تبليغاتX
سروستان - سمنو پزون
اینجا وبلاگ سروین و گاهی هم مامان و بابای سروین جونه
همسایه سابق ما که در اصل مالک خونه مون هم بود که کم کم داشت مالک خودمون هم می شد. هرسال یک نذر سمنو پزون داشت.این نذر اولین سال با ۳ کیلو گندم شروع شده ولی حالا رسیده به ۱۵۰ کیلو گندم.

نمی دونم طرز تهیه سمنو رو می دونید چه جوریه یا نه؟

اما مختصرا باید بگم که اول گندم ها رو می ذارن که جوونه بزنه و به حدی برسه که یک ساقه نقره ای پیدا می کنه ولی سبز نشده.

بعد گندم ها رو چرخ می کنن و بعد یک عده زن بیکار و علاف می نشینند دور هم چرت و پرت می گن و گندم ها رو فشار می دن تا اب گندم در بیاد و بعد اون اب رو صاف می کنند.

بعد زیر دیگ رو روشن می کنند و این آب رو داخل دیگ می ریزن و بعد آرد رو بهش اضافه می کنند سپس انقدر هم می زنند تا دهانشان سرویس شود.

این دهان سرویسی ۳ تا اذان گاهی ۴ تا اذان باید طول بکشد تا سمنو جا بیفتد و رنگ بگیرد و شیرین شود.

در حین این عمل عده ای اطراف دیگ دعا می خوانند و نماز می خوانند.

حاجیه خانم مذکور عقیده مسخره ای دارد مبنی بر این که هنگام هم زدن سمنو اسامی ائمه اطهار روی سطح سمنو نقش می بندد.

اما نمی دانم چرا من که هم می زدم حرف بد می افتاد.یک بار وقتی کار پخت تمام شد و جماعت نسوان خودشان را اطراف دیگ که حالا حرمت امام زاده ای را پیدا کرده تکه پاره نمودند و از همه جای بدنشان اشک جاری شد.در دیگ را برداشتند و حالتی شبیه به انداختن سنگ در آب که حلقهای متحد المرکز ایجاد می کند پیدا شده بود.

من آن موقع فکر می کردم که الان می خواهند این شکل ها را به چه تشبیه کنند دیدم حاجیه خانم می گوید : این پنجه دسته ! این هم جای انگشتهاشه !!

خدایا !!! خداوندا !!!! جل الخالق که چه موجودات هنرمندی خلقیدیده ای!!

من دیگر فکر اینجایش را نکرده بودم.آخه این دست کی بوده که انقدر بزرگ بوده؟ آن زمان انها می گفتند حضرت ابوالفضل (ع) بوده است.نمی دانم آیا واقعا ایشان علاوه بر زیبا رویی هیکلی به این درشتی نیز داشته اند.

در ضمن قابل ذکر است وقتی سمنو به مراحل پایانی پخت می رسد. سمنو را دم می کنند یعنی دیگر هم نمی زنند و در دیگ را می گذارند و روی دیگ شمع روشن می کنند و ماتم می گیرند . زنی روضه می خواند و بقیه به سینه و پاهایشان می زنند و بعضی جیغ های بنفش می زنند.چراغ ها را خاموش می کنند و به تمامی یاد بدبختی هایشان میفتند.اشک می ریزند که بیا وببین.

حالا دیگر دیگ سمنو یک دیگ معمولی نیست . حلال مشکلات زنان حاضر در مجلس است.یکی حامله نمی شود . یکی شوهرش می خواهد سرش هوو بیاورد.یکی بختش باز نمی شود.

کم کم روضه به پایان می رسد. چراغ ها را روشن می کنند.در دیگ را بر می دارند. حالا نوبت تفسیر اشکال روی سطح سمنو است:

دسته گله !!! ببن ایناها !! اکرم جون ننه امسال دیگه شوُوَر می کنی!!

دسته !! ببین !! این ۴ تا انگشتشه این هم شصتشه!! الهی فدات شم یا ابوالفضل !!! اوهواوهو !!

هلال ماهه !!! اینا ها ببین!!

کوفته !!! زهر ماره !! اینا ها ببین!!!

وقتی این قسمت نمایش هم به پایان می رسه. همون زنانی که تا چند ثانیه پیش زنجموره می زدند حالا مثل ببر درنده حمله می برند به سمت دیگ البته با  دبه ای در دست.

فقط مونده ۴ دست و پا بپرن وسط دیگ تا سهم بیشتری ببرند. گمونم اگر دیگ داغ نبود حتما از این کار دریغ نمی کردند.

۱ ساعت بعد....

حالا دیگه همه رفتند . فقط صاحب دیگ مونده و بر و بچه هاش. همه خسته و عصبی.معمولا این موقع یک دعوای حسابی بینشون اتفاق می افته.همون ها که تا چند ساعت پیش به هم جان جان می گفتند حالا چقدر پی پی توی حلق هم دیگه می کنند بماند.

حاجیه خانم اندازه لگن آب تنی بچه من تو حموم من برای هر کدوم از بچه های خودش سمنو کنار  گذاشته.

همون که موقع تقسیم می گفت کم میاد کم میاد.

سر شستن دیگ هم دعواست . برای شستن دیگ باید وقت گرفت . ریش گرو گذاشت.

اما من کجای این معرکه ام:

من توی خونه پدری بزرگ ترین دیگی که دیدم قطرش ۵۰ سانت بوده نه بیشتر.مواقع خیلی مهم توی خونه مون مامانم این دیگ رو می اورد بیرون.مثل پختن آش نذری یا شله زرد.یا یختن برنج

همین دیگه نه چیزی بیشتر از این.

اون وقت  من فسقلی باید برم سر دیگ سمنو . باید گندم فشار بدم. باید دیگ هم بزنم.از گرما خفه بشم و صدام در نیاد.که چی !!! چون مستاجرم ! چون خونه ندارم. انگار اینجا مفتی نشستم و اینا به من و شوهرم و بچه ام پناه دادند.

من که از خانواده فلانم من که بیصار جا درس خوندم من که بهمان جا کار می کردم.حالا باید کنار این زنان لچک به سر .تنبون پنبه دار بنشینم و سمنو بپزم.

ای حضرت زهرا به کمر همه تون بزنه!!!

اما حالا خوشحالم که خونه خریدم و از شر این سمنوی لعنتی خلاص شدم.۲ ساله که دستان ظریفم دیگه اون همه کار و زحمت رو تحمل نمی کنه.خدایا ممنونم!

دیروز همون روز کذایی بود و من فقط ۲۰ دقیقه و فقط ۲۰ دقیقه  تنها به این دلیل که دلم خواست برم و رفتم و دیگ هم زدم .

حاجیه خانم به محض ورود به من گفت :خرت از پل گذشت !! دیگه اینجا نمی آی!

به قدری با این حرف تنفر تمام وجودم رو گرفت : که آرزو کردم الهی دیگت سر بره . الهی سمنوت شیرین نشه!

جلوی همه داشت من رو مثال می زد که این هر سال میومده حالا تمام حاجتهاش رو گرفته

توی دلم می گفتم: آره جون عمه ات! به خاطر سمنوی تو بود.بنده خدا !!! تو یک سال فقط یک سال سمنو نپز ببین چطور در خیر و رحمت به روت باز می شه!

انقدر مردم رو نچزون . انقدر وقت مردم رو نگیر.

پی نوشت: دوست ندارم بعد از خوندن این پست به بی دینی و بی اعتقادی متهم بشم.اما من این مدلی فکر نمی کنم. من ارتباطم با خدا و ائمه اصلا این شکلی نیست.خیلی شخصیه .برای ارتباطم کسی رو اجیر نمی کنم. کسی رو توی منگنه و رودربایستی نمی ذارم. خودم هستم و خدای خودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:47  توسط مامان سروین |