![]() |
![]() |
|
| اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است |
|
چند پست قبل نوشتم که اسفناج و هویج رو نباید فریز کرد .چون نیترات بالایی تولید می کنند و ترکیباتشون سرطان زا می شوند.
حالا دیروز در برنامه رادیویی صبح تهران دکتر مسعود کیمیا گر می گفتند که : ایرادی نداره که اسفناج و هویج رو فریز کرد ولی بیشتر از ۳ ماه نباید در فریزر نگهداری بشوند. چون اون موقع است که خطرناک می شوند. بالاخره از جمع این دو تا گفته من که نتیجه ای نگرفتم.یعنی نتیجه گرفتم و اون هم اینه که کلا بی خیال فریز کردن این دو تا بشم. کما اینکه همین هفته پیش هرچی اسفناج فریز شده داشتم رو ریختم دور. با توجه به گفته جناب کیمیاگر اگر کسی خیلی بخواهد از نیترات پرهیز کنه نباید به نیترات هویج و اسفناج فکر کنه باید مواظب سوسیس و کالباس خوردنش باشه چون نیترات اون ها صنعتی است و چند برابر خطرناک تر. در هر صورت منظورم از این پست این بود که برای من خیلی پیش اومده و مطمئنا برای خیلی های دیگر هم پیش اومده که یک روز در رسانه ها شنیدیم که فلان چیز رو باید خورد و یکی دو روز بعد دوباره می شنویم که محققان یا دانشمندان که معمولا هم گمنام هستند و معلوم نیست کجایی هستندو اصلا چطور به این نتایج رسیدن .میان می گن نخورین ها اگه بخورین درجا مردین!! بابا جان من !!! یک کم اطلاع رسانی درست بد نیست ها!! انقدر خلق الله را سرکار نگذارید .می خواهید بخش های خبریتون رو پر کنید بگید تا مردم تکلیفشون رو بدونند. نه این که یک روز بگید فلان کار خوبه روز بعد بگید بده. حرف دکتر مسعود کیمیاگر شد یاد افتاد یک چیز دیگه هم بگم. اول این که ایشون با رادیو و تلویزیون کنتراتی کار می کنه.تا بحث تغذیه پیش میاد یا باهاش تماس می گیرن یا همون گوشه کنارها نشسته. دوم این که من در عجبم از حرفهای ایشون. به نظر ایشون کدو و بادمجون هیچ خاصیتی ندارن.من این گفته رو از ایشون با گوشهای خودم شنیدم. موز جز بی خاصیت ترین میوه هاست. اون هم از اجازه فریز کردن هویج و اسفناج. برای من که این حرف ها و نظرات عجیبه !! شما رو نمی دونم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:29 توسط مامان سروین |
|
|
من برگشتم!
هنوز چشمهام پر از سبز و نارنجی و زرد درخت هاست وهنوز گوش هام پر از صدای رود و دریاست. و اما... روز دوشنبه زودتر رفتم دنبال سروین تا بریم خونه و من به کارهام برسم.وقتی رسیدم جلوی مهد همسرجان زنگ زد که مدیر عامل لعنتی شون گفته سه شنبه رو ظهر به بعد بهش مرخصی می ده و برای ۴ شنبه و ۵ شنبه هم بهش ماموریت داده تا به نمایندگیهاشون در استان گیلان سرکشی کنه. من همون جا پای تلفن داغ کردم و چند تا فحش آب دار نثار مدیرشون کردم و گفتم من نمی دونم شما باید فردا صبح بیای و ۴ شنبه و ۵ شنبه هم با ما باشی راه نیفتی بری دنبال کار خودت. همسرجان هم که خیلی رئیس ذلیل تشریف داره گفت اصلا راه نداره. خلاصه من اومدم خونه و حسابی کفری بودم و مدام بهش تلفن می زدم که برو بگو من باید برم . دست آخر وقتی دیدم نتیجه نمی گیرم خودم با رئیس دفترشون تماس گرفتم که خانم فلانی خودت برو صحبت کن و اجازه رو بگیر. اما ایشون هم موفق نمی شه و شب همسرجان دست از پا دراز تر اومد خونه.من هم از نقطه ضعفش استفاده کردم و گفتم : ببین !! اصلا می دونی چیه تو ترسوئی ! نخواستیم بیایی اصلا نیا! همسرجان گفت: چی! من ترسوئم! حالا که اینطور شد میام ولی هرچی شد با تو! گفتم باشه با من ! ولی بیا! در هر حال ۳ شنبه راه افتادیم به سمت گیلان.هوا ابری بود و یک جاهایی هم مه غلیظ بود .موقع حرکت توی جاده مثل این بود که توی یک تونل سفید و نرم حرکت می کردیم. بعد از رودبار دیگه همه جا به خاطر بارون های روز های قبل خیس خیس بود. وقتی به رشت رسیدیم خیابونها مثل دریاچه بودند و حدود ۳۰ سانتی آب توی خیابون ها انباشته شده بود. مقصد ما دهکده ساحلی بندر انزلی بود و ساحل هم ساحل قو بود. جای خیلی قشنگ و خلوتی بود .ساحل هم برعکس ساحل مازندران خیلی تمیزتر بود.من که نه بطری اب معدنی دیدم نه لاشه پرنده.نه تایر . روز بعد هم رفتیم جنگل های سیاه کل و دیلمان .هوا ابری و سرد بود.با ابرهای سیاه و غلیظ. برای ناهار رفتیم به یکی از کافه های کنار رودخونه .نکته جالب این کبابی قیمت های ارزونش بود.کباب برگ سیخی ۲۰۰۰ تومان بود ولی اصلا کیفیت نداشت.حالا نمی دونم گوشت چی بود واقعا گوساله بود یا سگ. در جنگل سیاهکل ما یک کار فرهنگی هم کردیم و آن هم تهیه یک توالت صحرایی بود با آب لوله کشی و شلنگ البته. از گوشت بی کیفیت و کباب سفت این کبابی که بگذریم(بیشترش نصیب سگی شد که کنار ما بود) لوبیای خوشمزه آن را نمی شه نادیده گرفت.توی اون هوا خیلی می چسبید. بعد از ظهر هم رفتیم تله کابین لاهیجان.هزینه تله کابین نفری ۴۰۰۰ تومان بود.اولش من کمی ترسیدم اما بعد عادت کردم و از دیدن مزارع و بوته های قلنبه قلنبه چای زیر پایم لذت بردم. بعد از تله کابین هم رفتیم استخر لاهیجان رو دیدیم و آبشار داخل شهر را. لاهیجان بی نهایت شهر زیبا و تمیزی بود.با مردم بسیار مودب و با شخصیت .دقیقا مثل رشت . هنگام برگشت از لاهیجان هم مقادیر معتنابهی کوکی و کلوچه خریدیم.کوکی خیلی سبکتر و خوشمزه تر و کم شیرینی تر از کلوچه است .توصیه می کنم به جای کلوچه حتما کوکی بخرید و لااقل برای یک بار امتحانش کنید.کوکی کیلویی ۴۰۰۰ تومان بود.اما جعبه ها نیم کیلویی بودند. روز ۵ شنبه هم رفتیم تالاب انزلی و قایق سوار شدیم.ولی از نیلوفر آبی خبری نبود.نیلوفرها از اوایل تیر تا آخر شهریور می رویند و ما ۲ ماه دیرتر رسیده بودیم. تالاب خیلی قشنگ بود اما خیلی هم سرد بود.به نظرم بهترین زمان برای قایق سواری تابستونه که وقتی قایق حرکت می کنه و باد می زنه توی صورت آدم خوشت بیاد و لذت ببری نه اینکه سردت بشه و سینوزیتت عود کنه. من خودم قایق پایی رو به قایق موتوری ترجیح می دهم اما تالاب انزلی قایق پایی نداشت. بعد از تالاب رفتیم به سمت فومن و ماسوله .ناهار رو حوالی فومن خوردیم و طرف های عصر رسیدیم ماسوله. ماسوله دیگه خنک نبود سرد بود.ولی ما از رو نرفتیم و رفتیم بالا .تا نزدیک های بازارش رفتیم ولی یادمون افتاد کیف هامون رو توی ماشین جا گذاشتیم و تازه دیدیم در مغازه هاشون بسته است.. برای همین دیگه ادامه ندادیم و برگشتیم .اما یک اتفاق خیلی جالب افتاد .همین که راه افتادیم که برگردیم در یکی از خونه ها باز شد و یک خانم ماسوله ای اومد بیرون.من بهش گفتم چرا مغازه های بسته ان گفت که نه برید بالا بعضی هاشون بازن.بعد گفت که چی می خواهید من یک مقدار صنایع دستی دارم. وقتی سبدش رو آورد و بهمون نشون داد دقیقا همون چیزهایی بود که من می خواستم یعنی عروسک و گیوه. من و خواهرم ۵ تا عروسک و ۴ تا گیوه ازش خریدیم و برای گرفتن پول اون خانم همراه ما تا پایین اومد وپولشو گرفت. نزدیک دهکده ساحلی و درست کنار دانشگاه آزاد واحد بندر انزلی بازار گیلار بود .ما ۳ مرتبه به این بازار رفتیم و کلی خرید کردیم.از همه چی بهتر تنوع جورابهای این بازار بود.من هنوز این همه مدل جوراب یک جا ندیده بود.ساق کوتاه .ساق بلند .روفرشی .حوله ای. پشمی.نازک . کلفت.جوراب شلواری حوله ای جوراب شلواری پشمی. همین طور شال و کلاه و چکمه های دخترانه خیلی خوشگل. روز جمعه هم یک پرس دیگه رفتیم کنار دریا و برگشتیم. ناهار رو منجیل خوردیم و از حوالی رودبار هم کلی زیتون خریدیم. پی نوشت۱: ازگیل خریدم اما خیلی سفتند .خود گیلانی ها من نمی دونم چه جوری این ازگیل های سفت و گلوگیر رو می خوردند وبه به و چه چه می کردند.ما که خوردیم داشتیم خفه می شدیم. پی نوشت ۲:بهمون گفتند برای این که خرمالو برسه باید بذاریمش لای برنج. برای رسیدن کیوی هم باید گذاشتش لای سیب. پی نوشت ۳: باز هم دلم به حال وطنم و کشورم سوخت وقتی دیدم هر گوشه ای از این خاک یک محصول و یا حتی چند محصول خاص و ویژه داره.اما وقتی به بازار روز محله مون می رم به من سیر وارداتی چینی می فروشند در حالی که در شمال کشورم سیر فراوونه. وقتی می بینم نفت کشورم را می فروشند تا سیب فرانسوی وارد شودو یا به من پرتقال وارداتی فروخته می شه .اما در شمال کشور عزیزم این میوه ها فراوونه. پی نوشت ۴: می شه گفت تمام فروشگاههای صنایع دستی شمال پر بود از اجناس چینی.با قیمت های مناسب.وقتی به یکی از فروشنده ها گفتم من کیف حصیری ایرانی می خواهم .به من یک کیف ساده بی ریخت رو نشون دادکه از کیف مشابه چینی اش گرونتر بود .و کیف چینی خیلی هم شیک تر و زیباتر بود .فروشنده می گفت با این همه جنس چینی تولید جنس مشابه ایرانی اصلا سودی نداره . پی نوشت ۵:برای سروین چند بسته کلوچه نوشین خریدم تا برای مربی هاش سوغات ببره و بهش گفتم باید اینا رو به مربی هاش بده .اما یواشکی رفت سراغشون و یکیشون رو باز کرد و خورد . وقتی بهش گفتم آخه دخترم اینا سوغاتی بود چرا خوردیشون. گفت: آخه اونها(مربی ها) موقع تغذیه خودشون می خورن و به من نمی دن.پس من باید همین حالا از اینها بخورم ببینم چه مزه ایه!!!! پی نوشت ۶: زندگی در ماسوله باید خیلی سخت باشه .اون هوا و اون همه پله.درسته که هوا خیلی پاک و تمیزه اما به دلیل ارتفاع زیاد معمولا باید سرد باشه.نمی دونم وقتی برف سنگین میاد چطوری غذاشون رو تهیه می کنند.نمی دونم احوال زانوهای مردم ماسوله چطوره.فرصت نشد که یک پیر ماسوله ای ببینم و سوالامو بپرسم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:43 توسط مامان سروین |
|
|
مطلب وبلاگ مرجان من رو وادار به نوشتن این پست کرد.
مطلب این وبلاگ راجع به مهمان داری ما ایرانی ها بود و این که وقتی مهمون داریم چقدر خودمون رو هلاک می کنیم. می خوام امروز اعتراف کنم که من یکی از همون ایرانی ها هستم.حالا درست یا غلط من این طوری بار اومدم دست خودم نیست. وقتی مهمون دعوت می کنم اگر خیلی بخوام راحت بگیرم و تازه به خودم فشار نیارم دست کم باید دو نوع غذا رو بپزم.میوه ها حتما باید درجه یک باشند ترجیحا از میوه فروشی روبروی خونه.بعد از ازدواج با همسر جان اون رو هم مثل خودم کردم.یعنی وقتی میوه ها رو می شویم و می چینم ایشون میاد بررسیشون می کنه که مبادا لکی چیزی داشته باشند نکنه ریز باشند و اگر اینطوری باشن حتما می ره و از میوه فروشی روبرومون میوه می خره. به غذا کاری نداره چون از غذا ها مطمئنه. این رسم و عادت من از خونه پدری ناشی می شه. پدرم وقتی برامون مهمون میومد سر از پا نمی شناخت.بهترین میوه ها و شیرینی ها رو تهیه می کرد.مادرم بهترین غذاهاش رو می پخت اگر مهمون شب میموند برای صبحانه اگر نمی شد حلیم یا کله پاچه تهیه کرد حتما تخم مرغ و کره ومربا و عسل و مغز گردو و پنیر بود. اقوام پدری و بعضی از اقوام مادری هم همین طوری بودند.لازم است بگویم که ما پول دار هم نبودیم اما مهمان دوست بودیم. من تا به امروز یک بار هم به خودم اجازه ندادم که بگویم پدرم یا خودم و یا هرکس که مثل ماست اشتباه می کنه. چون به نظر ما (یعنی من و کسانی که مثل من هستند) کسی که به خانه ما می میاد مطمئنا از راه دوری اومده. اصلا منت سر من گذاشته که اومده پس من وظیفه دارم به بهترین شکل ازش پذیرایی کنم.تا بهش خوش بگذره . بفهمه که من بهش احترام گذاشتم. بفهمه که به خاطر اون خودم رو به سختی انداختم . بفهمه که چقدر دوستش داشتم و برام عزیز بوده. وگرنه از نظر من هرکس یک شکم بیشتر نداره به قدر شکمش خواهد خورد.شاید توی خونه خودش یا حتی یک رستوران خیلی راحت تر و بهتر بخوره ولی من دوست دارم بفهمه که من براش وقت گذاشتم . برای همین از بچگی این جوری تو کله من فرو رفته که تا می تونی از مهمونت پذیرایی کن. وقتی هم که مهمونام می روند از خالی کردن بشقاباشون لذت می برم. وقتی می بینم پوست میوه توی بشقاب زیاده خوشم میاد. وقتی می بینم بیشتر غذاها خورده شده یا ذوق به همسرم می گم ببین چقدر خوب شده بوده که همه اش رو خوردند. متاسفم که بگم وقتی هم جایی می روم از اینکه ببینم مثل خودم نیستند بدم میاد.از این که ببینم با من سرسری برخورد شده بدم میاد. حرف زدن و گپ و گفت جای خود اما پذیرایی هم جای خودش رو داره. نمونه اش وقتی بود که می رفتیم خونه یکی از اقوام مادری ثروتمند و اونها در این مقوله پذیرایی از مهمون کاملا با ما متفاوت بودند.مثلا نوشابه داشتند اما سر سفره نمی آوردند.میوه های خوب رو از جلوی چشم ما رد می کردند بعد توی ظرف هندوونه خرد می کردند می ریختند.آخ که مادرم چقدر حرص می خورد .پدرم بعد از مدتی دیگه از رفتن به خونه این فامیل طفره می رفت و ترجیح می داد همه اش اون ها بیان تا ما بریم.چون فکر می کرد لابد سختشونه خوششون نمیاد که ما خونه شون بریم. حق هم داشت ! خودش هرچی توی خونه بود و نبود می آورد و پذیرایی می کرد بعد می دید خونه همون شخص می ره بعد طرف داره و نمیاره. یکی از گیرای من به خانواده همسرم همین بوده و هست.برای اینکه به مادر همسرجان این قضیه رو بفهمونم وقتی میان خونه مون مدام در حال آشپزی و خرید هستم. برای همین بعد از چند سال الان اوضاع کمی بهتر شده وقتی میریم خونه شون بنده خدا خیلی به صرافت می افته.
مرجان !!! حالا تصور کن من برم جایی بعد میوه اسلایس شده بذارن جلوم دو دقیقه بعد پا می شوم می روم از اونجا. یعنی چی!!!!!! میوه اسلایس شده!!!!! من به هیچ وجه به بعد آبرویی قضیه فکر نکرده بودم.اگر هم زمانی بگم آبروم رفت به خاطر اینه که نتونستم از مهمونم خوب پذیرایی کنم. مرجان از قلب کویر! ما ایرانی ها به خاطر مهمون نوازیمون مشهوریم.دیگه نذارید این رو از ما بگیرن. خوب یک رسم دیگه ساکنین بلاد کفر اینه که وقتی می رن مهمونی دنگی حساب می کنند یا این که هرکس غذای خودش رو بیاره.این رسم این جا برای رفت و آمدهای دوستانه خیلی صمیمی و یا فامیلی در حد خواهر و برادر فعلا داره اجرا می شه. ولی دیگه بقیه اش رو خراب نکنید.بگذارید همین جوری بمونه. اتفاقا در مورد لباس پوشیدن من اصلا گیر نمی دهم و برام مهم نیست که یک لباس رو چند بار بپوشم .اصلا هم به مارک لباس توجه نکردم . ماشینمون هم پرایده خیلی هم خوبه خدا رو شکر. ولی در مورد مهمون اصلا از مواضعم کوتاه نمیام.انگار به مقدساتم توهین شده باشه ! اونطوری حالم بد می شه. . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:2 توسط مامان سروین |
|
|
خونه مون بعد از نقاشی خیلی قشنگ شد .شما ها که ندیدین یک چیزی تصور کنید مثل اتاقک زیر شیروونی سارا کورو وقتی که خانم مین چین فهمید پدرش مرده و دیگر برایش پول نمی فرسته منتقلش کرد به اون جا و سارا کورو اون جا رو به قدری تمیز و مرتب کرد که خیلی خیلی بهتر از روز اولش شده بود .البته خونه ما دیگه مثل اتاقک زیر شیروونی درب و داغون نبود.اما انگار این کارتون از بچگی روی ذهن من خیلی اثر گذاشته بود و انگار که آرزوی داشتن یک اتاقک در پس زمینه ذهن من همیشه بوده که بعدش خودم درستش کنم و قابل زندگیش کنم و حالا بعد از حدود ۲۰ سال این آرزو به حقیقت پیوست.
هنوز یک آرزوی دوران بچگیم مونده اون هم پوشیدن چکمه ساق بلند تا زیر زانوئه از همون تبرجی ها این ارزو بر می گرده به وقتی که دوره ابتدایی بودم و کفش فروشی سر کوچه هر سال از پاییز این چکمه ها رو می زد توی ویترین.اون پاشنه ها و اون ساق خوش حالت بلند و برق چکمه ها همیشه من رو جذب می کرد ولی چون به پام بزرگ بود در ذهنم موکول می شد به سالهای بعد. سالهای بعد اون فروشگاه تبدیل شد به یک فروشگاه لباس و مانتو.کم کم آرزوی پوشیدن چکمه ها در ذهن من هم گم شد.تا چند روز پیش که برای سروین بوت خریدیم یاد روز پاییزیی افتادم که همرا پدرم برای خرید چکمه به اون مغازه رفته بودیم و باز هم اون چکمه ها به من چشمک می زد و من منتظر وقتی بودم که بزرگ شم و پاهام هم بزرگ بشن تا بتونم بپوشمشون.اون روز من توی ذهنم به خودم قول داده بودم که چند سابل بعد حتما یکی از این چکمه ها برای خودم بخرم. اما نمی دونم الان اگر چکمه پاشنه ۵ سانتی ساق بلند تا زیر زانو و براق بخرم می گذارن بپوشم یا نه؟ اصلا می فهمن که من چقدر عاشق این چکمه ها بودم.چقدر برای رسیدن بهشون صبر کردم. . . . در مورد رنگ آمیزی خونه تجربه های خیلی زیادی پیدا کردیم .هرکس سوالی داره در خدمتیم. اصلا هم کار سختی نبود و اتفاقا خیلی هم مزه داد و حالا که تموم شده من دلم برای اون روزها تنگ می شه. فرش های بزرگ رو هم فروختیم .سروین در مفازه فرش فروشی رفت و یک قالیچه کوچولوی پادری با زمینه کرمی و گلهای صورتی برداشت و به فروشنده گفت اقا من این رو برای خودم می خوام. فروشنده محترم که البته از طرفی خریدار محترم هم بودند(چون فرش ها رو به ایشون فروختیم) به قدری جوگیر می شوند و ذوق مرگ می شوند که به سروین می گویند: عمو جون ! هرچی دوست داری بردار اصلا قابل تو رو نداره. و خیلی سریع خودش رو به ما رسوند و گفت که سروین بهش گفته که اون قالیچه نیم دایره رو برای خودش برداشته و به همسر جان گفت : این قالیچه ۷۰۰۰ تومانی هم کادوی من به دختر شماست. خلاصه کلی ما رو شرمنده کرد. وقتی اومدیم بیرون به سروین گفتم بچه جان لا اقل یک بزرگترشو بر می داشتی !!!! سروین هم گفت: یک بار دیگه بریم تا من از اون بزرگهاش بردارم بیارم!!! عکس پرده آشپزخونه رو که خودم دوختم گرفتم که بگذارم این جا اما خیلی تار و بی کیفیت بود خودم خوشم نیومد.ایشالله بعدا از رنگی که به دیوار ها زدیم برای یک اتاق کم آوردیم و چون رنگ های سفید باقی مونده بود با فروشگاه پیکو کالر تماس گرفتیم که رنگ رو می آوریم تا برامون رنگ مورد نظر رو درست کنند که فرمودند نه نمی شه.اون رنگی که ما میزنیم رنگ بیس هست . رنگ پایه است و با اون رنگ سفیدها فرق می کنه و اصلا نمی شه ترکیبشون کرد. این در حالی است که روی قوطی تمام رنگ ها چه سفید چه رنگی نوشته رنگ سفید پایه AA . ما هم طبق خواسته اونها خودمون رو زدیم به خریت و گفتیم نه بابا نمی شه چه بد پس باید باز هم بیایم رنگ بخریم و رنگهای سفیدمون رو بریزیم دور گفتند بله بله دقیقا همین کار رو باید بکنید. اما ما خر نشدیم و این کار رو نکردیم و از رنگ آجری که برای زه در ها گرفته بودیم و بلا استفاده مونده بود استفاده کردیم و با سفیدها مخلوط کردیم و یک رنگ خیلی خوشرنگ صورتی کم رنگ درست شد. دوباره این اداره پولدار ما سر حقوق های ما داره گدابازی در میاره بدجور. در نتیجه روحیه من حسابی به هم ریخته.همسر جان هم اصولا عقیده داره من دو ساله دارم وقتم رو تلف می کنم و بهتر است در خانه بنشینم و به امورات خانه داری برسم. با شناختی که از همسرجان پیدا کردم دیگه مطمئن شدم همسر بنده عاشق زن خانه دار کمی چاق می باشد.که همیشه دستش جلوی همسرش دراز است و ایشان هم از این دست درازی لذت می برد و این که می تواند نیازهای او را برطرف کند. ولی همسرجان خدمت شما عارضم که این یکی را خیلی اشتباه کرده اید شما!!! من از اینکه دستم جلو شما دراز باشد متنفرم.دلم می خواهد دستم در جیب خودم باشد و فرت و فرت پول خرج کنم و خوش باشم. در راستای تغییر روحیه ما خانواده محترم اعم از خواهر و برادر تصمیم دارند آخر هفته ای ما را به خطه سر سبز شمال (رشت)ببرند البته به همراه سروین جان و همسرجان. من تا به حال رشت نرفتم هرچی شمال رفتیم اون طرفی بوده یعنی مازندارن و گلستان. به همین دلیل الان در مرحله اطلاعات جمع کردن هستم که کباب ترش کجا بهتره . باقلا قاتق کدوم رستوران خوشمزه تره. بازارهای محلی چه روزهایی برپا می شه.ماهی و زیتون از کجا بخرم.
امروز هم مراسم تجلیل از چهره های ماندگار برگزار می شه واقعا حیفه که از کردان و جناب پرزیدنت به عنوان دو چهره ماندگار در تاریخ سیاسی معاصر ایران قدر دانی نشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:38 توسط مامان سروین |
|
|
هویج و اسفناج رو به هیچ وجه نباید فریز کرد چون نیترات خیلی بالایی تولید می کنن
که خواص سرطانزایی خیلی زیادی به این دو ماده می دهد. ********* سروین اصلا حال مشق نوشتن ندارد.نمی دونم چه کار باید باهاش کرد.هرچی خودمون وقت می گذاریم .تشویقش می کنیم.داد می زنیم.لوس می کنیم. نمی شه که نمی شه. هرچی بهش می گیم اگر این ها رو ننویسی با سواد نمی شی.می گه : خوب نشم. می گیم: نمی تونی کتاب بخونی .داستان بخونی . می گه : خوب نتونم!!!شماها برام می خونین!!! ********* |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 8:32 توسط مامان سروین |
|
|
بالاخره شر کردان هم کم شد و دیروز خوشحالی ما را باعث شد.
استیضاح رو با اینترنت زغالی از رادیو فرهنگ و بعد هم از سایت محبوبم انتخاب(البته بعد از تابناک و روز انلاین) دنبال کردم. ظاهرا کردان هم تمام خبرها و جک های در مورد خودش را مثل ما پی گیری می کرده. وقتی شنیدم که حتی اون متن نظر حیوانات راجع به وزارت کردان رو هم حتی خونده خنده ام گرفت .اما انگار اشتباه متوجه شده بود و فکر کرده بوده با حیوانات مقایسه شده.* نه جناب ! کسی به شما توهین نکرده فقط نظر حیوانات رو راجع به انتخاب شما پرسیده بودند. اما من یه عنوان یک ایرانی استیضاح را به هیچ عنوان برای چنین کسی کافی نمی دانم و خواهان رسیدگی به جرایم این آدم در یک دادگاه صالحه هستم. باید حقوقی را که بابت مدرک دکترا دریافت کرده ازش پس بگیرن. کردان ! تو به زن و بچه ات ( همان ها که دیروز اونطور سنگشون رو به سینه می زدی) لقمه حرام دادی. می دونی یعنی چی؟ تا بچه های بچه هات درگیر این لقمه حرام هستند. تو دزدی ! دزد دزد دزد بارها و بارها وقتی دیروز سخنان نمایندگان موافق استیضاح رو می شنیدم من جای تو قد به قد خجالت می کشیدم. اگر زبانم لال جای تو بودم خیلی آرام و آهسته فرار می کردم که نشنوم و نبینم. اما تو با کمال پررویی نشستی و باز هم حرف زدی. شرم بر تو باد!!! نمی دانم تو چه فکری کرده بودی که گذاشتی کار به این روز بکشد و با آبروی ۳۰ ساله خودت چنین بازی کردی احتمالا بعد از کردان نوبت پت و مت و تهیه کننده برنامه کودک تلویزیونه که باید برکنار شوند. پی نوشت۱: این جناب انقدر بی سواد تشریف داشتند که از روی نوشته هم متن رو غلط غولوط می خوندند.نمی دونم متن را مرتضی نوشته بود یا فاطمه بابا یا مائده بابا یا محدثه بابا. عزیزان بابا زیر و زبر متن را فراموش کرده بودند. پی نوشت ۲: زمان تدریس هم آقای کردان کلی برای دانشجویانشان از خاطرات آکسفورد تعریف می کرده .
*: وي خطاب به خانواده خود، گفت: از اينكه به رغم نيش ها، كنايهها و تصورهاي ناروا سادهترين زندگي را با جان و دل پذيرا شدهايد و اين سرباز كوچك را در اين سالهاي سخت همراهي كردهايد و اينكه يكي از شما پرينت حيواناتي كه در يكي از سايتهاي دوستان اصولگرا و انقلابي منتشر شده بود و كردان را به آن حيوانات تشبيه كرده بودند را با چشمان گريان براي من آورديد، عذرخواهي ميكنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:21 توسط مامان سروین |
|
|
حتما شما هم براتون پیش اومده که بشنوید: فیلم فلانی هم در اومد!
و بعد یا براتون ایمیل بشه یا بلوتوث بشه و خلاصه خیلی راحت چنین فیلمی دست به دست بچرخه. تازگی هم یکی از این فیلم ها دوباره دست به دست بین مردم می چرخه. من کاری نه به اون شخص دارم نه به مرتبه اجتماعیش نه به خلافی که کرده.چون اصلا نه به من و نه به هیچ کس دیگری ارتباط نداره .هرکس مسئول اعمال خودشه و به خودش مربوطه که چه غلطی می کنه. به قول معروف هرکس رو توی قبر خودش می خوابونن. اما روی سخنم به کسی یا کسانی است که چنین فیلم هایی رو پخش می کنند.به نظر من کار اون ها خیلی بدتر از عملی است که قهرمان چنین فیلم هایی مرتکب می شه. به چند دلیل: ۱- اشاعه فحشا.به این خاطر که تو که داری فیلم را پخش می کنی با این کارت ندانسته داری قبح یک عمل زشت را در بین مردم از بین می بری.اگر اون شخص در خفا چنان کاری کرده تو مثلا با زرنگی حریم خصوصی آون آدم رو شکستی. ۲-بازی با آبروی افراد:ای کسی که چنین فیلمی رو تهیه کردی و ای کسی که اولین پخش کننده اش بودی.اگر خیلی دلسوز بودی می رفتی این فیلم رو به مراجع قضایی نشون می دادی. اگر خیلی زرنگ بودی تا به خاک سیاه نشوندن و از هستی ساقط کردن طرف پیش می رفتی .نه این که راحت ترین راه رو انتخاب کنی و فیلم رو بین همه پخش کنی. ۳-متاسفانه بعد از انتشار چنین فیلم هایی مردم خیلی راحت به خودشون اجازه می دهند تا در مورد کل افرادی که در صنف مورد نظر هستند قضاوت کنند و بگویند: بابا اینا که همه شون این جورین و زندگی خوبی ندارن.
ای کاش هر وسیله جدیدی که می آمد قبلش راجع به استفاده درست از اون فرهنگ سازی بشه . نمونه عکس گرفتن و فیلم برداری با موبایل را حتما در عروسی ها دیدید که مهمانهای محترم چقدر راحت به خودشون اجازه عکس برداری و فیلم برداری می دهند. انگار ایرانی ها جنبه تکنولوژی رو در هیچ زمینه ای ندارند. این از موبایل و دوربینش از اون طرف وقتی سوار یک ماشین مدل بالا می شوند هم تا جایی که می تونند گاز می دهند. گواهش هم تصادف های خسارتی هر روز و آمار بالای مرگ و میر بر اثر تصادفات هست. پس با این حساب باید در کشوری مثل آلمان روزی چند صد نفر بر اثر تصادف از بین بروند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:22 توسط مامان سروین |
|
|
آگهی های بازرگانی تلویزیون رو هیچ وقت جدی نگرفتم و بعضی هاشون رو به خاطر ریتم بامزه و شعرهای بند تنبونیشون دیدم .همیشه فکر می کردم که همه شون دروغ می گن.
چون بعضی هاشون رو امتحان می کردم و می دیدم اونجوری که می گن نیست.مثلا اسپری لکه بر رافونه رو خریدم.بسیار چیز مزخرف و بی فایده ای بود.طفلی عرضه نداشت حتی یک لکه کوچولو رو محو کنه چه برسه به لکه های چربی و لکه های خیلی مهم تر. هنوزم افتاده گوشه کابینت و من منتظرم بالاخره یک روزی کاملا فراموش کنم که ۱۷۰۰ تومان پول براش دادم و بندازمش دور. یا اون یکی : پودر جوشان رخشا.واقعا من نمی دونم و ندیدم که این پودر به چه درد می خوره .فقط جوشانه و کار دیگه ای نمی کنه. روی قوطیش نوشته روی سنگ استفاده نشه اما انقدر این جناب پودر شل و بی خاصیته که روی سنگ هم هیچ غلط نمی کنه. قوطی این پودر هم همین روزاست که درسته دور انداخته بشه. اما از بین همه این ها روغن نیمه جامد لادن طلایی واقعا همونه که توی آگهی در موردش گفته می شه. احساس سبکی بعد از غذا رو واقعا من تجربه کردم.علاوه بر اون برنج رو هم معطر می کنه و با ریختن مقدار کم روغن پلو رو خیلی چرب و چلی نشون می ده. فقط تنها مورد اختلاف من و این روغن خرید نرفتن بعد از خوردن غذاست. ولی کلا خودمونیم ها خرید بعد از وعده ناهار یا شام هم از اون ایده های احمقانه است در این آگهی. آخه کی دیده کسی مثلا ساعت ۲ بعد از ظهر راه افتاده باشه بره خرید. یا مثلا بعد از شام دست مهمونشو بگیره ببره خرید. کمی فکر هم بد نیست ها!! سازندگان آگهی های بازرگانی با شما هستم.آخه این چرت و پرت ها چیه به خورد خلق الله می دید!!! در هر حال من به شما توصیه می کنم این روغن رو امتحان کنید.بد نیست ها! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مهد سروین این ها برای کلاس پیش دبستان لباس فرم تهیه کرده که برای ما ۱۷۰۰۰ تومان آب خورد. با این که یکی از دلایلم برای مدرسه نگذاشتن سروین همین لباس فرم بود و دوست داشتم راحت باشه و هر روز هر مدلی خواست بره اما مجبور شدم به قانونشون تن بدم. از اون طرف هم سروین فکر می کرد حالا روپوش بپوشه چه خبر می شه و خودش خیلی علاقمند بود. حتی به من می گفت مامانی برام مقنعه درست کن با لباسام بپوشم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نقاشی خونه مون دیگه به آخراش رسیده.ولی در همون آخرا متوقف شده چون همسرجان یک پروژه جدید داره و سخت درگیر اونه. من هم خیلی خودم رو کنترل می کنم عصبانی نشم وقتی که پاهام به وسیله ای گیر می کنه. یا وقتی می خوام در کمد رو باز کنم ولی نمی شه چون پشت در مبله.یا وقتی سروین پارچه های توری پشت مبل ها رو که برعکس گذاشتیم سوراخ می کنه عصبانی نشم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دیدین جدیدا شهیدا رو می برن توی دانشگاهها دفن می کنن. نکنه دلیلش کمبود جای بهشت زهرا باشه. قبل تر ها دانشگاه مصلی بود حالا مثل این که کاربریش داره عوض می شه و می شه قبرستون! چند سال دیگر رو تصور کنید ... .مثلا پدر خانواده میاد می گه : زن!!! من دارم می رم دانشگاه دو رکعت نماز بخونم و یه فاتحه ای هم برا بابام بدم و بیام. خوب حق هم دارن وقتی انقدر راحت می شه مدرک جعل کرد و راست راست چرخید و حالشو برد خوب باید هم دانشگاه کاربریش عوض بشه. لابد چند وقت بعد می گن دانشگاه ها پر شده مرده هاتون رو توی خونه تون یا مثلا جلوی در خونه تون دفن کنید.یا هرکس که تهرانی نیست باید در ولایت خودش دفن بشه.مثلا بر اساس شناسنامه که نوشته صادره از فلان جا. شاید هم بگن مثل ژاپنی ها بسوزونینش و پیش خودتون نگهش دارین.اوشین رو که خاطر شریفتون هست باباشو توی یک قوطی نگه می داشت.هر وقت هم دلش تنگ می شد میومد می نشست جلوی قوطی و یک دل سیر با باباش درد دل می کرد. اصلا اگر این کار رو بکنن می دونید چه ترافیکی از تهران مخصوصا شب های جمعه به طرف بهشت زهرا کم می شه. اینطوری نکیر و منکر هم یک مدت استراحت می کنن و خطابه گویان هم باید وعظشون رو آپدیت کنن و یک فکری به حال مطالب شب اول قبر و سنگ لحد و گرز آتشین بکنن و به جاش در مورد این که چه کار بکنیم تا راحت تر و بدون درد سوزانده شویم. جناب شهردار بیا ببین که من چطور راه حل مشکل ترافیک رو پیدا کردم و هیچ پولی هم بابت این راه حل از شما و شهرداری نمی خوام .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:25 توسط مامان سروین |
|
طرز تهیه: نوار پرده را به لبه پارچه والان وصل می کنیم و دو دوخت بالا و وسط را می زنیم. اما آخرین ردیف نوار پرده را نمی دوزیم. سپس لبه پایینی پارچه را بین نوار پرده و لبه بالایی والان قرار می دهیم. و شروع می کنیم به دوختن. منتهی بین دوخت این سه قسمت به هم باید لبه پایینی پارچه پیلی های پشت سر هم بخورد.(شبیه پلیسه یک طرفه) نظم بین پیلی ها مهم است.چون اگر منظم نباشند پف های والان یک دست نمی شوند و ظاهر خوبی پیدا نمی کند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:58 توسط مامان سروین |
|
|
خواهر خوبم گلی جان
قلب ِ کوچکم !!! از دیدن عکس های تو به درد آمد. از آن روزی که در آن فیلم نقش "م" را بازی کردی دعا کردم که اسیر وسوسه های شیطان نشوی و این راه خطا را ادامه ندهی. اما هزار افسوس ، هزار افسوس که به جای سنگر آشپزخانه اکنون جایی هستی که به هیچ آشپزخانه ای ختم نمی شود.
خواهر خوبم مگر نشنیده ای که بهترین جهاد زن، خوب شوهر داری اوست؟ شاید بگویی تو که جهادگر نیستی و هنرپیشه ای و یا حتی بگویی که هنرپیشه بودن با شوهرداری منافاتی ندارد. خواهرم اشتباهت همینجاست. وقتی می گویند بهترین جهاد منظور جنگ نیست منظور مبارزه با وسوسه های شیطان است که هر ثانیه در کمین است. وتو برای مبارزه با شیطان باید خوب شوهر داری کنی، ربطش را نپرس خودم هم نمی دانم اما می دانم که درست است. حتی امام جمعه مشهد هم همین را می گوید و هیچ کس هم از او ربطش را نمی پرسد. و اما اینکه می پرسی هنرپیشه بودن با شوهرداری منافاتی ندارد ، آیا واقعا منافاتی ندارد؟ اگر تو خوب شوهر داری می کردی و به امر هنرپیشگی نمی پرداختی اکنون حداقل 3 فرزند صالح داشتی. این هم منافات ،بمیرم برای شوهرت که نمی دانم چطور خانهء بدون زنگ بچه را تحمل میکند.
علاوه بر آن ،اکنون که تو با آن ظاهر ،که انسان خجالت می کشد نگاهت بکند، در روی فرش قرمز (که صددرصد ماشینی است)، راه میروی و خدا شاهد است اگر نبود لئوناردو هرگز این تصاویر را نگاه نمی کردم ؛ شوهرت کجاست؟ چه کسی برایش نهار درست می کند؟ چه کسی جورابهایش را میشوید و اتو می کند؟ چه کسی یک لیوان چای داغ به دستش می دهد ؟ نکند می خواهی بگویی که برود خودش غذا درست کند یا چای بریزد یا زبانم لال جورابهایش را بشوید؟ نکند؟ اگر قرار بود خودش این کارها را بکند چرا اصلاً تو را گرفته است؟ اصلا ببینم از شوهرت اجازه گرفته ای و از خانه زده ای بیرون؟ فکر نمی کنم . مگر نمی دانی که زنی که بی اجازه شوهر از خانه بیرون برود تا وقتی برگردد هزاران هزار و شاید میلیونها میلیون فرشته اورا نفرین می کنند تا برگردد؟ می دانی چند هزار فرشته را به خاطر اشتباه خود از کار و زندگی انداخته ای؟ فرشتگانی که با یک اجازه تو می توانستند اکنون با خیال راحت به تماشای لئو بپردازند و تو محرومشان کردی ، من اگر جای یکی از آن فرشته ها بودم حتی تا دو سه ساعت پس از برگشتن تو به خانه هم به نفرین کردنم ادامه می دادم.
خواهرم ،
خواهرم مگر تو نمی دانی که تو ناموس این ملت هستی؟ می پرسی ناموس یعنی چه؟ من چه می دانم من هم مثل تو خودم ناموسم. نمی دانم برای چه خلق شده ، اما گویا تمامیِ جنگ ها و خونریزی ها و توطئه ها و خیانت ها به خاطر ناموس بوده ، و می دانم که ناموس را باید پوشاند و تنها کسی یا کسانی که صاحب ناموسند می توانند ناموس را ببینند. از این ملت اجازه گرفتی و رفتی آن سر دنیا؟
خواهر ِ فریب خوردهءمن ؛
قلبم شکست وقتی عکست را دیدم ، یعنی حتی یک جفت جوراب هم نداشتی؟ جوراب که همین فرودگاه مهرآباد یا فرودگاه امام سه تا صد تومان ریخته است، نریخته است؟ آخر چرا بهانه می آوری ؟ حتی شنیده ام که تصمیم داشتی به جای آن کفش ها که زیاد هم بد نبودند ،ولی فقط باید مواظب باشی که موقع راه رفتن تق تق نکنند چون تق تق کردن حرام است، چکمه بپوشی. راست است؟ خوشحالم که این کار را نکرده ای حتما می دانی که حکم چکمه چیست.نمی دانی؟اسمش یادم نیست از بس سخت است. اما یک آقایی که خیلی مومن بود و در تلویزیون بود و جای مهر روی پیشانیش نشان می داد که همیشه در حال نماز بوده است، گفت که خیلی بد است. چکمه را می گویم.
خواهرم می دانم که به سخنانم گوش می دهی و برمیگردی. و خودم نذر کرده ام که اگر برگردی یک چادر مشکی، از همان جنسی که حاج آقای امدادی برای خانمش از مکه آورده و خیلی خیلی جنسش اعلاست، برایت بدوزم تا سرت کنی و ببینی که چقدر با چادر زیباتر می شوی. و حتی نذر کرده ام که اگر عکسها فوتشابی باشد ، که باز هم نمیدانم چیست اما شوهرم می گوید خیلی فساد آور است و من حرفش را باور می کنم، و یا اگر تو در عکس ها از کلاه گیس و آستین و شلوار رنگ پا استفاده کرده باشی ؛ برایت سفره طفلان مسلم پهن کنم. البته باید اول از شوهرم اجازه بگیرم. می دانی که اگر شوهر اجازه ندهد نذر تو قبول نمی شود. راستی اگر کلاه گیس سرت بوده که عجب عکس های قشنگی گرفته ای و چه کلاه گیس ِ زیبایی. از کجا گرفته ای؟ منوچهری ؟ طلائیش هم بود آخر شوهرم از رنگ طلایی خیلی خوشش می آید؟ آشنا هم داری ؟ شاید بگویم شوهرم یک دانه اش را برایم بگیرد. شاید هم نگویم و تو اگر لطف کنی چند باری ما خودت را به من قرض بدهی. آخر شنیده ام وضعیت اقتصادی مملکت خراب شده و حتی به همین خاطر شوهرم ، طفلک، مجبور است یکی دو بار در هفته ،شب هم کار کند و به خانه نیاید. خدا قوتش بدهد و سایه اش را روی سر من و بچه هایش نگه بدارد.
بگذریم ، داشتم می گفتم خواهرم برگرد ، برگرد و اسمت را هم عوض کن . آخر گلشیفته هم شد اسم؟ تو مگر نمی دانی که در قران "گ" نداریم؟ حتی شنیده ام که خارجکی ها هم از تو خواسته اند که اسمت را گلی بگذاری. باز گلی بهتر از گلشیفته است . حتی می توانی چیزِ دیگری بگذاری ، چرا؟ گفتم که "گ" در عربی نداریم. یا اگر خیلی به "گ" علاقه داری بگذار گوهر. مفهوم هم دارد. مثل گوهری در صدف ، شوهرم می گوید زن مثل جواهر است باید از دید دزد محفوظش کرد. شوهرم مرا خیلی دوست دارد. راستی نکند دلت خدای نکرده هوس معروفیت کرده؟ خوب مگر همینجا نمی شد معروف شد؟ مگر حاج خانوم فاطمه رکبی را نمی شناسی؟ هم به شوهرش می رسد ، هم معروف است، هم حجابش را دارد و خودش را انگشت نمای این و آن نکرده .
برگرد خواهرم
برگرد و به شوهر داریت برس و بچه داریت را بکن . آخرش چه؟ باید بالاخره کهنه بچه عوض کنی یا نه؟ اگر هم بچه دار نشدی اشکالی ندارد شوهرت می تواند زن دیگری بگیرد و بچه دار شود. شوهرهای خوبی که زن اجاق کورشان را طلاق ندهند زیادند . مخصوصا اگر آشپزیت خوب باشد ، احترام مادرشوهر را نگهداری و از آن لباسها که در ته مغازه البسه فروشی و پشت پرده میفروشند هم داشته باشی؛ حتماً نگهت می دارد.
برگرد می خواهی بمانی چه کار
پی نوشت:این نامه رو گروه اینترنتی صحنه تهیه کردند و به حق چه زیبا و خواندنی از کار در آمده است.
پس با اجازه گروه صحنه من این متن را در وبلاگمان قرار دادم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:45 توسط مامان سروین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ ما اگر می آیید,همچین پر سر و صدا بیایید.بذارید چینی نازک تنهایی ما بشکند.مهم نیست!!!
|
| پیوندها |
|
سروین آموزش زبان لیدی جین من و دلنوشته هام یک مامان سروین جدید بهانه های ساده خوشبختی خاتون نمای آینده(کریم ارغنده پور) آرام شراگیم یک ایرانی در آمریکا گوشزد 35 درجه بوردا یک صفا و دو وفا |