تبليغاتX
سروستان
اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است
۱- پریشب یک جمعی تشکیل دادیم شامل خودمون و برادر زاده مونو و خواهرمون رفتیم فیلم چارچنگولی رو دیدیم.علت رفتن ما به سینما برادر زاده مون بود که مامانش مریضه .خواستیم بچه روحیه اش عوض شه.

وگرنه ما در طول زندگیمون ۱۰ بار هم سینما نرفتیم.بعد از ازدواج یک بار اداره بلیط مجانی داد .رفتیم توفیق اجباری رو دیدیم. بقیه شم موند باطل شد.در هر حال خواستم بگم که کلا ما با هنر هفتم میونه ای نداریم.

فیلمش برای بچه ها خوب بود  که هی بخندن. البته ما هم کلی خندیدیم. اما از بی ادبی های شهرام و بهرام هم کلی حرص خوردیم و این که چرا انقدر به هم فحش می دهند.

بعدشم چون شکم خودمون و بچه مون سیر بود از بقیه غافل شدیم و گشنه روونه خونه هاشون کردیمشون. که بعدا اعتراض کردن چرا به ما شام ندادین.حالا برای جبران مافات می خواهیم یک شب دیگه با همین جمع بریم تئاتر کودکان  و بعد هم شام بخوریم.

۲- حالا چند تا چرا؟

چرا می گن بوش با افتضاح از کاخ سفید داره می ره بیرون؟ مگه دوران ریاست جمهوریش تموم نشده خوب باید بمونه؟ مگه نباید بره بیرون؟

چرا می گن امسال قطع گاز نداریم؟ مگه باید داشته باشیم؟ مگه هنره که بگید نداریم؟ حالا پارسال یکی یه اشتباهی کرد!

چرا انقده از این پرزیدنت نعریف می کنن؟ دیگه باید چی بشه که بهمن نا کار آمدن ایشون!!

چرا مراسم روز دانشجو با ۸ روز تاخیر در یک دانشگاه برگزار شده؟ها !!! چرا؟؟؟؟

چرا برای مدرسه ها امام جماعت استخدام می کنن اون وقت معلم های حق التدریس رو جذب نمی کنن؟ چرا؟

چرا باز دوباره وزیر نیرو هشدار داده که آب پشت سد ها کمه و حواستون به مصرف برق باشه؟

چرا از انرژی هسته ای تون استفاده نمی کنید پس؟

چرا روسیه ۱۰ برابر استاندارد از دریای خزر خاویار برداشت می کنه؟ و هیچ کس هیچی بهش نمی گه؟

چرا حقوق ما و خیلی های دیگر رو ۳ ماه ۳ ماه می دهند اما به کشورهای دیگه کمک می رسونند؟

چرا از مردم غزه دفاع می کنند؟ اصلا مردند که مردند به ما چه مربوط!!!

چرا از مردم بوسنی دفاع می کردند؟ خوب مگه وقتی جنگشون تموم شد و صلح کردند بعدش چه گلی به سر ما زدند؟

چرا هنرمندها انقدر عمرشون کمه؟ اما بعضی ها ۷۰ سالشون که می شه تازه پست و مقامشون می ره بالا و زندگی کاری جدیدی رو شروع می کنن و یه ضرب تا ۱۰۰ سالگی می رن؟ چرا؟

چرا کسی به فکر هوای تهران نیست؟ فقط می گن ماشین بیرون نیارین؟

چرا کسی به فکر گسترش متروی تهران نیست؟

چرا وقتی پلیس ماشینی رو متوقف می کنه راننده ماشین متخلف باید پیاده شه بره سراغ ماشین پلیس و پلیس به خودش زحمت پیاده شدن هم نمی ده؟

چرا یارانه پودر ماشین به یارانه شیر اضافه نشد؟

چرا لبنیات برای بار چندم (دیگه حسابش از دستم در رفته) امسال گرون شده؟

چرا خاله شادونه و خاله نرگس انقدر جیغ می زنند؟

چرا این پنگول انقدر نفرت انگیزه؟

چرا می گن شبکه کودک ؟ اما فقط چند ساعت برنامه کودک پخش می کنند؟

چرا وانمود می کنن همه چی خوب و میزونه؟

چرا وقتی راه پیمایی می شه همه می دون می رن؟ مگه همینا همیشه غر نمی زنن؟

چرا نمایندگی های مجاز سایپا و ایران خودرو انقدر دو دره باز و کلکن؟ چرا زمان گارانتی از صاحب ماشین پول هم می گیرن؟ پس گارانتی یعنی چی؟ نکنه معنی گارانتی هم این جا عوض شده؟

چرا انقدر تبلیغ پفک و چیپس رو می کنن و بعدش می گن بده ندین بچه هاتون بخورن؟

چرا توی فیلم ها کشیدن سیگار رو نشون می دن؟

چرا فکری به حال ترافیک تهران نمی کنن؟

چرا اکثر ایرانی ها ریزش مو و زخم معده دارن ؟

چرا انقدر دروغ می گن؟

چرا حقوق ما هر سال کم تر می شه تورم قلمبه تر؟

چرا.... چرا .... چرا....

یکی بیاد جواب بده .......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:36  توسط مامان سروین | 
دختر من یعنی سروین خانم شنبه ها توی مهد عدس پلو دارن.توی عدس پلوشون پیاز داغ داره .دختر ما هم پیاز توی عذا ببینه انقدر  گلاب به روتون عق می زنه که انگار چی دیده!

از اونجایی که ما می خواهیم دخترمون محکم و استوار و کوبنده و توپنده و غرنده باشه و از این دخترای لوس مامانی نباشه در برابر این نفرت پیازی مقاومت کردیم و نشون به اون نشون که توی مهد هم سپردیم مبادا گول بخورن هرجوری هست به خوردش بدن  اون عدس پلوی کذایی رو.

اصرار های ما نتیجه عکس داد و دختر ما هفته پیش ۴ قاشق عدس پلوی زورکی رو آورده بالا .

بالاخره ما تسلیم شدیم و قرار شد شنبه ها برای دخترمون غذای جدا بذاریم.دیروز براش کوکو سیب زمینی گذاشتیم.آشپز مهد هم زحمت نداده کوکوها رو گرم کنه بده دست دختر ما و طفلی دخترمون کوکوها رو یخ کرده خورده و دم نزده.

حالا بریم سراغ سه شنبه ها که ماکارونیه.باز هم دختر ما با ماکارونی هم مشکل داره.ولی نه به اندازه عدس پلو.طفلی قول داده اون رو در حد چند قاشق بخوره.

از اون طرف جدیدا با لباس فرم مهد هم مشکل داره و خوشش نمیاد.اول خیلی ذوق داشت اما حالا وقتی می بینه هر روز باید یک شکل بره زیاد خوشش نمیاد.

برای همین وقتی جایی می خواهیم بریم خیلی ذوق داره که چه لباسی بپوشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 12:6  توسط مامان سروین | 
۱-طرح انضباط ترافیکی که از هفته قبل شروع شده واقعا خیلی خوب بوده.

بعد از ظهر ها مسیر برگشت من خیابون ولیعصره که این مسیر رو به خاطر ترافیک بیش از حد عصرگاهی پیاده میام تا ونک.انقدر که هر روز موتور از چپ و راستم حرکت می کرد وحشت می کردم حتی یک روز به یکی از پلیس های میرداماد گفتم اما جوابی نگرفتم.

حالا بعد از اجرای این طرح دیگه یک موتور هم توی پیاده رو دیده نمی شه.

مخصوصا که جرثقیل نیروی انتظامی درست روبروی پنجره اتاقم توی اداره است و هر روز وقتی می بینم پر موتوره کلی کیف می کنم.خلاصه اینجوری که اینا پیش می رن فکر کنم دیگه موتوری توی تهران باقی نمونه.چون این جرثقال روزی دوبار (البته تا وقتی من هستم) پر از موتور می شه و می ره.

مورد بعدی برداشتن کله قندی های جلوی بیمارستانه که هر روز مانعی برای توقف ماشین ما و پیاده شدن من بود.الان چند روزه که اون کله قندیها هم نیستن.

در هر حال ما که راضییم خدا هم راضی باشه.

۲- دیشب یک خواب خنده دار دیدم از صبح تا حالا یادم می افته خودم خنده ام می گیره.حالا اطرافیان هر فکری می خوان بکنن بگن دیوونه است خله مهم نیست.

دیشب خواب دیدم احمدی ن ژ ا د و دار و دسته اش رفتن برای افتتاح یک تونل .البته ایشان با چادر مشکی بودند یعنی به شمایل یک زن  و جناب الهام هم با چادر بودند .همونطور قلمی و باریک.

در عالم رویا دوان دوان خودم رو به پرزیدنت چادری رسوندم و ایشون هم مقابل من چهار زانو نشست تا با هم گپ بزنیم.

که ناگهان دیدم موهای مش کرده جناب پرزیدنت از زیر چادر زد بیرون .

گفتم ببم جان! من الان دو ساله در فلان وزارتخانه شما مشغول به کارم این ها با من چنین کردند چنان کردند.

جواب سربالا توام با لبخند داد.دیدم جواب نمی گیرم گفتم ۲ ماه و نیمه حقوق نگرفتم. گفت : مهم نیست بالاخره می دن. و در حالی که یک لبخند مکش مرگ مایی تحویل من می داد  بلند شد که بره و یک دفعه داد زد الهام الهام بیا بریم که ناگهان دیدم یک زن چادری ریز و قلمی مثل فشنگ از بغلم رد شد و دنبال رئیس جمهور رفت.

از صبح دارم فکر می کنم راست می گه ها مهم نیست از من مشکل دارتر توی این مملکت زیاد تره و من خیلی هم وضعم خوبه.خوب دیگه وقتی شخص اول مملکت بگه مهم نیست دیگه من چه کاره ام .

اصلا حقوق می خوام چه کار همین که صبح به صبح می ذارن بیایم اینجا ۴ نفر رو ببینیم و یک کم نت بازی کنیم و دلمون باز شه خودش کلیه .بالاخره حقوق هم می دن دیگه.

۳-دیشب سروین رو بردیم پارک ساعی تا هم بازی کنه و خودمون هم کمی راه بریم.غازهای پارک از همیشه خیلی بیشتر بودند.به همسرجان می گفتم تخم اینا رو چه کار می کنن.بعد این سوال حیاتی و مهم تسری پیدا کرد به تخم قرقاول ها تخم کبوتر ها و بقیه پرنده ها که چه کارشون می کنند؟ کی می خوره؟ کی می بره؟ کی می فروشه؟ اما کسی روپیدا نکردیم که جواب بده.

نکنه شهردار می خوره چون هر روز سرخ و سفیدتر و سرحال تر می شه.نطقشم باز تر می شه.

۴- صورتم گاهی جوش می زد اما مدتی بود که واقعا جوش ها زیاد تر شده بودند.دو ۳ تا موی زمخت هم گهگداری زیر چانه مان می زد.ریزش مو هم بله ! داشتیم.

به توصیه خواهرم که یک پزشک بدون مطب هستن ایشون. قرص روغن گل پامچال مصرف کردیم.آقا ! معجزه کرد .صورتمون مثل ماه شد.(این قرص ها سوییسی هستند البته انگلیسیشون هم هست منتهی کمی گرونتره)

برای اینکه مطمئن بشیم اثر قرصها بوده یا نه و ما اصلا یک طوریمون می شه یا نه  رفتیم سونوگرافی دادیم دیدیم بله بعضی از جاهای اسمشو نبرمون کیست داره.به چه بزرگی!!!

لذا آزمایش هورمون هم دادیم که جوابش ۲ هفته دیگه آماده می شه.

حالا باید یک دکتر  خواهران حسابی برم و خوردن اون قرصهای جادویی رو هم ادامه بدم.

۵-تصمیم بعدیم خرید یک کرم دور چشمه .دوستان محصولات لیراک رو توصیه می کنند .اما با توجه به اوضاع جیبی من می خوام کرم دور چشم مای بخرم.از بقیه محصولاتش راضیم .

۶-شامپوی سینره رو همراه با تونیکش خریدم .برای تقویت کله مون.هنوز معجزه ای ازش ندیدم اگر خبری شد میام می گم.

۷- راستی حالا که انقدر از این لوازم و محصولات بهداشتی گفتم این رو هم بگم که پاک کننده سبیوم بایودرما رو هم استفاده می کنم خیلی خوب بوده و راضیم ازش.جوشهای زیر پوستی رو برطرف می کنه.

همینطور جوشهای سر سیاه رو.روی هم رفته چیز خوبیه.

۸-دیگه فعلا همینا دیگه!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:22  توسط مامان سروین | 
هفته پیش یک جایی یک گوشه ای یک سمیناری بود که ما هم رفتیم.دو نفر اجنبی از بلاد کفر (هلند ) اومده بودند تا به ما یاد بدهند که کارمون رو بهتر انجام بدهیم.

یک خانم بود که بچه داچ بود( فکر کنم دور و بر آلمان باشه ) و یک آقا بود که بچه فرانسه بود.

هر دوشون نمی دونم چرا انقدر خوشحال بودند.به ترک دیوار هم می خندیدند.مثل ما نبودند که باید برای هم کلی جک بی تربیتی تعریف کنیم تا خنده مون بگیره.خانمه گاهی وقت ها انقدر صدای خنده اش بلند می شد که ما هی به خودمون نهیب می زدیم که بهش بگیم زن ! زشته ! عیبه! نمی گی مردا چی فکر می کنن! نمی گی فکر می کنن تو هم بله !!!

اصلا این خانم همه چیزش عجیب بود.نه از اون خنده هاش نه از اینکه یک رژ لب ناقابل هم به لبش نزده بود.از همه بدتر ابروهای پاچه بزیش بود نمی دونم توی هلند قحطی موچین اومده لابد.

موقع میوه خوردن هم زیر چشمی هواشو داشتم.انگار تا حالا نارنگی نخورده بود .همچین افتاده بود به جون نارنگی که نگو.هی گفتم برم چاقو بدم دستش.خدایی در زمینه میوه پوست کندن ما ایرانی ها کلاسمون خیلی بالاست.نارنگی و پرتقال رو چنان بدون تماس دست پوست می گیریم که بیا و ببین.

ولی من هم وقتی دیدم این خانم انقدر راحته بی خیال کلاس ملاس شدم و پرتقالم رو  با  چنگول های خودم پوست گرفتم. تا همه فکر کنن من هم از طرف های هلند اومدم.

آها ! یک چیز مهمتر این که این خارجکیها همدیگر رو به اسم کوچیک صدا می کنند نه خانمی نه آقایی نه مهندسی نه دکتری.پیف پیف! خیلی بی تربیتن بابا!

ما طرف دکتر هم نباشه یک آقای دکتر تنگ اسمش می زنیم .که ثابت کنیم بل نسبت شما چقدر احمقیم و اوشون چقدر آقاست و لایقه!

آخر کلاس هم یک سری کاغذ دادند دستمون تا نظراتمون رو بنویسیم.

من هم که به خاطر غرور بیش از حد و این که فکر می کردم و می کنم همه چی بلدم تا حالا به جز یکی دوبار پامو هیچ کلاس زبانی نذاشتم(خداییش ذاتا زبان اموزیمون خوبه).دیدم دارم لنگ می زنم.

موندم چی بنویسم؟ بنویسم: آی ام اِ بلک بورد.ایت ایز اِ پن .ایت ایز اِ پن سل.وات ایز دِ دور؟

آخه به جز این ۴ تا جمله چی توی کتابهای ما بود.چی بود که امروز به درد من بخوره.آبروم جلوی ۴ تا همکار نره.

در نهایت ما از خیر نظر دادن گذشتیم.فقط روی برگه اسم زیبایمان را به انگلیسی  براشون نوشتیم.

بعد هم ایمیل مبارکمون رو نوشتیم.

دست آخر هم ابراز شرمندگی کردیم که ببخشیندا ما خوب بلد نیستیم با شما ارتباط برقرار کنیم وگرنه الان تا هفت پشتتون رو در آورده بودیم.

حالا از اون هفته تا حالا من دختر خوبی شدم.هر روز برای خودم تایم آموزش گذاشتم.این کار رو با خوندن خبرهای یاهو و البته مهمتر از اون خوندن کتابی که اون روز راجع به همون دوره بهمون دادند شروع کردم.

چون اون روز به جای یک همکار نسبتا محترم رفته بودم مدرک ما رو به اسم اون زده بودند .حالا خر بیار باقالی بار کن.حالا کی بره به اینا بگه من اون نیستم.

بالاخره دل به دریا زدم و رفتم به آقا فرانسویه گفتم: لا من لا  به جای لا فلانی لا اومدم. لا لطفا مدرک من رو لا عوض کنید لا می خوام برم لا کار دارم.

اما نه جدی بخوام بگم اینا رو گفتم:

توی لیست اسم اون مردک همکار رو نشون دادم بعد گفتم:آی ریپلیس ویت فلانی.مای سر تیفیکیت من رو برام پست کنید.

 بعد هم آقاهه هی کله شو تکون داد که آره بابا گرفتم چی می گی؟

من هم از این همه مهارت و تسلط  در تکلم به زبان بیگانه مشعوف شدم و اومدم نشستم سرجام.

ولی خودمونیم اینجور وقت ها اشاره چشم و ابرو و دست و حرکات موزون خیلی به کار میاد.

برای همین نتیجه گرفتم همین قدر که بلدم باز هم خودش کلّیه.بقیه شم از دست و پا و چشم و ابروم استفاده می کنم.

احتمالا مسئولین آموزش و پرورش هم به همین نتیجه رسیدن که مدت زمان آموزش رو در مدرسه کم کردن و آموزش رو دیر شروع می کنن.

 

پی نوشت: اون روز به همه کیف دادند.من هم فوری کیفم رو بررسی کردم دیدم توش نوشته :

مید این چاینا

آخه از هلند کیف چینی میارن!گفتیم می ریم پز می دیم کیفمون خارجکیه! بعد چینی از کار در اومد!

چینی های عزیز احتمالا محصولاتشون رو فقط به کره مریخ صادر نکردن.

بابا جان! یک کم از ما یاد بگیرید واردات کنید انقدر صادرات نکنید.

خسته می شید ها !! من گفتم!!!

پی نوشت آخر: خانمه خیلی گرمایی بود یک روسری حریر یا یک مانتوی کتون تنش بود از گرما آخر کلاس عین لبو شده بود.طفلی دلم براش سوخت.عادت نداشت خوب.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:0  توسط مامان سروین | 
یک روز بعد از ظهر پاییزی می روم دنبال سروین.

وقتی می رسم جلوی مهد خانم همسایه رو می بینم(شاغل در یک بیمارستان دولتی و همسرشون هم دانشجوی فوق تخصصه یکی از رشته های پزشکی) که اون هم با من رسیده و اومده پسر بچه ۳ ساله اش رو ببره .یک کیسه نایلونی توی دستشه.سروین وقتی کیسه رو توی دستش دید همونطور که ما داشتیم خوش و بش می کردیم به من گفت مامانی من از اونا که توی اون کیسه است می خوام.

من گفتم چیزی نیست و خانم همسایه هم گفت ایناها ببین چیزی توش نیست فقط یک شلواره.

سروین دوباره گفت: نه اونورشه.از اونا می خوام.

نگو توی کیسه خانم همسایه علاوه بر شلوار که خودش می گفت چند تا از این شکلات های نانی ۱۰۰ تومانی هم بوده .

بالاخره خانم همسایه وقتی دید چاره ای نداره مجبور شد یک دونه بهش بده و بعد هم گفت می دونی اینا رو از همون عمو سوپری روبروی خونه خریدم .

سروین شکلات رو گرفت و خورد و پسرک هم یکی از مامانش گرفت و با هم رفتیم.بین راه همسرجان زنگ زد که من پشت سرتونم .برای همین ما خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین.

سروین هم که حالا دیگه شکلاتش تموم شده بود . گفت مامان من بازم می خوام بذار برم یک دونه دیگه از توی کیسه شون بردارم.

گفتم: دخترم خوب شد خداحافظی کردیم وگرنه کیسه رو خالی می کردی.من خودم هرچی بخوای برات می خرم.دیدی که زیادم خوشش نیومد.

بعد هم معلوم شد سروین صبح تغذیه مفصلی خورده و بعد برای ناهار اشتها نداشته و چیزی نخورده برای همین اون موقع انقدر گشنه اش بوده و شکلات خواسته و خودش دست کرده توی کیسه خانم همسایه .

از رفتار خانم همسایه اصلا خوشم نیومد.خیلی توی ذوقم خورد و باز هم به خودم آفرین گفتم که چقدر خوبه که با هیچ همسایه ای رفت و آمد ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:3  توسط مامان سروین |