رو بگیرم و حق با همسرجان بوده و باید به عنوان پدر بچه دعوا می کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رو هم بگم که سروین اصلا تا به حال خون دماغ نشده بود و این قضیه کاملا غیر عادی بود.اما چون من خانوادگی این مشکل رو در بچگی داشتیم برای همین من قضیه رو جدی نگرفته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اینکه سروین از درسش عقب نمونه وقتی هم سرجان اومد خونه تا ظهر صبر کردیم و رفتیم دنبالش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمتون روز بد نبینه . وقتی سروین اومد دیدم تمام لباساش خونیه از مانتو و مقنعه و شلوار و جلیقه و کیف و کفش و جوراب و حتی تی شرتی که زیر مانتوش پوشیده خونیه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خودش چیزی نگفت.تا روز شنبه دیدیم که دماغش تازه داره کبود می شه و ورمش هم می خوابه.اما دماغ حالت طبیعی نداره و کمی کج شده.روز یک شنبه وقت دکتر گوش و حلق و بینی گرفتم و بردمش بالاخره دکتر. دکتر هم دستور عکس داد. بعد از دیدن عکس ها گفت که دماغ دخترم شکسته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورنمی کردم.اما دکتر گفت شب بیارینش مطب ۲۰۰ تومان می گیرم و جا می ندازم.خیلی هم دکتر گوشت تلخ و بیخودی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مطب اومدم بیرون و موندم چه کار کنم . وقتی به خواهرم جریان رو گفتم به من آدرس شوهر دوستش که اتفاقا دکتر گوش و حلق و بینی هستش رو داد.دوشنبه رفتیم پیش اون دکتر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 07:49:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای مدرسه </title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>رفت و آمد سروین به مدرسه کم کم روی غلتک افتاده و زندگی ما روال عادی به خودش گرفته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ها نزدیک ۶:۳۰ بیدار می شه و آماده می شه و ۳ تایی می آییم اداره ما. هم سرجان ماشین رو پارک می کنه و می ره سر کار خودش .بعد من و سروین میایم بالا و من به سروین یک صبحانه مختصر می دم و حدودهای ساعت ۷:۳۰ می ریم به سمت مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد دوباره من بر میگردم اداره تا ساعت ۱۲:۳۰ و دوباره می رم دنبالش .وقتی برگشتیم می نشینیم دو تایی ناهارمون رو که من شب قبل پختم و امروز آبدارچی محترم گرمش کرده می خوریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد سروین می نشینه سر مشقش و من و همکارم باهاش سر وکله می زنیم.گاهی وقتا بالش و ملحفه ای رو که براش آوردم رو بر میداره و می بره نمازخونه و یک درازی می کشه تا وقت رفتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب این از گزارش رفت و آمد سروین به مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ها هم انقدر خسته و کوفته است که ساعت ۹ نشده خودش می ره می خوابه.بیشتر برنامه هامون رو به خاطر سروین کنسل کردیم.رفت و آمدمون خیلی محدود شده و بیشتر به آخر هفته موکول شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه سروین دولتیه.ناخودآگاه چون پولی هنوز ندادیم به مدرسه زبونمون هم کوتاهه. انگار به خودمون اجازه نظر دادن و انتقاد کردن نمی دیم.مهد سروین خصوصی بود شنا هم که می ره خصوصیه.برای همین به محض دیدن کوچکترین ایراد و خطایی فورا گوشزد می کردیم و می کنیم. خیلی هم تحویل گرفته می شدیم.و بعد ها هم مرتب ازمون سوال می شد که مشکلی نیست راضی هستید یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما مدرسه دولتی فرق می کنه.سروین اینا ۱۸ روز معلم قران و شنا و نقاشی نداشتن و شیر شما هنوز توزیع نشده.می دونم اگر به نداشتن معلم معترض می شدم حتما جوابی که می گرفتم این بود که چون هزینه ها رو مدرسه نتونسته تقبل کنه این تاخیر به وجود اومده.یا حتی اگر جز والدینی بودم که پول رو پیش از موعد پرداخته بودم باز هم جواب می گرفتم که یا بقیه پول ندادن یا پولی که من دادم کم بوده و کفاف نمی داده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا حق من و بچه من به عنوان یک ایرانی اینه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگر در قانون اساسی نیومده که تحصیل رایگانه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون کسی که دم از قانون و قانون مداری می زنه کجاست که به من پاسخگو باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمون نره که مدرسه دختر من در منطقه ۳ تهرانه و جزء بهترین مدارس دولتیه این منطقه و شهر تهرانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای به حال پایین شهر و مدارس دولتیش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین جلسه ما با معلم سروین روز ۱۳ مهر بود روز قبلش معلم به بچه ها گفته بود به مادر و پدرهاتون بگید که با یک پول قلمبه فردا بیان مدرسه.روز جلسه هم مکرر صحبت پول بود.واقعا شرم آوره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وسط جلسه هم پدر یکی از بچه های مدرسه که عضو انجمن اولیا و مربیان بود اومد و انقدر چس ناله کرد و گدایی کرد که اگر دستشو دراز می کرد همونجا کلی پول گیرش میومد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس کدوم ابلهی بود که می گفت امسال سرانه هر دانش آموز از ۱۱ هزار تومان به ۱۸ هزارتومان افزایش پیدا کرده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 01:48:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل جدید</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>امروز رسما فصل جدید زندگی سروین شروع شد. سروین امروز رفت مدرسه و کلاس اولی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز فصل جدید زندگی من و پدرش هم به عنوان پدر و مادر یک دختر کلاس اولی شروع شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من خودم نیستم.ناخودآگاه نگرانم.اگر بیفته! اگر جیش داشته باشه!اگه دلش تنگ بشه! و هزار تا اگه دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه دخترم نزدیک محل کار منه.برای همین ما صبح کله سحر باید دو تایی بزنیم بیرون و اونقدر زود برسیم که سروین این جا یعنی توی اداره بتونه صبحانه اش رو با آرامش بخوره و بعد ۲ تایی بریم به سمت مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبی این سحر خیزی برای من رد کردن ترافیک صبح گاهی و پیدا کردن جای پارک مناسب برای ماشینه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای پارک به قدری زیاده که ماشین می تونه خودشو هرجا که خواست ولو کنه و پتو وپهن بنشینه زیر آفتاب تا بعد از ظهر که دوباره بریم به سمت خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروین از اول شهریور دیگه مهد هم نرفت و با من میومد اداره تا با محیط جدیدش وفق پیدا کنه و البته ۴ روز از شهریور رو به صورت پراکنده مرخصی گرفتم تا استراحتی هم کرده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خاطر همین بود که این وبلاگ این همه مدت خاک خورد.چون وقتی کارم با کامپیوتر تموم می شد میذاشتم سروین سی دی ببینه و عملا استفاده دیگه ای از سیستمم نمی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه مهدش خوب بود و هم ما راضی بودیم و هم خودش.اما در این مدت یک روز هم نگفت( به جای اداره و همراه شدن با من )که منو ببر مهد . درخواستش برای مهد رفتن در حد نیم ساعت دیدن و دوستانش و برگشتن به خونه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین دیگه قید بچه دوم رو برای همیشه زدم.چون به هیچ وجه حاضر نیستم تجربه مجدد مهد گذاشتن بچه رو داشته باشم.الان هم خیلی خوشحالم که بالاخره اون روزها برای من و سروین تموم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای اول شهریور که تازه سروین مهد نمی رفت برای هر دومون سخت بود مثل این بود که همدیگر رو نمی شناسیم. از عادات هم خبر نداریم.متاسفانه خیلی باهاش درگیر می شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما الان وضعیت به تر شده .انگار تازه همدیگر رو شناختیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی سروین هنوز شنا هم می ره. الان ترم کرال سینه است.خیلی شنا رو دوست داره.چند نفری هم بهم گفتن از زمستون و سرما هم نترس و باز هم ببرش . چون بدن اینجور بچه ها مقاوم تر می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دلیل زندگی ماشینی و بی تحرکی خودم هم تمایل زیادی دارم که حتما سروین یک رشته ورزشی رو به طور متمرکز دنبال کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته دوچرخه سواری هم می کنه. دوچرخه سواری و افتادن های مکرر بدنش رو حسابی زخم و زیلی و کبود کرده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 05:46:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسابقه شنا</title>
<link>http://sarvingolam.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>سروین دیروز توی مسابقه شنا سوم شد و بهش مدال دادند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم ذوق زده شدم و بلافاصله بعد از این که از مهد اومدیم رفتم براش عروسک برتز رو که خیلی دوست داشت براش خریدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب قبلش بهم گفت فردا مسابقه داریم.مامان مسابقه یعنی چی ؟ یعنی چه کار باید بکنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم یعنی تو باید تند تر و سریع تر از همه شنا کنی و اول بشی بعد بهت جایزه می دن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: آخه من نمی تونم!؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: هیچ وقت نباید بگی نمی تونم همیشه باید بگی من می تونم و بعد از پس همه کارها بر بیای!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: باشه من فردا اول می شم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب چیه! بچه ام به نیت اول شدن رفته و سوم شده دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروین قراره امروز و شنبه فقط مهد بره. به خاطر این که از اول مهر باید بره مدرسه می خواهم یک استراحت فکری و روحی و جسمی بهش بدم.خودم بعضی روزها مرخصی می گیریم و بعضی روزها هم با هم می آییم اداره.تا شهریور هم بگذره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما شنا رو چون خیلی خوب استقبال کرده می ذارم بره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 04:39:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarvingolam&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>sarvingolam</dc:creator>
<guid>http://sarvingolam.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
