![]() |
![]() |
|
| اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است |
|
امسال عید که سریال مرد ۲ هزار چهره مهران مدیری رو دیدم از قسمت های آخرش که مربوط بود به جادو و جادو گری خوشم نیومد.
به نظرم بی ربط بود. احتمال دادم به خاطر این مهران مدیری به موضوع جادو پرداخته که کمتر به سریالش پیله کنند و کم تر مسائل مبتلا به جامعه رو به چالش بکشه و یک جور زنگ تفریح سریالش باشه. این گذشت تا مدتی پیش که برای یکی از آشنایان مشکلی پیش اومد که قاعدتا باید به اون نوع مشکل پلیس و آگاهی و وزارت اطلاعات رسیدگی می کردند. بعد از گذشت یک ماه اون بندگان خدا با پی گیری هایی که از این سازمان ها و نهاد ها کردند به هیچ نتیجه ای نرسیدند . حتی برای گرفتن حکم قضایی نتونستند قاضی رو مجاب کنند. این شد که یکی دیگر از آشنایان پیشنهاد داد به جادوگر مراجعه کنند و خودش یک خوبشو سراغ داشت. جادوگر چه ها که نگفت و چه سرنخ های که نداد و چقدر مفید بود بماند. باز هم شخص دیگری جادوگر دیگری رو معرفی کرد . وقتی گفته های این یکی رو با واقعیت تطبیق دادیم کم مونده بود شاخ در بیاریم. کم کم متوجه شدیم دور و برمون توی همین تهران چقدر از این جور افراد هست و چقدر مراجعه کننده دارند و روزانه کلی گره از کار بندگان خدا باز می کنند. البته هنوز مشکل به طور کامل حل نشده اما وضع از زمانی که از پلیس و نیروی انتظامی کمک گرفته شده خیلی خیلی بهتره و جای امیدواری هست.چون پلیس هیچ کمک به درد بخوری نکرد. حالا بعد از گذشت یک ماه از سریال جناب مهران خان مدیری منظورشو و جواب حرفم رو گرفتم و دیگه به نظرم قسمت های پایانی سریال بی ربط و وقت تلف کن نبودند. واقعا این همه ادعا و این همه نیرو و تجهیزات چه می کنند و چرا به درد مردم نمی خورند تا طرف مجبور بشه در قرن بیست و یکم سراغ رمل و اصطرلاب بره.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:19 توسط مامان سروین |
|
|
مدتیه این جا خیلی گرد و غبار غم گرفته برای همین امروز یک کم از سروین می نویسم:
در مطب دکتر سونوگرافی نشسته بودیم با سروین و روی دیوار کلی عکس سه بعدی جنین بود. روی میز هم یک آلبوم بود از تصاویر ۳ بعدی جنین. آلبو رو برداشتم و شروع کردم با سروین به ورق زدنش و توضیح عکس ها . بعد از مدتی سروین گفت مامان این نی نی ها چقدر دل مامانشون کثیفه! به منشی مطب گفتم ببین دخترم چی می گه ؟ می گه : چقدر دل مامان این بچه ها کثیفه خانمه خندید و گفت : این که چیزی نیست . قبلا یک بچه اومده بود می گفت این بچه ها چرا آتیش گرفتن؟!!! -- جمعه شب ها سروین هنوز تو حال و هوای تعطیلیه و شب به زرو می خوابه. جمعه این هفته وقتی بهش گفتم زود بخواب . گفت اگر نخوابم چی می شه. من هم گفتم صبح دیر بیدار می شی و ما اذیت می شیم و بعد چون تو توپولی هستی من قلمبه ات می کنم و میندازمت توی ماشین و می برمت. گفت: آخه این چه وضع صحبت کردنه! یعنی چی که قلمبه ات می کنم بگو بغلت می کنم و میذارمت توی ماشین! من هم گفتم : آخه تو سنگینی من چطوری بغلت کنم!!! پی نوشت: توضیح ضروری که باید بدم اینه که مدتی است در اعضا و جوارح ما کیست هایی پیدا شده که اختلالاتی در بدن ما به همرا داشته. بنابراین ما هر ۴ ماه یک بار سونوگرافی کنترلی داریم.این بار خیلی کم تر شده بودند.ولی باز هم بودند.کم تر شدنشون فکر کنم به دلیل قرص معجزه گر گل پامچال یا همون اویل پریم رز اجنبی ها بوده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:16 توسط مامان سروین |
|
|
همیشه فکر می کردم بدترین خبری که یه آدم می تونه بشنوه خبر مرگ عزیزشه.
اما چند روزه به این نتیجه رسیدم خبرهایی رو ممکنه بشنوی که حتی از خبر مرگ آزار دهنده تر باشه. اونقدر بد که حتی فکر کردم اگر خبر مرگ اون آدم رو شنیده بودم بهتر از این خبر بود.لا اقل تکلیفم با خودم و دلم روشن بود.اما حالا چی؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:50 توسط مامان سروین |
|
|
ببار اي بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار پی نوشت: امروز حال و هوای من متناسب با این ترانه است. امروز نیازمند انرژی سبزتان هستم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 7:54 توسط مامان سروین |
|
|
شرکت همسرجان ما منتقل شده به قزوین.همسرجان هم نمی خواد بره قزوین. بنابراین داره بیکار می شه. به همین راحتی به همین خوشمزگی.
بیمه مکملش رو از اسفند قطع کردند.اما هنوز تا نهایی شدن این موضوع داره همین جا می ره و میاد . کار دومش رو هنوز داره اما کار دوم اسمش روشه.کار دومه و بیمه نداره. همیشگی نیست.پروژه ایه. حقوق خود من هم به دنبال کاهش های متعدد رسیده به ماهی ۲۷۰ تومان. مسخره است نه!!! نمی دونم چرا اینطوری شد؟ خدا با ما شوخیش گرفته! یا می خواد یک اتفاقهای بهتری بیفته و ما تصمیمات بهتری بگیریم. در هرحال این روزها خیلی سعی می کنم فکرم درگیر این قضایا نباشه.اما نمی شه دیگه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:22 توسط مامان سروین |
|
|
برنامه و گزارش های صادق صبا از تلویزیون بی بی سی رو خیلی دوست دارم.و بعدش فکر می کنم که برنامه سازهای داخلی هنوز واقعا شعورشون به ساخت چنین برنامه ای نرسیده یا این که محدودیت دارند و نمی تونند به این زیبایی ایران رو به هموطنان نشون بدهند.
در مورد این جدیدا بی بی سی دیدن مداوم ما باید بگم که علت داره! علتشم اینه که یکی از آشنایان عید به یک کشوردور در یک قاره دورتر سفر کردند و به بعضی ها نگفتند و از قضا همین تلویزیون بی بی سی از همون کشور یک گزارش پخش کرده و اینا رو هم نشون داده. خلاصه ما هم محض فضولی که شاید بتونیم در این شبکه مچ کسی رو بگیریم مدتیه بدجور داریم برنامه هاشو پی گیری می کنیم و خیلی هم خوشمون اومده.ولی هنوز نتونستیم سوتی بگیریم از کسی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 7:55 توسط مامان سروین |
|
|
دخترک ما امسال می ره کلاس اول.نمی دونم مادر هایی که بچه شون به این سن می رسه چه حس و حالی دارن.اما من از اول امسال روزی نیست که به مدرسه رفتن دخترم فکر نکنم.دلم شور می زنه.از حالا ساعت رفت و آمدمون رو دارم تنظیم می کنم. صبح ها زودتر بلند می شم و بلندشون می کنم تا برای اول مهر آماده باشند.
گاهی وقتا که می خوابه نگاه به قد و بالاش می کنم خنده ام می گیره که امسال باید بره مدرسه. هنوز فکر می کنم خیلی کوچولوئه.وای که چقدر زود گذشت و تو موقع مدرسه رفتنت شد دخترم! ولی عقلش کوچیک نیست.حرفم رو خوب می گیره. اگر بهش بگم چیزی رو به کسی نگو محاله بشه از زیر زبونش حرف کشید . اگر طرف خیلی سمج باشه اصلا جوابشو نمی ده و سکوت می کنه. یعنی نه دروغ می گه و نه توهین می کنه. از آدامس خوردن یکی از مربی های مهدش خیلی بدش میاد و وقتی میاد خونه به من می گه خانم فلانی این طوری آدامس می خوره و دهانش رو به شدت باز و بسته می کنه و ادای خوردن آدامس رو در میاره.بهش می گم: سروین به نظرت اینطوری قشنگه؟ می گه : نه ! مامان خیلی بده! صبح ها وقتی پدرش می ره سراغ ماشین به شدت بهش اعتراض می کنه که پیاده شو !مامان باید بنشینه. وقتی مهمون میاد سر از پا نمی شناسه وحسابی ازشون پذیرایی می کنه.فقط خوراکی ها رو توی دهنشون نمیذاره. دوست داره که یک خواهر یا برادر داشته باشه و با این قضیه هیچ مشکلی نداره اما ما دیگه نه وقتشو داریم و نه حوصله شو . با بچه های بزرگتر از خودش خیلی خوب کنار میاد و سرش گرم می شه. عاشق آرایش کردنه و جوراب پاریزین پوشیدنه . آینه رو خیلی دوست داره و جلوی آینه با خودش حرف می زنه و قر و اطوار میاد. مثل خودم عشق خرید داره و از خرید کردن لذت می بره.ولی بعدش می بینه چقدر چرت و پرت خریده. به شدت روی من تعصب داره و اگر کسی بخواد سر به سرم بذاره و یا حرفی چیزی بزنه حسابی بهش تشر می زنه.من هم از این که یک طرفدار کوچولوی متعصب دارم کیف می کنم. تنها مشکل عمده ما با دخترمون دستشویی رفتنشه یکی این که دیر به دیر می ره و دیگری این که از پی پی خودش بدش میاد و خودش رو نمی شوره.مثلا دیروز حدود یک ربع توی دستشویی موند تا بالاخره رضایت داد خودشو بشوره.وقتی اومد بیرون خیلی دلم براش سوخت اما فکر کردم لازمه و باید یاد بگیره که برای این کار منو صدا نکنه و خودش از پس این کار بر بیاد. مدرسه اش رو انتخاب کردم . حالا تا خدا چی بخواد و اگر تا اول مهر شرایط محل کارم مثل الان باشه . سروین به مدرسه رازی خواهد رفت. از اوضاع مدارس زیاد خبرهای خوبی نمی شنوم. برای همین از حالا نگرانم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:42 توسط مامان سروین |
|
|
پریشب بی بی سی فارسی گزارشی رو در مورد یکی از قبایل روستایی در ونزوئلا نشون می داد.
نمی دونم کسی دیده یا نه؟ اما به شدت حال به هم زن بود .حال به هم زن بودنش بر می گشت به خیلی چیزا مثلا به غذاشون .یک غذایی داشتند که شفیره خشک شده بود. یک چیزی مثل مورچه سیاه گنده های خودمون. البته از نوع خشکش. یک غذای دیگه شون این بود که رفتن داخل تنه یک درخت قدیمی و کهن آتش روشن کردن . بعد از توی تنه درخت یک چیزی مثل مورچه خوار کشیدن بیرون که خفه شده بود.پوستشم مثل پوست کرم بود پشم و پیلی نداشت. دیدن قیافه اش چندش آور بود چه برسه به تصور خوردنش. زنها و مردا هم که لباسشون در حد برگ انجیر بود و فقط باهاش ستر عورت کرده بودن.عقاید احمقانه و خرافیشون دیگه بدتر.با کشیدن مواد توهم زا مثلا می رفتن به عالم ارواح.حالا دیگه توی عالم ارواح می خواستن چه غلطی بکنن من نمی دونم. خلاصه انقدر جک و جونورای اون جنگل بدبختو خورده بودند که دیگه خبرنگاره می گفت اینجا غذا خیلی کم پیدا می شه و دیگه جیزی برای خوردن نمونده. حیف از اون جنگل و آب وهوای استواییش! که افتاده بود دست این جک و جونورای انسان نما! قیافه هاشون هم با هوگو چاوز مو نمی زد.حتی ممکن بود فکر کنی این روستای مادری هوگوی عزیز رئیس جمهور کشورمونه. من فکر نمی کنم در دورترین و پرت ترین روستای ایران خودمون یک همچین زندگی و رسم و رسوم احمقانه ای وجود داشته باشه.لااقل لباس تنشونه نه مثل اینا. موندم چطور احمدی نژاد با این روبوسی می کنه .دست می ده!!! ووووووی ی ی ی ی ی!!!! مور مورم شد!!! این از ونزوئلا ! ببین جزایر قمر خبره!! آخه اینا هم شدن کشور که ما باهاشون رفت و آمد می کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:23 توسط مامان سروین |
|
|
امسال عید قرار بود از اول تا پنجم اصفهان باشیم اما شرایطی پیش اومد که مجبور شدیم سوم برگردیم.
۱ روز و نصفی برای دیدن این شهر موزه خیلی کم بود. اما نشد دیگه... تا به حال اصفهان نرفته بودم.تعبیر من از اصفهان شهری است که در یک موزه تاریخی بنا شده.نمی دونم با این ویژگی شهر دیگری در ایران داشته باشیم یا نه؟ سه کلمه عباس و باغ و پل زیاد در اصفهان شنیده می شه مثل خیابان عباسی باغ موزه عباسی چهار باغ عباسی .شاه عباس و عباس آباد .باغ هم مثل : کوچه ی باغ زرشک کوچه ی باغ نگار کوچه ی باغ چنار .خیابان چهار باغ بالا و چهار باغ پایین. پل رو هم که دیگه خودتون می دونید. مسجد امام و معماری حیرت انگیزش و میدون نقش جهان واقعا زیبا بودند. کاشیهای آبی مسجد امام من رو به وجد می آوردند. درشکه سوار نشدیم چون برای هیچ کدوممون جذابیت نداشت . صف طولانیی هم داشت .من هم که از صف بیزار ! برای همین از خیرش گذشتیم. عالی قاپو رو گذاشته بودیم برای روز بعد اما روز بعد همون روزی بود که ناچار شدیم برگردیم. دلیل برگشتمون خیلی ناراحت کننده بود .دوست ندارم بگم و یاد آوریش ناراحتم می کنه. بریونی اصلا خوشمزه نبود.شنیده بودیم اما می خواستیم خودمون امتحان کنیم.به نظر من بریونی یک نصفه کباب کوبیده با طعم جگره که خیلی هم چربه و روش هم آجیل ریختن. اصفهان خیلی تمیز و زیبا بود.خیلی منظم بود.خیلی خیلی. سر سبزیش منو یاد لاهیجان می انداخت . تنها مسافرتی بود که من هیچی نخریدم شاید یک دلیلش کوتاهی سفرمون بود .دلیل دیگرش هم گرون تر بودن قیمتها نسبت به تهران بود. کلیسای وانک رو هم دیدیم.خیلی زیبا بود. ولی از فکر مسجد امام بیرون نیومدم.فکر این که چقدر محاسباتشون دقیق بوده . چقدر باهوش بودند. چقدر خلاق بودند.چقدر هم البته بیکار بودند. اون همه کاشی رو طرح انداختن و داخل کوره گذاشتن.خیلی حال و حوصله و انگیزه می خواد. گز رو از جاده قم خریدم از مهتاب کویر خیلی هم خوب بود. روز ۴ تا روز هفتم هم تبریز بودیم.این بار به توصیه دوستان رفتیم و کلی باقلوای استانبولی خریدیم.بستنی انار رو چون اصفهان خورده بودم دیگه تبریز نخوردیم. باقلوا بسیار لذیذ و خوشمزه بود.همسرجان که لب به شیرینی نمی زنه عاشق این باقلواها شده بود. اگر تبریز رفتید باقلوای استانبولی رو فراموش نکنید.همین طور بستنی انار رو. مارک پلاریس و پیکسی هم در کنار همین بستنی انار یعنی در میدون ولیعصر تبریز شعبه زده.صندلهاش خیلی متنوع نبود و می گفت ۲ ماه دیگه صندل جدید میاره.در ضمن تنها نمایندگی پلاریس و پیکسی در ایران هستش. کشف جدیدم در تبریز پیدا کردن چند مرکز خرید به هم چسبیده بود با جنس های متنوع و با قیمت مناسب و شیک در فکر کنم خیابون زعفرانیه. اما چون شب آخر اقامتمون بود و دیر وقت بود فقط تونستم یک جفت کفش کالج برای خودم بخرم و چیز دیگه ای نتونستم بخرم.اما دفعات بعد حتما سر فرصت به اونجا سر خواهم زد. تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:36 توسط مامان سروین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ ما اگر می آیید,همچین پر سر و صدا بیایید.بذارید چینی نازک تنهایی ما بشکند.مهم نیست!!!
|
| پیوندها |
|
سروین آموزش زبان لیدی جین من و دلنوشته هام یک مامان سروین جدید بهانه های ساده خوشبختی خاتون نمای آینده(کریم ارغنده پور) آرام شراگیم یک ایرانی در آمریکا گوشزد 35 درجه بوردا یک صفا و دو وفا |