![]() |
![]() |
|
| اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است |
|
هفته قبل بود که نمی دونم چرا یاد بی بی افتادم.دلم قصه های مجید می خواست.اگر یک قسمت از مجموعه سر نخ رو هم می دیدم شاید مشکلم حل می شد.اما به هیچ کدوم دسترسی نداشتم.
به خودم گفتم چقدر ما بی وفاییم.چقدر زود فراموش می کنیم.یک بار از بی بی گزارش گرفتند و تموم شد رفت. الان بی بی حالش چطوره؟ خوبه ؟ بده ؟ کجاست؟ تا دیروز که شما رو جلوی کیوسک روزنامه فروشی حوالی میدون ونک دیدم. مردم ما هم که انگار فقط هنر پیشه ها رو می شناسند.اون لحظه هیچ کس متوجه حضور شما نشده بود.این رو از نگاه ها به راحتی می شد فهمید. خیلی دلم می خواست بیام به شما سلام بدم. این جور وقت ها اصلا راحت نیستم.نمی تونم حرفامو کامل بزنم. اما اون لحظه نه می تونستم حرف بزنم نه این که برم. برای همین این پا و اون پا کردم .تا شما خریدتون رو بکنید. شما یک روزنامه و یک مجله خریدید.وقتی خریدتون تموم شد دیگه من سلام کردم.بعد از احوال پرسی حال بی بی رو پرسیدم.گفتید : بی بی خوب نیست. من فقط گفتم به ایشون سلام برسونید.اما بدونید که می خواستم بگم من برای سلامتی بی بی دعا می کنم. حتی دوست دارم باز هم بازی روان و دلچسب بی بی رو در یک فیلم جدید ببینم. خیلی زود با شما خداحافظی کردم. و درست چند لحظه بعد نمی دونم چرا پام سر خورد و افتادم. مرسی که نگران شدید و حالمو پرسیدید. به خدا به خاطر دیدن شما نبود.به خاطر سر بودن کف کفشم بود. از امروز دیگه اون ها رو نپوشیدم. پای راستم خیلی درد گرفت اما انقدر از این افتادن بی موقع لجم گرفته بود که شروع کردم به خندیدن. شما بعدش رفتید سراغ پوستر فروش کنار خیابون و نگاهی به عکس هنر پیشه ها انداختید. نمی دونم که چیزی خریدید یا نه.اما من خیلی حالم گرفته شد.خیلی کنفت شدم. آخه چرا!!!! من باید می افتادم؟؟؟؟؟؟؟ امروز ران سمت راستم کبود شده و متورمه.خیلی هم درد می کنه!!! آخه دقیق خورد روی اون سنگهای مکعبی برجسته حاشیه جوی خیابون ولی عصر. با این حال خوشحالم که شما رو دیدم.باز هم می گم من عاشق کارهای شما هستم. برای سلامتی بی بی هم دعا می کنم. خدانگهدار! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:35 توسط مامان سروین |
|
|
توی مهمونی چند شب پیش دختر بچه ای بود به اسم محدثه .چون هم سن و سال سروین بود با هم بازی می کردند.مادر دخترک مدام صداش می کرد.
این گذشت تا این که یک دفعه در جمع مهمان ها سروین با حرص گفت: بابای منم مهندسه!!!! تازه کامبیتر (کامپیوتر) هرکی که خراب بشه رو هم درست می کنه!!!۱ بعد تازه در درد دل اطرافیان باز شد که سروین جون برو به بابات بگو کامپیوتر ما رو که درست کرد ۲ ساعت بعد دوباره همونجوری خراب شد. دیگری گفت سروین جون برو به بابات بگو ضبط ما رو که درست کرد دوباره سینی سی دی هاش بیرون می مونه.تازه وقتی خودمون سینی رو هول می دیم تو سی دی ها رو قاطی می خونه.به ترتیب نمی خونه. حالا ما به بابات هیچی نگفتیم اما چون تو می گی مهندسه ما بهت گفتیم. دیگه سروین هیچ توضیحی نداد .حالا من باید به طرف داری از همسرجان به پا می خاستم. چون دفاع طول کشید اون لحظه دیگه از ذهنم رفت که از سروین بپرسم چرا یک دفعه یادش افتاده باباش مهندسه.و این موضوع رو به این شکل به رخ کشیده. اون شب مادر محدثه از کلیبس های سروین خوشش اومد .منم در گوش سروین گفتم خانمی کنه و اونا رو به محدثه بده.سروین اون شب جوگیر شد و کلیبس ها رو داد. تا چند روز بعد که به من گفت : مامان برای چی اون شب کلیبس ها مو دادی به مهندسه!!! من اونا رو می خواستم. ناخودآگاه زدم زیر خنده و تازه ۲ زاریم افتاد که جریان بابای منم مهندسه اون شب چی بوده. به جای این که جوابشو بدم گفتم : سروین تو فکر کردی اسم اون دختر مهندسه است؟ گفت : خوب آره!!! گفتم: برای همین به همه گفتی بابای منم مهندسه!!! خلاصه نگو بچه ام فکر کرده هی دارن به اون بچه می گن مهندسه مهندسه!!! سروین هم خواسته کم نیاره گفته بابای منم مهندسه!!! پی نوشت: قرار شد باز هم برای سروین و برای محدثه از اون کلیبس ها بخرم .که هم سروین ناراحت نشه هم اون دختر کوچولو کلیبس های نو داشته باشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 10:17 توسط مامان سروین |
|
|
۱-دیشب جایی افطار دعوت بودیم.وقتی مادرم با فک و فامیل سلام و احوال پرسی می کرد. سروین دقیق شده بود روی آدم ها.دست آخر به مادرم گفت: مامان جون شما چرا همه اش با پیرها دوستین؟؟
۲-خانمی هم بود که از شده کهولت سن پوست صورتش پر از چین و چروک بود.سروین یک دفعه گفت مامان این خانم چقدر صورتش خط داره.خیلی سریع قضیه رو جمع و جور کردم و خودم بلند بلند حرف زدم تا موضوع تابلو نشه. ۳- سریال بزنگاه موضوعش خوب است ولی بعضی از شوخی ها ی بی مزه مثل دستشویی رفتن های مکرر شخصیت ها.یا مواد مخدر مصرف کردن نادر زیاد قشنگ نیست.اما در کل بازی توفیق و فریده و بهجت و درسا رو خیلی دوست دارم. ماشالله هزار ماشالله مرجان گلچین تکون نخورده.انگار همین دیروز بود که سریال آینه رو بازی می کرد.احتمالا الان ایشون باید دور و بر ۵۰ رو داشته باشه. نمی دونم این خانم های هنر پیشه با خودشون چه می کنند که انقدر بکر و جوون می مونند.ولی آقایون گذر سن و سال کاملا در چهره شون مشخصه.نمونه اش فیلم نخ نمای آوار که جمعه پیش پخش شد.. تمام هنرپیشه های مرد این فیلم الان کاملا پیر و مسن شدند.اما خانم ها اصلا از جاشون تکون نمی خورند. ۴-روز حسرت واقعا حال به هم زنه.یکی به من بگه پوریا پور سرخ چرا همه اش دهانش بازه.مشکل تنفسی دارند ایشون. معصومه واقعا کی بود؟ نکنه امام زاده بوده و ما خبر نداشتیم.کم کم دارم به این فکر می افتم یه چیزی نذرش کنم بلکن حقوق گرفتیم. با تمام مزخرف بودنش نمی دونم چرا هر شب می بینمش.انگار منتظر یک اتفاقم که هیچ وقت هم نخواهد افتاد. صابر که همه اش خواب اقاجون رو می بینه .نرجس هم خواب معصومه. ۵-سریال داداشی و محمد فلان شبکه ۲ دیگه واقعا مهوعه. این همه پول رو میدادید به من خودم براتون سریال می ساختم توپ.آخه این خزعبلات چیه به خورد خلق الله میدید.حیف از پول حیف از سرمایه.هرچی من از این سمنو پزون بدم میاد این جا هم دارن ما رو درگیرش می کنند. والله بالله حضرت زهرا ۱۰۰۰ سال پیش یک کاری می کرده.یک چیزی می پخته.که حتما در حد و اندازه های خیلی محدودی بوده . نه در حد ۱ تن گندم . به خدا کارهای خداپسندانه تر و نذرهای عاقلانه تری هم وجود داره.دیگه نمی خواد این خرافات رو توی تلویزیون تبلیغ کنید. ۶-مامور بدرقه رو که دیگه نگوووووووو زن های این سریال کلا از مخ تعطیلن و مردای مخ معیوب تر از خودشون به راحتی سرشون شیره می مالند. حماقت های شخصیت های سریال گاهی تا حد انفجار حرص آدم را در می آورد. جواد رضویان بازیش بسیار سخیف و کم ارزشه.شوخی هاش به درد بچه های ابتدایی می خوره که باهاش بخندند. خانم بهاره رهنما لطفا برای نقش دختر لوس دم بخت هلاک شوهر کمی رژیم بگیرید. بد نیستا. در ضمن با چادر خیلی دلرباتر می شوید. عامیانه اش اینه که چادر خیلی به شما می آید. ۷-برنامه دم افطار شبکه ۳ با اومدن احسان علیخانی زنده شد.روح گرفت.برنامه پریشب که مصاحبه با راننده تریلی بود واقعا حرف نداشت. محسن افشانی هم فعلا تا در آمدن کامل ریش و سبیل و تکمیل مراحل بلوغ باید در برنامه کودک منتظر بماند. ۸-من ۵ تا روزه بیشتر نگرفتم.روز پنجم درد خفیفی درون شکمم احساس کردم و بعد از مراجعه به دکترم متوجه شدم که زخم اثنی عشر جز بدترین نوع زخم های دستگاه گوارشه و به هیچ عنوان نباید با این زخم روزه گرفت. خیلی دلم برای روزه تنگ می شه اما چاره ای نیست باید بسازم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:31 توسط مامان سروین |
|
|
این بازی که بالا اسمشو نوشتم چند روزه که خانواده ما رو درگیر خودش کرده.اول همسرجان بعد سروین و حالا هم خودم که گوی سبقت رو از این ۲ نفر ربودم.
انقدر می نشینم پاش که چشمام گود می افته .شونه هام درد می گیره.خلاصه اعتیادم رفته بالا. فرق معتادان مواد و معتادان بازی کامپیوتری در اینه که اون ها مواد بهشون نمی رسه بدنشون درد می گیره .این یکی ها وقتی بهشون می رسه بدنشون کوفته و خسته می شه و درد میاد سراغشون. امروز دیگه به همسرجان التماس کردم لپ تاپ رو با خودش ببره.(مال ما نیست ها .مال کسیه امانت پیش ماست) که وقتی من رسیدم خونه از کار و زندگی نیفتم. این بازی باعث شد که هفته قبل ما ۲ روز و ۳ شب پا از خونه بیرون نگذاریم و حوصله مون هم سر نره. هرکس هم بهمون زنگ می زد تلگرافی جوابشو می دادیم.چون داشتیم بازی می کردیم. جالبه وقتی یک نفر هم بازی می کنه ۲ نفر دیگه هم کنار دستش می نشینند و راهنماییش می کنند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:7 توسط مامان سروین |
|
|
۱- شباهت سیروس مقدم و قبض های جدید برق در اینه که سیروس مقدم مدتی است در سریال هاش داره ذهن جامعه و به خصوص زنان جامعه رو با پدیده چند همسری آقایون آشنا می کنه.
قبض های برق هم مدتیه دارن سهم شما و سهم دولت رو درج می کنند.تا ذهن جامعه رو برای پرداخت سهم دولت توسط خودشون آماده کنند. ۲- باز هم گلی به گوشه جمال رضا عطاران که باعث می شه هر شب ما کمی نیشمون تا بنا گوش باز بشود و یادمان برود که چه بلاهایی دارد به سرمان می آید و قرار است بیاید. در این مجموعه "بزنگاه" باسن * نقش بسیار مهمی دارد.در قسمت اول جناب عطاران با حوله حمام پشت به دوربین در حال تکان دادن این عضو نشان داده می شود. دیشب این عضو در بدن حمید لولایی نقش کلیدی داشت. به این ترتیب که هنگام بدرقه همسایگان محل از نانوایی باسن مبارک این جناب هنگام تعظیم مدام به در پشت سر می خورد.برای حل این مشکل ایشان در را که کشویی بود باز کرد و هی خم وراست می شد تا امتحان کنه که دیگه باسنش به در نمی خوره. یا در نانوایی این بار باسن علی صادقی این بار را به دوش می کشید که هی عقب و جلو می رفت.تا نان برشته تری دست مشتری بدهد. با این حساب باید منتظر باشیم تا ببینیم در قسمت های بعد چقدر از این عضو کار می کشند. ولی چون اسم این عضو زیاد در جامعه خوش نام نیست و به نیکی از آن یاد نمی شود.نباید انتظار داشت تا در پایان سریال و هنگام قدر دانی از عوامل ساخت مثلا باسن رضا عطاران یا حمید لولایی یا علی صادقی را هم نشان بدهند .و علنا اعلام کنند که آقا چیه ؟ ما باسن ساخت سریال طنز را داریم شما چی می گین؟!!!! اگه شما هم دارین بفرماین!!!!! خوب بالاخره وقتی انقدر رضا عطاران و بازیگراش باسن ساخت سریال طنز دارن .ظلمه که یک جایی یک گوشه ای از سریال به این عضو محترم اختصاص پیدا نکند و نشون داده نشه و به رخ کشیده نشه.
باسن =همان ... است. ۳- در هر حال جدای از همه این حرف ها و خنده هایی که ممکن است این سریال بر لب مردم بنشاند . بسیار طنز تلخی دارد.واقعیتی است که به هیچ وجه نمی توان آن را کتمان کرد . ۴-سریال شبکه ۲ هم هیچ رقم ما را جذب نکرد. بدتر حالمان را به هم زد.مخصوصا شوخی های بی مزه جواد عزتی. و خنده های بی جای اطرافیان ۵- مامور بدرقه شبکه ۵ را هم برای وقت تلف کردن می بینم.ولی فعلا که زیاد چنگی به دل نمی زند ۶- نحوه چادر سر کردن افسانه بایگان خیلی مسخره است.اگر قرار است هنر پیشه چادر سر کند باید دقیقا مثل یک خانم چادری باشد. اصلا مگر فلسفه چادر جلوگیری از جلب توجه جنس مخالف نیست. خوب با این مدل چادر سر کردن که بدتر توجه عناصر ذکور حتی عناصر اناث نیز جلی می شود. بعید هم نیست این مدل چادر به سر کردن مد هم بشود. اعتقادات بازیگران این مجموعه با رفتارشان بسیار متناقض است.نه از عروسیشان که فقط صلوات داشته نه از کادو دادنشون به عروس فلج که سرویس جواهر است.بلافاصله پس از نفله شدن ماشین گل پسرشان برایش ماشین مدل بالاتری می خرند و هیچ کس هم به وی معترض نمی شود که ای پسر احمق !! چرا ترمز دستی ماشین را جدی نگرفتی و تعمیرش نکردی.که چنین بلایی سر ماشین و زنت بیاید. (راستی یک نکته : اصلا با چنان تصادفی برای چی باید سرنشین خودرو فلج بشود؟؟؟؟ مسخره است نه؟؟؟؟) شاید این هم نوعی کنایه است که این گروه از جامعه که در بین مردم خود را باریش و چادر و صلوات نشان می دهند .دائم در حال انجام کار خیر هستند.در خفا هر غلطی که بخواهند می کنند. و به ریش مردم هم می خندند.که چه خوب جماعتی را سرکار گذاشته اند. نمونه های این شکلی را اطرافم زیاد دیدم.خوب پس حتما سیروس مقدم هم دیده است دیگر. نکته بعدی این است که اصلا کل داستان این سریال زیر سوال است که چه معنی دارد مادر و پدر مجموعه که سنی هم از آنها گذشته انقدر عاشق و معشوق باشند و پسر جوانشان در اوج جوانی و شادابی به پای زنی فلج بنشیند. به نظر من نه تنها نشانه وفاداری و عشق نیست که سرتا پا خبر از حماقت پسر جوان می دهد......(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل) حالا یک ماه باید بنشینیم و حماقت جناب مسعود خان را ببینیم که شجاعت گفتن حقیقت را ندارد. خوب زن گرفته که گرفته نوش جونش !!! دیگه این اداها رو نداره که!!! اصلا گور پدر معصومه!!! تازه خیلی هنر هم کردند که نگهش می دارند.ای بابا !!!!! نمی ذارن راحت بنشینیم ها!!!! ولی فریده هم از حق نگذریم خیلی خوش شانس است که به این راحتی به عشقش می رسد. نمی دانم چقدر از جوانهای مملکت بعد از دیدن این مجموعه آرزو کردند که نعوذ بالله کاش سیروس مقدم خدا بود.تا چنین اوضاع را مطابق میل آنان مرتب کند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:52 توسط مامان سروین |
|
|
سریال روزگار قریب رو می بینید؟
مخصوصا این دو قسمت اخیرش رو .قبلی راجع به زنی بود به نام ریحانه که پرستار بیمارستان بود و ۲ تا بچه داشت و ظاهرا سرپرستی بچه ها با خودش بود.بنا به دلایلی رئیس بیمارستان اخراجش می کند و زن وقتی با بی پولی و اصرار صاحبخانه اش مبنی بر گرفتن اجاره اش روبرو می شود چاره ای جز خودکشی نمی بیند و به خورد بچه هایش و خودش مرگ موش می خوراند .اما با وجود همسایه ای فضول هر ۳ تاشون از مرگ حتمی نجات پیدا می کنند .مرحله بعد تصمیم می گیرد که هر ۳ با هم به چاهی که نزدیک مرداب انزلی هست پناه ببرد و خودش و بچه هاش رو به داخل چاه پرتاب کند. این بار فقط دخترش نجات پیدا می کند که پس از معاینات دکتر قریب معلوم می شود او هم مبتلا به سرطان است و زیاد زنده نمی ماند. این از این قسمت که چقدر ما جیغ های بنفش این ریحانه خانم و خواهرشون که دیگه بدتر (عطیه خانم) رو شنیدیم و اعصاب و روانمون خط خطی شد بماند.... قسمت بعدی مربوط به ۲ تا پسر بچه فقیر بود که به عمرشون رنگ مداد ندیده بودند.وقتی هر دوی اونها مدادی روی زمین می بینند .بر سر اون مداد چنان دعوایی با هم می کنند که بیا و ببین.نتیجه این می شود که یکی از آنها از روی زمین با دستش آهک بر می دارد و می پاشد به صورت دیگری. آن دیگری هم به تلافی این کار در حالی که به سختی می توناد جایی را ببیند از جیبش چاقو در می آورد و به پهلوی پسرک آهک پرت کن فرو می کند. این حوادث ظاهرا واقعی هستند و مربوط به سال های ۵۰ یا ۵۱ ایران می شوند. جناب کیانوش عیاری من نمی دانم منظور شما از چنین وقایعی از زندگی دکتر قریب چیست؟ یعنی الان چنین چیز هایی وجود ندارد ؟ یعنی الان زن سرپرست خانوار دغدغه معیشت ندارد؟ یعنی الان بچه های همان منطقه شهر زمان تحصیل دغدغه مداد و دفتر ندارند؟ شاید هم کنایه ای زده باشید به مسئولان.چون الان هیچ کارگردانی از روزگار فعلی نمی تواند چنین صحنه هایی را نشان بدهد . چون به راحتی متهم به سیاه نمایی می شود. جای دیگری در یکی از قسمت های پیشین پدر دکتر به او می گوید : مشکل مملکت ما این است که همیشه یک عده افراد نادان صاحب منصب هستند که نمی دانند مملکت را چطور اداره کنند و فقط به فکر منافع خویش هستند.این دیالوگ هم کمی دو پهلو بود و ما خیلی خوشمان آمد. *************************** ظاهرا علما برای تغییر ساعت از ابتدای ماه رمضان پیشنهاد داده بودند.هیئت دولت هم از این پیشنهاد بدش نیومده ارائه اش کرده به مجلس.اما در مجلس با مخالفت نمایندگان روبرو می شه. من برای هیئت دولت پیشنهادی داشتم و اون اینه که: به مجلس پیشنهاد بدید کلا ماه رمضون رو پاییز برگزار کنند .ماه آذر به دلیل اوج کوتاهی روز پیشنهاد می شود دیگه نه مشکل ساعت رو دارید.نه مشکل کم کردن ساعت کار در این حد .روزه گرفتن هم خیلی راحت می شه. ******************************** بالاخره این که شروع ماه رمضان مبارک ! من امرزو روزه ام.سحر با همسرجان یک فسنجان مبسوط خوردیم.جای شما خالی!!! نمی دونم با این زخم اثنی عشر تا کجا می تونم ادامه بدهم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:16 توسط مامان سروین |
|
|
۱-امروز دیگه طاقتم طاق شد برای این درد حقوق نگرفتن مزمن.
می دونید چه کار کردم ؟ از طریق سایت رئیس جمهور یک نامه برای ایشون فرستادم. اگر جواب گرفتم به شما هم می گم تا اگر مشکلی داشتید همین کار رو بکنید. ۲- سروین چون صبح ها کمی تا قسمتی با سختی می ره مهد .بهش گفتیم که تو هر روز برو ما به مدیرتون می گیم بهت حقوق هفتگی بدن.اول بهش پیشنهاد برچسب دادیم . گفت نه من پول می خوام. دیروز با مدیرش صحبت کردم که هفته ای ۵۰۰ تومان ما بگذاریم توی کیفش و شما هم اون جا ازش کارهای محدودی بخواهید.تا فکر کنه در ازای کارش حقوق می گیره. مدیر مهد اولش خندید و باورش نشد.بعد که دید من کاملا جدی هستم.گفت این جا یک محیط آموزشیه. ما نمی تونیم این کار رو بکنیم.ولی به جاش آخر هر هفته یک کتابی چیزی به مربیش بدید تا بهش بده و ما بهش بگیم این به خاطر همکاری خودت بوده. دیروز موقع برگشت به سروین گفتم که سروین جان با پول موافقت نکردن. گفت : نه من پول می خوام چیز دیگه نمی خوام. گفتم: به جای پول بهت کتاب یا عروسک یا گیر سر یا شورت می دن. با شنیدن کلمه شورت خنده اش گرفت.گفت : شورت ت ت.... گفتم : خوب آره! مگه بده! ولی پول بهت نمی دن.عوضش ما خومون بهت پول می دیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:6 توسط مامان سروین |
|
|
۱-ماشین رو ۴ شنبه از پارکینگ تحویل گرفتیم.هزینه پارکینگ نیروی انتظامی روزی ۳۰۰۰ تومانه.برای ما دو روز محاسبه شد.
۲-جمعه رفتیم پارک جمشیدیه.از در خیابون کلک چال وارد شدیم.هوا واقعا عالی بود.اول صدای رعد وبرق میومد کم کم بارون گرفت.چه بارونی .از اون بارونها که مثل موش آ ب کشیده می شه آدم. ولی به خاطر گرمی هوا بعد از اون همه خیسی اصلا احساس سرما نکردیم.بعد از خروج از پارک بارون کاملا قطع شد.در سطح شهر هم هوا کاملا آفتابی بود.طوری که من هر چند لحظه به لباسم دست می کشیدم . تا خیسی و نم دار بودنش رو کاملا حس کنم و باورم بشه که چنان بارونی رو چند لحظه پیش چند کیلومتر اون طرفتر لمس کردم. به خاطر گرمی هوا بعد از بارون از روی زمین بخار بلند می شد.عین بخار کتری جوشان.واقعا صحنه زیبایی بود.من که تا به حال ندیده بودم. ۳-اون بارون بی موقع و دور از انتطار نا خودآگاه همه رو شاد کرده بود.هرکس رو که میدیدی داشت می خندید و فرار می کرد به سمت یک سایبون. ۴-سروین فکر می کرد می خواهیم بریم کوه .می گفت من از تیزی کوه خوشم نمیاد (منظورش قله بود) از روش سر می خورم می افتم پایین. ۵-سروین همراه خودش کالسکه عروسکش رو هم آورده بود .هر کس می دیدش یک چیزی بهش می گفت. یکی می گفت : خسته نباشی خانم کوچولو اون یکی به دوستانش می گفت: ببینید این دختر خانم بچه شم آورده.اون وقت شماها هی ناله می کنید که خسته شدم. خلاصه همه برای دختر کوچولوی ما ذوق می کردند. ۶- عکس جدید کنار صفحه مربوط به پارک ملت است که هفته گذشته رفتیم. ۷-از امروز کار جدیدم رو شروع کردم.این جا خیلی دنج و آرومه.درست کنار پنجره هستم.و رو به خیابون ولی عصر .الان که ساعت ۱۴:۴۵ بعد از ظهره شمال به جنوب این خیابون ترافیک آرومی داره و ماشین ها در حال حرکتن.اما جنوب به شمال خیلی خلوت تره. ۸- دیروز یک ویلای خیلی خوشگل نزدیک پارک جمشیدیه دیدم. روی زنگ اسم ۲ نفر بود یک خانم و یک آقای دکتر.با جستجوی نام جناب دکتر در اینترنت .دریافتم که جناب پزشک زنان و زایمان هستند و خانم همسایه شون هم نقاش و صاحب امتیاز یک مجله هنری.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:41 توسط مامان سروین |
|
|
دیشب عروسی بودیم یک عروسی خیلی خوب و عالی . خیلی بهمون خوش گذشت.
امروز صبح مطابق هر روز بعد از سپردن سروین به مهد حرکت کردیم به طرف محل کار من . ما هر روز از اتوبان نیایش رد می شویم.امروز یک دخترک سوار بر پراید بژ وقتی ما توی لاین سبقت بودیم از سمت راست پیچید جلوی ماشین ما.همسرجان هم مثل همیشه که چنین لایی کشیدنهایی تو کتش نمی ره این جا اون آیکون یاهو مسنجر که طرف با دست می کوبه توی پیشونیش و بعد آه می کشه رو تصور کنید. نگو جناب زانتیا کسی نیست جز پلیس بزرگراه.این رو وقتی گرفت سمت راست ما متوجه شدم.بعد بلافاصله توی بلندگو از ما خواست بکشیم کنار. گمونم اون لحظه دخترک قند توی دلش آب می شد. خلاصه پلیس ماشین ما رو متوقف کرد.پلیس جوان که خیلی هم شبیه کیوان محمود نژاد بود گقت چه خبره!! چرا لایی می کشی؟؟؟؟ همسرجان هم به تته پته افتاده بود.دیدم کار خودمه.گفتم جناب شما اون پراید بژ رو ندیدید چه کار کرد؟ اول اون پیچید جلوی ما .بعد که شما پیچیدید جلوش من گفتم ببین دخترک چه کرده که این زانتیا اینطوری گرفته جلوش. گفت : نه ما اونو ندیدیم. بعد از گرفتن مدارک ماشین اومد نشست توی ماشین ما که به اتفاق بریم پارکینگ. یک دفعه پریدم گفتم : آقا من ۵ ماهه حقوق نگرفتم. نمی شه که من هرچی در بیارم در نمیارم خرج این ماشین بکنیم.توی راه انقدر براش زار زدم تا از ۴۰۰۰۰ تومان جریمه صرفنظر کرد. گفت : پس فقط یک ماه بمونه توی پارکینگ. دوباره من گفتم: چی؟ یک ماه؟ آقا هفته دیگه ماه رمضونه . توی این گرما زبون روزه نذار من بدوم دنبال ماشین. گفت : خوب باشه می کنمش ۱۵ روز جریمه هم نمی کنم. گفتم: آقا دوربین مخفی که نداری؟ حالا شب توی تلویزیون نشونمون ندند. گفت : نه ندارم. سی دی شهرام شب پره رو هم گذاشته بودیم.وقتی جناب پلیس اومد توی ماشین من صدای پخش رو خیلی کم کردم.بعد از چند لحظه ایشون فرمودن: اِ ... شهرام شب پره هم که گوش می دین.یاد جوونیاتون افتادین.بعد هم اینطوری لایی می کشی. همسرجان هم که دید خوشش اومده براش حسابی صداشو بلند کرد تا جناب کاملا محظوظ بشوند. بالاخره رسیدیم پارکینگ.پارکینگ مملو از ماشین بود.نم بارون دیشب سر و شکل همه شون رو حسابی خاکی و لک کرده بود. وقتی همسرجان رفت طرف ماشین تا با نگهبان پارکینگ از وسایل صورت برداری کنند.من رفتم پیش پلیس و آروم بهش گفتم: اقا دستت درد نکنه.خیلی ممنونتم.من هر روز که با ایشون میو مدیم بیرون خودمو سفت می چسبوندم به صندلی.هر لحظه احتمال تصادف می دادم.باید یک بار حالش گرفته می شد. گفت: خانم به خدا به خاطر حفظ جون خودتون این کار رو می کنیم.وگرنه ما اصلا دوست نداریم ماشینتون اینجا بمونه. گفت: حالا که اینطور شد برو بهش بگو بیاد قول بده درست رانندگی کنه.همین فردا بیاین ماشینتون رو ببرید. تست روانی هم براش ننوشتم. من دیگه داشتم شاخ در میاوردم. رفتم به همسرک گفتم: بیا امضا بده تا فردا ماشینمون رو تحویل بدن.بعد از امضا مقرر شد تا مدارک مورد نیاز رو به محض این که تهیه کردیم بریم و ماشین رو تحویل بگیریم. پی نوشت۱ : ماشین رو پلیس کامل می گرده.تا احیانا مواد مخدر و مشروبات الکلی داخل ماشین نباشه.از ماشین ما فقط یک برگ جریمه ۷۰۰۰ تومانی پیدا کرد. و عین پیراهن عثمان به رخ می کشیدش. وقتی کدش رو گفتم معلوم شد به دلیل سد معبر بوده.و می شه گفت ناعادلانه.چون جایی بود که ماشین هر روز همونجا پارک می شد.و اون جریمه بعد از ۸ ساعت توقف نوشته شده بود. تست اعتیاد هم از راننده گرفته می شه.اما از اونجایی که ما هر دو خیلی خوش تیپ و آدم حسابی بودیم دیگه کار به اون جا ها نکشید. پی نوشت ۲: پلیس جان بابا جان همسرک رو به اسم صدا می کرد و خیلی با ما صمیمی شده بود. پی نوشت ۳:وقتی راننده آژانسی که نگهبان پارکینگ برامون خبر کرده بود وارد شد من فکر کردم اون رو هم مثل ما گرفتن.از داخل ماشین نگاهی به داخل صندوق عقب کرد و گفت همه این ها رو می خواهید ببرید.بهش گفتم چطور مگه؟ یک دفعه دوزاریم افتاد.گفتم شما آژانسین. من فکر کردم شما رو هم گرفتن. پی نوشت ۴ : فکر نمی کردم حقوق نگرفتن انقدر به دردم بخوره و به کارم بیاد. پی نوشت ۵: پلیس عزیز باز هم ازت ممنونم.خسته نباشی!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:23 توسط مامان سروین |
|
|
دیروز رئیس اداره بالاخره بعد از ماه ها تصمیمش رو در مورد تغییر کار من عملی کرد. از شنبه هفته آینده می روم اتاق بغلی و کار جدیدم رو شروع می کنم.کار جدید من به طور خاص برنامه نویسی و در کنارش یک کار نظارتی هم دارم.حجم کارم از این جا کم تر می شه ولی فنی تر و سخت تر.
کمی استرس دارم. مثل همون موقع که اومدم این جا نگرانیم از اینه که از پس کار برنیام. از دیروز یک پروژه عظیم تعریف کرده .خوبی پروژه های دولتی اینه که وقتش دست خودته.کسی هم کاری به کارت نداره.هر وقت تموم شد شد .اصلا مهم نیست.با کوچکترین بهانه می تونی عقب بندازیش/مثلا بگی دیروز عطسه کردم صبر اومد منم ادامه ندادم. برای همینه که اوضاع مملکت این جوریه.همه جا فس فس می کنند.فس فس کار ها پیش می ره.گاهی هم اصلا پیش نمی ره. خوبی این اتاق خلوتیشه و این که توی اتاق ۲ نفر بیشتر نیستیم.سروین هم این اتاق رو خیلی دوست داره.چون وایت بورد داره.دیروز وقتی بهش گفتم دارم می روم اون جا خیلی خوشحال شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:14 توسط مامان سروین |
|
|
این روز ها که تب المپیک داغ است و ورزش کار های کشورمان با نتایج ضعیف دل ملت رو شکستند و با آبروی ورزش ایران بازی کردند. به این موضوع فکر می کنم نکند بقیه پیشرفت های ما ایرانی ها مثل المپیکمان باشد.
ای کاش برای آن ادعاهای کر کننده هم آوردگاهی مانند المپیک می بود تا صحت آن ادعاها ثابت شود.منظورم پیشرفت های علمی و فناوری است. منظورم روشن شدن مشعل میدان های گازی ۹ و ۱۰ پارس جنوبی است.نکند زیر مشعل کپسول گاز مایع گذاشته باشند. ۴۰ میلیارد تومان !!! هزینه المپیک برای کاروان ورزشی ایران بود.۴۰ میلیارد تومان را به راحتی آب خوردن به باد فنا دادند. آقای علی آبادی اگر من بودم ۴۰ بار حکم اعدام برای تو مدیر بی کفایت را اجرا می کردم. ترکیه همین کشور برادر و دوست و همسایه ما تا دیروز ۸ مدال برد .انقدر ها هم مثل ما پیشرفت علمی ندارند بندگان خدا!! اگر بین پیشرفت ها ی ورزشی و علمی ارتباط مستقیم وجود داشته باشد از همین حالا تکلیف دانشمندان ایرانی داخل ایران روشن است. لااقل از دشمنانتان درس بگیرید . ببینید آن ها چه می کنند .یاد بگیرید.امریکا در اکثر رشته ها .شاید بتوان گفت در تمامی رشته ها ورزشکار فرستاده بود.در دوی ۴۰۰ متر مردان هر ۳ مدال طلا و نقره و برنز نصیب مردان آمریکایی شد. فقط تنها شانس ورزشکار های ما خوردن قرعه آنها به اسرائیلیهاست. تا از بازی کناره گیری کنند و معلوم نشود که چند مرده حلاجند.وقتی هم که برگردند مانند یک قهرمان ملی با آن ها برخورد شود. چقدر دروغ و نیرنگ و عوا م فریبی!! جان به لب رسانیده اید ای دغل بازان رند !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:16 توسط مامان سروین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به سراغ ما اگر می آیید,همچین پر سر و صدا بیایید.بذارید چینی نازک تنهایی ما بشکند.مهم نیست!!!
|
| پیوندها |
|
سروین آموزش زبان لیدی جین من و دلنوشته هام یک مامان سروین جدید بهانه های ساده خوشبختی خاتون نمای آینده(کریم ارغنده پور) آرام شراگیم یک ایرانی در آمریکا گوشزد 35 درجه بوردا یک صفا و دو وفا |