تبليغاتX
سروستان
اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است
تا روز  شنبه ۹ آبان دماغ سروین توی گچ بود. به خاطر وجود تامپون توی دماغش از چشم چپش اشک و از دماغش آب میومد.از سوراخ سمت راست بینیش نفس می کشید.اما براش سخت بود . گاهی وقت ها شبها قبل از خواب کلافه می شد و می زد زیر گریه.اما چاره ای نبود و باید تحمل می کرد.

بالاخره روز شنبه دکتر تامپونش رو هم در آوردو تامپون یک باند حدود ۳۰ سانتی متری بود و در آوردنش عین شعبده بازی بود. چون آدم فکر می کرد توی اون دماغ کوچولو چطور این همه باند چپونده شده.

از اون روز تا ۱ ماه سروین دیگه اجازه شنا نداره و ورزش هم تا به حال براش قذغن بوده تا استخونش کاملا جوش بخوره.

البته سروین خودش خیلی ملاحظه نمی کنه چون موقع جااندازی بیهوش بوده به همه می گه عمل بینی خیلی راحته. می ری بیمارستان می خوابی و بعد که بیدار می شی همه چی تموم شده و هیچی نفهمیدی.

وقتی هم که من در مورد عملش با دیگران صحبت می کردم و با عمل زیبایی بینی مقایسه می کردم عمل دماغ سروین رو. می گفت که من عمل بی ریختایی کردم.

دکتر محمد ابراهیم یار محمدی از شما سپاسگزارم که سلامتی دخترم رو بهش برگردوندید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 8:41  توسط مامان سروین | 
دکتر وقتی بینی سروین رو دید. بدون دیدن عکس ها گفت که بله دماغش شکسته و گفت که شکستگی بینی یا باید در همون ۶ ساعت اول جااندازی بشه و یا بعد از گذشت ۵-۶ روز از حادثه.وقتی محاسبه کرد قرار شد همون فرداش یعنی سه شنبه ۵ آبان سروین در بیمارستان مصطفی خمینی بستری بشه و عمل بشه.از اونجایی که سروین بچه است باید بیهوشی عمومی می گرفت.تا حین عمل تقلا و بی قراری نکنه.

روز سه شنبه با آژانس رفتیم بیمارستان و قبل از ساعت ۷:۳۰ بیمارستان بودیم.تا ساعت ۹ که یک تخت خالی شد و سروین بستری شد توی لابی بیمارستان معطل بوذیم. دکتر مورد نظر عمل هاش رو ساعت ۱ انجام می داد. اما بنده خدا اون روز به خاطر ما قبل از ساعت ۱۲ بیمارستان بود و از خونه زنگ زد که دخترک ما رو آماده کنند و بفرستن اتاق عمل.به پرستارها هم سفارش ما رو کرده بود این دکتر بسیار محترم.چون خیلی ما رو تحویل گرفتن. اولش من متوجه نبودم. پیش خودم می گفتم وای خدایا اینا فرشته ان چقدر مهربونن. انگار سروین اولین بیمار این بیمارستانه و این ها تا به حال مریض ندیدند که مثل پروانه دور ما می چرخند. اما بعد وقتی به خواهرمان گفتیم ایشان متذکر شدند که: دکتر سفارش کردند!!

و من تازه فهمیدم که اگر در بیمارستان هم پارتی نداشته باشی چقدر موجود ضعیف و حقیر و بدبختی هستی!

الغرض سروین رو ساعت ۱۲ بردن توی اتاق عمل و پدرش هم یک ساعتی بود که رفته بود سرکارش.

من هم خیلی خوش و خرم سروین رو همراهی می کردم . طوری که انگار داریم می ریم تئاتر.

توصیه های لازم رو بهش کردم و بهش گفتم : الان می برنت توی یک اتاق سرد و بعد یک دکتر میاد بالای سرت و باهات حرف می زنه. مثلا بهت می گه عددهایی رو که بلدی بشمر یا ممکنه اسمتو بپرسه. اما تو تا بیای بهش جواب بدی خوابت می بره.یا ممکنه نتونی جواب کامل بهش بدی .

از اونجایی که ما پشت در اتاق ریکاوری منتظر نوبت بودیم.من تونستم بیمارهایی که تازه از اتاق عمل اومده بودند رو به سروین نشون بدم و بهش بگم که وقتی دکتر کارش تموم می شه تو هنوز خوابی میارنت اینجا و تو مثل همه این آدمهایی که اینجا خوابن کم کم بیدار می شی .وقتی بیدار شدی می بینی که روی دماغت و باند پیچی کردن و از دماغت نمی تونی نفس بکشی. اصلا نگران نباش چون باید با دهنت نفس بکشی.اولش یه کم سخته اما عادت می کنی.(مثل همه کارهای سخت زندگی!)

سروین کوچولوی من با دقت حرفامو گوش داد و قبول کرد. بالاخره نوبتش شد و خود دکتر اومد دنبالش و با روی باز و شاد بردنش.بعد به من گفتن برم بیرون و پشت در اتاق عمل منتظر باشم.

حالا دیگه وقتش بود.وقت اون بود تا اون بغضی رو که از دیشب که از مطب دکتر اومدیم فرو خورده بودم بریزم بیرون.دیگه برام مهم نبود که منو کسی می بینه و صدامو کسی می شنوه.زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم.یک چند نفری اومدن دورم. اما رومو برگردوندم و های های گریه کردم.

آخه سروین  کوچولوی من چه گناهی داشت که باید ناخواسته توی این سن بیهوشی و عمل جراحی و دماغ گچ گرفته رو تحمل کنه.

توی همون فاصله به ذهنم رسید که به مدیر ساختمون زنگ بزنم و ازش بخوام رادیاتورها رو امشب باز کنه تا وقتی می رسیم خونه مون گرم باشه.اولش قبول نمی کرد و بهونه میاورد.منم باهاش کلی بحث کردم و دلیل آوردم. به همین خاطر از اون حالت گریه و بغض در اومدم.اما دیگه چشمام  و قیافه ام داد می زد که چقدر گریه کردم.

بعد دیدم مریضهای عمل شده رو بعد از به هوش اومدن با این پتو مسافرتی ها می برن به بخش.

من که خودم تجربه دو بار اتاق عمل رو دارم(یک بار بینی و یک بار هم زایمان) می دونم که مریضی که از اتاق عمل میاد چقدر سردشه و لرز داره.

برای همین به پرستارها متذکر شدم که بابا جان! این پتوهای مسخره چیه انداختین روی این مریض های بیچاره.خودم با چشمهای خودم دیدم یک آقای تنومند که عمل فتق داشت اون روز .وقتی می بردنش توی بخش تریک تریک می لرزید.

اون ها به من قول دادن وقتی سروین رو بیارن حتما دو تا پتو روش می ندازن.

بالاخره ساعت ۱۲:۳۰ سروین جون ما رو آوردن بیرون.ظاهرا سروین توی اتاق عمل به هوش اومده بوده.

و یک استفراغ حسابی هم کرده.(استفراغ بعد از عمل های بینی به نظر من خیلی خوبه چون تمام خونهایی که ناخواسته حین عمل بلعیده شده بالا آورده می شه)

برای این که من خوب ببینمش درست اورده بودنش پشت در شیشه ای اتاق ریکاوری.دکتر محترم هم اومد بیرون و گفت که من خیالم راحت باشه و همه چی به خوبی انجام شده و حتی از سروین خواست از روی تخت خودش بلند شه و بنشینه و برای من دست تکون بده.

تا بعد از ظهر توی بیمارستان بودیم و حدود ساعت ۴:۳۰ سروین مرخص شد و حرکت کردیم به سمت خونه.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:0  توسط مامان سروین | 
روز پنج شنبه سی ام مهر سروین رو خوش و خرم راهی مدرسه کردم.ظاهرا حول و حوش ساعت هفت ونیم دیگه توی مدرسه بوده. منم توی خونه داشتم کارامو می کردم که موبایلم زنگ زد.

از مدرسه بود.یکی از ناظم هاشون پشت خط بود و به من گفت دخترتون امروز یه کمی حال نداره بیاین دنبالش ببریدش.

منم گفتم صبح حالش خوب بود. چی شده یه دفعه حالش بد شده و از اون خانم خواستم که گوشی رو بدن به خود سروین تا باهاش حرف بزنم.

سروین هم گوشی رو گرفت و دیدم داره شل شل حرف می زنه. گفتم چی شدی تو که صبح مشکلی نداشتی چرا بیام دنبالت. گفت حالم خوب نیست.

همون لحظه دوباره خانم ناظم گوشی رو گرفت و گفت: یکی از بچه ها زده توی دماغش و دماغش  خون

اومده شما هم همین الان بیا دنبالش و براش یه دست لباس بیار و من هم هرچی به سروین می گم که بگو کی زده توی دماغت نمی گه.اگر بگه من پدر اون بچه رو در میارم.

حیاط مدرسه سروین اینا دو تکه است. ظاهرا بچه های کلاس اول نباید به حیاط پایین برن.سروین هم که اون لحظه خودش هم ترسیده بوده  وقتی ناظم ازش می پرسه حیاط پایین رفته بودی می گه آره. در صورتی که کلا بچه محتاطیه و اون روز هم اصلا حیاط پایین نرفته بوده.

وقتی خانم ناظم بهم گفت پاشو بیا ببرش .اومدم بگم آخه خانم محترم تو می دونی من الان کجام. من لااقل ۱۷ کیلومتر از شما دورترم ماشین هم که پیش من نیست من چه جوری خودمو برسونم به اون جا.

 به جاش بهش گفتم من الان نمی تونم بیام شما مانتوشو دربیارین و بنشونینش کنار بخاری .تا من خودمو برسونم .چون سروین لرز هم کرده بوده.

حالا من هم مودنم که چه کار کنم. اولین فکری که به ذهنم رسید تماس با همسرجان بود و اینکه ازش بپرسم چرا انقدر زود بچه رو گذاشته مدرسه تا این اتفاق بیفته.

خلاصه به همسری زنگ زدم و ایشون هم گفت نه من سر ساعت هفت و نیم گذاشتمش که به صف برسه.جریان رو براش تعریف کردم و حسابی عصبانی شد و گفت همین الان می رم حسابشونو می رسم.

همسرجان ما هم وقتی اون روی چند تا نقطه اش بالا بیاد و خون جلوی چشماشو بگیره دیگه هیچی حالیش نیست.

بدتر پشیمون شدم که بهش خبر دادم و به جاش به برادرم زنگ زدم که با همسری تماس بگیره و مانع داد و بیدادش بشه. برادر جان جواب نداد به پدرم زنگ زدم و شرح ماوقع رو سریع براش گفتم و قرار شد فورا با همسری تماس بگیره.

اما انگار تماس های ما کمی طولانی شده بوده و همسرجان کار خودشو کرده بوده و یه دعوای جانانه با مدیر و معاون کرده بوده و حسابی تهدیدشون کرده که ازشون شکایت خواهد کرد و سروین رو هم خواسته و بهش اولتیماتوم داده که زود می ری اون بچه رو پیدا می کنی و به من نشونش می دی.

در هر حال وقتی پدرم با همسرجان تماس می گیره دیگه بی فایده بوده. بعدش همسرجان به من زنگ زد که بنشین توی خونه تا بیام دنبالت و با هم بریم مدرسه.

بعدش برادرم تماس گرفت که تو چه کار داشتی.گفتم قضیه از این قرار بوده و او هم کلی من رو دعوا کرد که چرا خواستم جلوی همسرجان رو بگیرم و حق با همسرجان بوده و باید به عنوان پدر بچه دعوا می کرده.

این رو هم بگم که سروین اصلا تا به حال خون دماغ نشده بود و این قضیه کاملا غیر عادی بود.اما چون من خانوادگی این مشکل رو در بچگی داشتیم برای همین من قضیه رو جدی نگرفته بودم.

برای اینکه سروین از درسش عقب نمونه وقتی هم سرجان اومد خونه تا ظهر صبر کردیم و رفتیم دنبالش.

چشمتون روز بد نبینه . وقتی سروین اومد دیدم تمام لباساش خونیه از مانتو و مقنعه و شلوار و جلیقه و کیف و کفش و جوراب و حتی تی شرتی که زیر مانتوش پوشیده خونیه.

اما خودش چیزی نگفت.تا روز شنبه دیدیم که دماغش تازه داره کبود می شه و ورمش هم می خوابه.اما دماغ حالت طبیعی نداره و کمی کج شده.روز یک شنبه وقت دکتر گوش و حلق و بینی گرفتم و بردمش بالاخره دکتر. دکتر هم دستور عکس داد. بعد از دیدن عکس ها گفت که دماغ دخترم شکسته.

باورنمی کردم.اما دکتر گفت شب بیارینش مطب ۲۰۰ تومان می گیرم و جا می ندازم.خیلی هم دکتر گوشت تلخ و بیخودی بود.

از مطب اومدم بیرون و موندم چه کار کنم . وقتی به خواهرم جریان رو گفتم به من آدرس شوهر دوستش که اتفاقا دکتر گوش و حلق و بینی هستش رو داد.دوشنبه رفتیم پیش اون دکتر...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:19  توسط مامان سروین |