تبليغاتX
سروستان
اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است
می گن تا سه نشه بازی نشه

من هم به همین دلیل پست سوم رو می زنم.

توی خونه ما انقدر جلوی دخترمون گفتیم نوشابه بده کالباس بده سوسیس بده که وقتی غافل می شیم و خودمون از این چیزا می خریم فورا بهمون نهیب می زنه که مگه نگفتین اینا بد هستن پس چرا خودتون می خرین و می خورین

این جور وقتا من بهش می گم : ببین سروین جون! درسته اینا بدن اما گاهی وقتا دیگه اشکالی نداره کمی از این چیزا بخوریم.

اما همین مقدار کم هم الان در خونه ما به حد صفر رسیده و خورده نمی شه.

جالبه که بیرون هم اگر بخواهیم پیتزا بخوریم دخترمون از پیتزای ژامبون دار خیلی بدش میاد و استقبالی نمی کنه.و براش معمولا پیتزای قارچ و گوشت می گیریم.

روی نمک و شکر هم که از اول کار کرده بودم.الان اگر روی خیار هم نمک بزنی بدی دست سروین نمی خوره می گه تلخ شده بشورش بعد بده بخورم.

شکر رو هم توی فنجونش می ریزه اما کسی هم نمی زنه.

شیرینی خامه ای هم اصلا دوست نداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:7  توسط مامان سروین | 
مادرم بیماری سرگیجه دارد و دیشب یکی از بدترین حالتهاش رو تجربه کرد.همه مون خیلی ترسیده بودیم.

سروین که چنین چیزی ندیده بود رنگش پرید و چند لحظه حرف هم نمی زد و بسیار وحشت زده شده بود

سرگیجه های پشت سر هم و عدم توانایی در کنترل حرکت .به شکلی که نا خودآگاه سرش به یک طرف پرتاب می شد و اگر در اون زمان به جایی برخورد می کرد احتمال ضربه مغزی بسیار بالا بود.ولی هر بار شانس آورده بود که کسی کنارش بود تا سرش رو بغل بگیره.بالاخره با زحمت بردیمش دکتر. دکترش گفت باید یک جراحی کوچیک روی مغرش انجام بشه تا این سرگیجه ها برای همیشه برطرف بشه.

از اونجایی که مادرم بیماری دیابت دارد و گهگداری نا پرهیزیهایی هم می کند دیشب خواهر و برادرم در حین جابجاییها و حرکت دادن ها برای رسوندن به دکتر بهش می گفتن ببین پرهیز نکردی حالا همه رو انداختی توی دردسر.

مادر کاملا هوشیار بود و حواسش به تک تک ما بود .برای همین یک لحظه خجالت کشیدم و با پرخاش به خواهر و برادرم گفتم بس کنید این حرفها رو بهش نزنید.

اون لحظه مادر جان! خیلی دلم برات سوخت.خیلی غصه دار شدم که تو برای تک تک ما چقدر زحمت کشیدی و حالا ما چقدر خودخواه شدیم.چقدر خودمون رو گرفتار کردیم و چقدر کم طاقت که به این راحتی و جلوی روی خودت به راحتی اعتراض می کنیم که چرا مراقب خودت نبودی و ما رو انقدر درگیر کردی.

یا بحث همیشگی که یکی می گه چرا همه کارها رو من باید بکنم.فلانی تو چه کار کردی؟ چرا کمک دادی چرا کمک ندادی و همه در حضور تو!

مادر جان !! فقط می گم ما رو ببخش!! من شرمنده زحمات و دعا ها و آرزوهای خوب تو برای خودمان هستم.

تمام این ها را بذار به حساب زندگی های ما و ذهن های درگیر ما.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:32  توسط مامان سروین | 
۱- یکی از تفریحات ما وقتی خونه هستیم دیدن شبکه های س ی ا س ی دایره زنگیمونه.مخصوصا شبکه پ ا ر س تی وی با اجرای سر لشگر خلبان م ه د ی ر و ح ا ن ی.

وقتی من این جناب رو می بینم و حرفاشو گوش می دم یاد اون خروس خلبان در کارتون فرار مرغی می افتم.که همه مرغ ها رو سر کار گذاشت و آخرشم معلوم شد اصلا خلبان هم نبوده.

نمی دونم کسانی که اون ور آب هستند راجع به ما و زندگیمون چی فکر می کنند که برای براندازی چنین پیشنهاد های احمقانه ای میدهند.

مثلا کم کار کنید. تمام وسیله های برقیتون رو همه با هم به مدت یک ربع روشن کنید که مثلا فشار به شبکه توزیع بیاد. یا فقط ده دقیقه همه با هم بریزید توی خیابون.

آخه که چی؟ مثلا داش مهدی تو با این راهکارهات می خواهی حکومتی را از بین ببری که الان داره جنگی رو که هزاران کیلومتر دورتر از خاک خودشه رو داره کنترل می کنه.

یعنی با این روش ها می شه؟!

خدا یک عقلی به تو بده یک گونی پول به من!

خوب می شی نگران نباش!

احمق تر از تو اونایی هستند که به تو زنگ می زنند.

۲- ۹ سال پیش عروسیی بودیم با خانواده محترم که در اون عروسی یک جوان رقصنده ای بود که اون شب واقعا سنگ تموم گذاشت.روی تمام جوانان مجلس رو کم کرد.از ترکی و ایرانی و عربی و بندری و قاسم آبادی همه رو با مهارت و به زیبایی هرچه تمام تر اجرا کرد.هنوز خاطره اون شب فراموش نشدنی توی ذهنمه.

دیشب دیدیم این آقا مجری یکی از برنامه های مذهبی تلویزیون شده.شاخ هامون چند بار در اومد با اره بریدیمش.

ما که بقیه رو نمی شناسیم ولی این که مجری برنامه مذهبیتون بود وای به حال شو من ها تون!!!!

آقا نه به اون گزینش های سفت و سخت دهه شصت نه به این شل گرفتن های حالاتون!!

آخه آدم می مونه چی بگه!!

البته ما از این همه استعداد این آقا مشعوف شدیم که در همه صحنه ها و همه شکل ها می تونه ظاهر شه اما خوب....

۳-در پست قبلی به خانم زهرا گفته بودم راجع به قضیه نوک دماغ توضیح می دهم.

می دونید بعد از پست قبلی من به این نتیجه رسیدم که حق با شماست و من هم از امروز به صف شما می پیوندم .چون دوست دارم کشورم رو قدرتمند ببینم و بدونم مرزهای کشورم فقط همینا که توی نقشه است نیست بلکه شامل لبنان و فلسطین و ونزوئلا و بقیه جاها که اسمشون یادم نیست هم می شه.

چون از این طرفمون که عراق از اون طرف هم افغانستان که دست امریکا هستن.اسرائیل هم که تکلیفش مشخصه . پس برای این که احساس خطر کم تری بکنیم مجبوریم که از غزه و فلسطین و لبنان حمایت کنیم تا همونطور که اون سید تپل رو پیروز کردیم اینا رو هم پیروز کنیم و در منطقه قدرتمند تر بشیم.

۴- راستی کسی می دونه اخبار هواشناسی تلویزیون محدود شده و اسم شهرها رو نمی نویسن. نکنه نقشه از پایین آب رفته و ما خبر نداریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:20  توسط مامان سروین | 
در وبلاگ خانم شین بحث شیرین غزه و فلسطین بود که من هم نظراتی دادم.بعضی ها موافق بودند بعضی ها مخالف.

موافق ها که ممنونم ازشون چون منظورم رو گرفتن . اما مخالفهای محترم:

یک سوال: هیچ از خودتون پرسیدین محاصره امروز غزه دلیلش چیه؟

نکنه فکر کردین اینا توی خونه هاشون نشسته بودن یک دفعه اسرائیلیها با بمب و موشک و بعد هم محاصره ریختن سرشون.

نه عزیز من ! اینا خودشون اول موشک پرونی رو شروع کردن و این هم جوابشونه.قدیمیها یه چیزی می گفتن... چی بود ؟! چوب تو لونه زنبور کردن ! نه! یه چنین چیزی!

خوب این کار اینا الان این معنی رو نمی ده؟ اون اسماعیل هنیه چی فکر کرده که چنین نتیجه ای به مغزش خطور کرده اصلا خودش کجاست؟ کسی می بیندش؟

کی جلوی تیغه؟ خودش و زن و بچه اش یا یه مشت فلسطینی بدبخت!

اون وقت من و هموطن های من باید چوب حماقت این آدم رو علاوه بر هموطنای خودش بخوریم. به ما چه!

بعدش یکی بیاد به من بگه زلزله رو کی به وجود میاره ؟ قبلا ها این جور که من یادمه جز بلایای طبیعی بود اون وقت چه ربطی داشت به این قضیه و فلسطین و جنگ و موشک.

مگر من گفتم مثلا توی غزه زلزله اومد گور پدرشون !!! به من چه!!! یا این جنگ احمقانه رو گفتم؟

یا اینکه جنگ جز بلایای طبیعی شده ما خبر نداشتیم!

بعدش هم الان قرن بیست و یکم است . همه چیز دیجیتالی و سریع شده .همه چیز پیشرفت کرده . درمان برخی بیماریهای لا علاج پیدا شده. آیا باز هم در این زمانه راه بهتری به جز جنگ وجود نداره؟

اون سید بزرگوار همونی که الان هی التماسش می کنن نمیاد خوب چیزی می گفت: گفتمان !

حرف بزنید . صلح کنید و راه حل مسالمت آمیز پیدا کنید.نه جنگ.

جنگ نتیجه اش خون خونریزی و کشتار و خرابیه

ما ایرانی ها که خودمون سابقه ۸ ساله اش رو داریم.همونی که هر سال شروعش رو جنگ می گیریم.نکنه ما اصلا جنگ رو دوست داریم که شروعش رو جشن می گیریم.

جنگ چه سودی برای ما داشت؟ جز بی پدری فرزندان ایران . بی همسری زنان .شهرهای خراب . آثار بمب های شیمیایی.

دیگه نمونه از این بالاتر !!

جنگ ما همه چیزهای بدی که یک جنگ می تونه داشته باشه رو داشت. مردم عراق که اوضاع به مراتب بدتری از ما داشتند و دارند. خوب اینها همه نتیجه جنگه.

چرا باید مملکتی که رئیس دولتش می دونه ضعیفه و کاری از دستش بر نمیاد دست به چنین حماقتی بزنه و مردمش رو بده دم تیغ و بعد ما بلند شیم ندای وا اسلاما وا مسلمانا سر بدیم.

چرا کوتاه نمیاد؟ بچه های کشته شده رو نمی بینه؟ شهر ویرانش رو نمی بینه؟دنبال چیه؟

نکنه پیروزی؟

از اونطرف به خاطر تلاقی این روزها با روزهای محرم و هنر ما ایرانی ها . بعضی های اومدن این قضایا رو سریع چسبوندن به هم و مردم غزه شدن لشگر امام حسین . لابد اسماعیل هنیه هم زبونم لال امام حسین و اسرائیل هم شده لشگر یزید. علی اصغر هم که دیگه نگو الی ماشا الله ... بیا ببین چه خبره!!

کاندولیزا رایس و اون یکی نخست وزیرشونه نمی دونم رئیس جمهورشونه . خلاصه این دو تا هم شدن عایشه.

دیگه خودتون بقیه رو جور کنید...

خلاصه این ائمه هم توی ایران بدجور شدن ابزار کاسبی بعضی ها.هم گداها هم ثروتمندا. هر دو گروه خوب سر یک عده دیگر ور شیره می مالن و سوار خر مراد می شن.

آقا نکنید این کار و امیدوارم همون امام حسین و لشگرش بزنن کمر همه تونو خرد کنن که انقدر استفاده ابزاری نکنید از این قیام.

اصلا من همه حرفم اینه که از اول نباید می ذاشتن کار به چنین جایی کشیده بشه . وقتی می دونن زورشون نمی رسه نباید تا اینجا کشش می دادند که حالا از ما و کشورهای دیگه کمک بخوان.

باور کنید با همه این حرفا اینجا که تموم  بشه دوباره یه جای دیگه جنگ می شه و احتمال قریب به یقین یه ارتباطی هم با مسلمونا پیدا می کنند و دوباره  حکومت ما از ما میخواد راه پیمایی کنیم. از اون چس مثقال حقوقمون یک روزشو بدیم به مردم جنگ طلب اون منطقه.دوباره تومار امضا کنیم و از این حرفا...

می دونید چیه؟ ما ایرانی ها شدیم مثل بعضی از خانم ها ی بعضا خونه دار (نه همه شون)که بیکارن هی از پشت پنجره زاغ سیاه همسایه رو چوب می زنن و مدام پشت سر این  و اون صفحه می ذارن.

بابا جان ! بنشینید سرجاتون سرتون به کار خودتون باشه.

تا به حال پیش خودتون فکر کردید چرا توی دنیا اسم بعضی کشورها تو خبرها اصلا نیست؟ مردن نکنه؟

نه عزیز من نه فنلاندی ها مردن نه نروژی ها نه سوییسی ها نه هلندی ها و ... اینا سرشون به کار خودشونه داره مثل آدم زندگی می کنن و هی تو کشورهای دیگه سرک نمی کشن.

فقط فکر حکومت هاشون تامین رفاه بیشتر و فراهم کردن زندگی بهتر برای مردمشونه .

مثل ما جور کش غول بیابونی نشدن.

پس خواهر من برادر من عزیز من مادر من شما رو به جان مادرتان  لا اقل شماها بی خیال شید.

تا اون ملت هم ببینه دست تنهاست و کسی به فکرش نیست زودتر صلح کنن و آتیش بس قبول و تموم شه بره.

به خدا به پیر به پیغمبر راهش اینه نه اونی که دولتیها می گن.

آخه بازی بازی با دم شیر بازی!!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:6  توسط مامان سروین | 
دیشب وقتی رسیدم خونه یکی از همکاران آقا به موبایلم زنگ زد و راجع به کاری که داشت برای امروز قرار شد دوباره باهاش صحبت کنم.

امروز سروین چون پدرش خونه می موند (سرما خورده بود) موند خونه و یکی از همکاران همسر جان به موبایلش زنگ می زنه.

بعد از این تماس وقتی من خونه زنگ زدم دیدم سروین می گه : مامان اون اقاهه که دیشب باهاش قرار گذاشتی دوباره زنگ زد.

پیش خودم گفتم خدا رو شکر همسرجان ما شکاک و خل و چل نیست وگرنه با این جمله دخترک زندگیمون می ریخت به هم.

                             ------------------------------------------------

یک روز وقتی از خونه پدرم بر می گشتیم مامانم به سروین می گن: سروین جون برام دعا کن حالم خوب بشه

سروین هم در گوشش می گه: مامان جون ! تو هم برام دعا کن من زودتر بزرگ شم عروس بشم.

                           ---------------------------------------------------

سروین از ماکارونی و عدس پلو به شدت بدش میاد.ولی عاشق سیرابی و کله پاچه و آبگوشت و میگو و ماهی و البته پیتزاست و گاهی هم قرمه سبزی

                            --------------------------------------------------

از وقتی که فهمیدیم باید موقع مشق نوشتن همراهیش کنیم و تنهاش نذاریم خیلی بهتر شده و گاهی وقتا خودش اتومات کاراش رو انجام میده و به کمک ما هم نیاز نداره.

                           --------------------------------------------------

هفته پیش با دوستان دانشگاهیم قرار داشتیم. شب که برگشتم خونه خیلی خسته بودم و ظرفای شما مونده بود وسط.سروین  اومد کاسه سالاد رو که توش یک کاسه کوچک تر دیگه هم بود برداره که همه رو با هم زد زمین و شکست.ما هیچی بهش نگفتیم و هی هم بهش می گفتم فدای سرت قضا بلا بوده.

ولی آخرش زد زیر گریه  و لا بلای گریه ها ش با جیغ گفت: خوب پاشو جمع کن دیگه که من بلند نشم همه چی از دستم بریزه.

من بعدش اینطوری شدم:

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 13:59  توسط مامان سروین |