![]() |
![]() |
|
| اینجا وبلاگ سروین و گاهی هم مامان و بابای سروین جونه |
|
دیروز عصر از اخبار شبکه تهران شنیدم مردی بعد از ۲۰ سال فعالیت دندانپزشکی با مدرک دوم ابتدایی دستگیر شد.
این هم لینک متن خبر: http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=58269 مهم ترین نکته این خبر همانا اعتماد به نفس این آقا بوده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 15:9 توسط مامان سروین |
|
|
سروین مدت ها بود که می گفت بچه ها ظهرها بعد از نهار مسواک می زنند و از من می خواست مسواکش رو بگذارم داخل کیفش اما فراموش می کردم تا شنبه پیش که بالاخره این کار رو کردم.
همین طور خمیر دندونش رو هم گذاشتم.عصری که برگشت توی کوله اش نه مسواکی بود نه خمیر دندونی.تازه فهمیدم که مسواکش اونجا می مونه .توی دلم از اینکه خمیر دندون گرون بچه رو گذاشته بودم ببره مهد و اون جا بمونه پشیمون شدم. چون سروین بعدا گفته بود که خودشون به ما خمیر دندون می دهند.(خمیر دندون خود سروین خوراکی بود) این گذشت تا دیروز که دیدم خمیر دندون توی کوله شه.گفتم سروین جون! خاله فریبا خمیر دندونتو پس داد؟ گفت: نه! خودم آوردمش . برای چی خمیر دندونم بمونه اونجا همه باهاش مسواک بزنند.خودشون اونجا بهمون می دن. توی دلم کلی ذوق کردم و خوشحال شدم از داشتن چنین بچه ای !!! گفتم: خوب سروین اون وقت خاله فریبا چیزی بهت نگفت؟ گفت : چرا ! بهم گفت اِ سروین خمیر دنونتو می بری ؟ منم بهش گفتم آره می برم. ********************************** دیشب دوست جونم بچه شو می برد پارک محل.من هم به همسر جان گفتم وقتی اومدی بیا اونجا من و سروین هم می ریم. توی پارک یک چرخ و فلک دستی هم هست که بچه ها عاشقشن. وقتی رسیدیم اشکان( پسر دوستم) که ۴ ماه از سروین بزرگتره توی چرخ و فلک بود. هر دوشون وقتی همدیگر رو دیدن کلی ذوق کردن.چون سروین دیگه مهد سابقش نمی ره. روبروی اشکان یه دختر بچه نشسته بود که بزرگتر از بچه های ما بود.من به عمو چرخ و فلکی گفتم به جای اینکه بچه من رو جای خالی بنشونی اون دخترک را جابجا کن که اینها با هم بنشینن. چون با هم دوستن. گفت نه نمی شه.تعادل چرخ و فلک به هم می خوره. همین موقع اشکان خیلی محترمانه به اون دختر بچه گفت: شما برو پایین سروین بیاد اینجا بنشینه.اون دختر هم عین بره اومد پایین. تا عمو چرخ و فلکی بیاد ببینه چی شده سروین پرید جای اون دخترک. عمو چرخ و فلکی به من گفت : کار خوبی نکردین بچه مردم و پیاده کردین. خلاصه انقدر با هم بهشون خوش گذشت که نگو . بعدش هم رفتند تاب بازی کنند.سروین عین پرنسسها نشست روی تاب اشکان تابش می داد. ************************************ چند روز پیش هم با هم تلفنی حرف زدندو کلی قرار مدار گذاشتند. که عروسیمون کجا باشه تو از کجا وارد شو من چه جوری بیام تو.خونه مون کجا باشه. نزدیک پدر مادرامون باشه. آها!! اسم بچه هاشونم انتخاب کردند: امیر علی و ملیکا!! سروین که لباس عروس داره . از اشکان پرسیده که کت و شلوار داره یا نه؟ که اگر نداشته باشه ما بریم براش بخیرم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:44 توسط مامان سروین |
|
|
۱- کسی می دونه چرا ترافیک نیایش بر عکس شده یعنی به جای اینکه اولش پر حجم و به هم چسبیده باشه از تقاطعش با کردستان تا سر ولی عصر این اتفاق می افته؟
البته اینطوری خیلی بهتر شده و اون یک تکه نسبت به طول ترافیک قبلی خیلی کوتاه تر شده . ۲- توی اتاقمون یک همکاری داشتیم که می شه گفت شبیه خرمگس بود.دیدین خرمگس چه جوریه که؟ نیش نمی زنه.صدمه ای نمی زنه.اما مزاحمه.ویز ویزاش.کثیفیش.مخصوصا وقتی که روی دماغتون می شینه خیلی اذیت می کنه. خوب این جناب همکار ما هم دقیقا عین خرمگس بود با همون ویژگیها که گفتم.حالا رفته.خیلی خوب شد. خیلی خوش می گذره.رفتنش برای من چیزی شبیه به معجزه بود.من همیشه فکر می کردم من باید برم تا از شرش راحت بشم اصلا فکر نمی کردم ممکنه شرایطی پیش بیاد که اون بره. اما قربون بزرگی خدا برم.حالا شد. ۳- امروز من هم می خوام مثل ساروی کیجا نکته آموزشی بگم.اون هم اینه که وقتی یه خانم رو مورد خطاب قرار می دیم. باید بگیم سرکار یا سرکار عالی . وقتی مرد رو مورد خطاب قرار می دیم باید بگیم : جناب یا جناب عالی. لطفا انقدر به خانم ها نگید جنابعالی. ۴-دیش هامون رو دوباره جمع کردیم.از روز جمعه تا به حال .چون ۳ تا خیابون اونور تر از ما اومده بودن باز دیشهاشون رو برده بودند. ما هم این دفعه به خیال خودمون زرنگی کردیم تا مثل اون دفعه داغشو به دلمون نذارن.هر روز که می رم خونه انتظار دارم اطلاعیه نیروی انتظامی رو ببینم که نوشته در فلان تاریخ به مجتمع شما اومدیم و چند تا دیش بردیم. لاجرم شما هم محبت کنید تا فلان تاریخ بیاید عین بچه آدم همون تعداد ریسیور تحویل ما بدید.اما خبری نیست که نیست. یاد جناب مورفی و قوانین معروفش افتادم.حالا اگر ما جمع نکرده بودیم. تا حالا ۱۰۰ باره اومده بودند ها!!! آخ!!! که مهپاره جان چقدر جات خالیه!!! دلم برات تنگ شده!!! چقدر ما زود به هم عادت می کنیم.اما یا میان می برنت یا خودمون جمعت می کنیم. ۵-یک دوست جونی داشتم که قدمت دوستیمون باهاش به ۱۷ سالی می رسه .زمان دبیرستان خونه هامون پشت به پشت هم بود.بعد از ازدواج هم ساکن یه محله شدیم.بچه هامون هم تقریبا هم سن.اما اون همیشه یه پله جلوتر بود شاید هم چند پله.دانشگاه زودتر قبول شد .زودتر ازدواج کرد. ۴ ماه زودتر بچه دار شد. وضع مالی شوهرش بهتر بود.اما این وسط من زودتر رفتم سرکار.از وقتی من میام سر کار دیگه با من گرم نیست.اصلا دیگه با من دوست نیست. آخه دوست جون چرا؟ چرا تو انقدر حسودی!!! چرا!! چرا!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:48 توسط مامان سروین |
|
|
از عید به این ور شروع کردم دوباره به تمرین رانندگی.می خواستم دوباره برم آموزشگاه .ولی همسرجان خودش گفت بهم یاد می ده.
خوب یاد می ده ولی خیلی داد می زنه. من هم وقتی داد می زنه فوری پارک می کنم. می گه چرا وایسادی ؟ من هم می گم : چون داد زدی!! ۵ شنبه بعد از ظهر توی اتوبان تهران قم بودیم.این دفعه داد رو قبل از اینکه بنشینم زد .اونجا که اصرار می کرد تو بیا بنشین و من هم می گفتم : شوخیت گرفته.تو هنوز با من دنده ۳ و ۴ رو کار نکردی اون وقت اینجا بنشینم. گفت: تقصیر خودت بود .تنبلی کردی بیشتر نرفتی.حالا باید بنشینی.اگه امروز ننشستی دیگه آره ... و اینا .... من هم نه به خاطر تهدیدات تو خالی همسر جان بلکه به خاطر روحیه هایی که در بین داد هاش به من می داد و خودش از باند بغل می روند تا به من نشون بده که می تونم نشستم. جاتون خالی!! اول نمی دونستم که چرخوندن فرمون مثل توی شهر نیست. اینجا باید فرمون رو کم چرخوند. خیلی بچرخونی ماشین منحرف می شه. واسه همین اول یه پیچ و تاب حسابی به ماشین دادم. مادرم که همراه ما بود گفت : چه کار داری می کنی ؟ چرا انقدر اینور و اونور می ری. دنده ها رو که جاتون خالی!!! حفظ نبودم واسه همین.من کلاچ می گرفتم همسرجان عوض می کرد.دیگه بعضه جاها پررو شدم ۱۱۰ تا هم رفتم. سبقت از زانتیا هم گرفتم. دیگه یه جایی بود یه پیکان نسبتا محترم جلوی من شل کرد بغلم هم جا نبود واسه همین زدم بغل و کلاچ و ترمز.دوباره همسرجان گفت چی شد ؟ چرا وایسادی؟ گفتم تا همین جاشم کلی هنر کردم نشستم.ولمون کن بابا!!! نخواستیم. خلاصه ۱۵ کیلومتری راه اومدم. هنوز که هنوزه خودم باورم نمی شه که توی اتوبان رانندگی کرده باشم.ولی خدائیش خیلی عصبی شدم و تا شب حالم بد بود. همه اش فکرهای ناجور می کردم. پی نوشت:این لینک به نظرم خیلی جالب اومد دلم خواست شما ها هم بخونیدش: |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:16 توسط مامان سروین |
|
|
دیروز بعد از ظهر وقتی یک کم کارهای خونه رو انجام دادم اومدم نشستم پای تلویزیون تا هم یک کم میوه بخورم هم تی وی تماشا کنم.سروین هم خواب بود.
دیگه خیالم راحت بود که هی نمی گه بزن کارتون بزن کارتون .اول یک گشتی توی مولتی ویژن ها زدم.دیدم هیچ کدوم نه زیر ۱۰ سال داره نه زیر ۱۲ سال.لاجرم به این نتیجه رسیدم پس حتما هیچ کدومشون به درد نمی خورن.زدم رو کانال زیر ۱۶ . دیدم این کانال هم برعکس همیشه خانمهاش محجبه شدن یعنی در حد خودشون !یه بلوز و شلوار جین تنشونه. کنجکاو شد ببینم که خدایا سر مولتی ویژنها چه بلایی اومده. دیدم که اون دختر خانمهای خوش هیکل یکی یکی دارن می رن توی یه اتاقی .توی اون اتاق یه مرد بود که پشت میزش نشسته بود با عینک آفتابی. بعد از اون دخترها یه کارت می گرفت که ظاهرا کارت بهداشتشون بود.اما اسم و مشخصات دیگه روی کارت شطرنجی شده بود.برعکس اینجا! بعد از این مرحله دختر مورد نظر یکی یکی لباساش رو در می آورد .همون استریپتیز خودمون. خلاصه دخترا یه چرخی توی اتاق می زدن و اون آقاهه هم تاییدشون می کرد. یاد گزینش خودمون افتادم.دیدم چه جالب همه جای دنیا گزینش وجود داره.اما به شکلهی مختلف. مثلا فکرشو بکنید.اگر گزینش در ایران این شکلی می شد چقدر جالب می شد.چه حظ بصری می بردن اون گزینش چی ها!!! دیگه به جای مسائل سیاسی و دینی.گزینش شوندگان محترم باید یه فکری به حال هیکلشون می کردن. نه این که خودشون رو زیر یک مانتوی گشاد و گاهی هم چادر سیاه مخفی کنند یا پشت یک ریش توپی و کلی هم دروغ سر هم کنند.هرچی بود حقیقت بود و راستی.دیگه نمی شد دروغ گفت.نماز نمی خونی بگی می خونم.رای نمی دی بگی می دم.نمازجمعه نمی ری بگی می رم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:8 توسط مامان سروین |
|
|
الان دیگه ۲۱ روز از سال جدید گذشته اما چون من ۱۰ روزی تهران نبودم از دید وبازدید های عید عقب افتادم.حالا دارم جبرانشون می کنم.
چون امسال به شهر همسرم مسافرت نکردیم.ایشون هم کمی تا قسمتی دید و بازدیدهای اقوام ما رو تحریم کرده بود. اما خبر نداشت که من خودم از قبل دور خیلی هاشون رو خط کشیدم .مثلا دیشب می گفت : راستی امسال خونه اون فامیلتون که خونه شون اکباتان بود هر سال می رفتیم چرا نرفتید؟ اصلا چرا اونا دیگه خونه ما نمی آن؟ گفتم: اون خانم توی مهمونی داییم به خواهرم فلان حرف رو زده بود.مامانم هم دیگه باهاشون رفت و آمد نمی کنه. گفت : خوب الهی شکر! حالا خونه اون یکی فامیلتون که دو تا پسر ۲ قلو داشت.خونه اونا چرا نرفتیم.گفتم اون بی تربیتا ۲ سال پشت هم رفتیم خونه شون.یه بار هم رسما دعوتشون کردم قبول نکردن و نیومدن.من هم دیگه پامو خونه شون نمی ذارم. بقیه رو هم وقتی ما نبودیم خواهرم و برادرم اینا رفتن.حالا وقتی میان بازدید شون رو پس بدن من و سروین می ریم خونه خواهرم تو هم دیگه نمی خواد بیای. خلاصه امسال این شکلی توازن رو برقرار کردیم. فقط موند یه دایی با یه زن عموی تنها که خوشبختانه همسرجان هردوشون رو دوست داره و باهاشون مشکلی نداره و با هم رفتیم خونه شون. بهش گفتم : ببین این هم از فامیل! حالا فکر کردی تو هم اگه دیدن فامیلات می رفتی چه خبر می شد.من که انقدر سنگ همه رو به سینه می زدم آخرش این شد. اصلا این دید و بازدید عید رو من از ریشه باهاش مشکل دارم.که چی فامیلی رو که سالی به ۱۲ ماه نمی بینیش و از حالش خبر نداری باید بری خونه اش و اون هم بلافاصله چند روز بعد بیاد خونه تو یک سک سک بکنه بره تا سال بعد. تازه باهم روراست هم نباشین.یه چیزایی رو تو از اون مخفی کنی به بچه ات کلی سفارش کنی فلان چیز رو نگی .نگی کجا رفته بودیم.نگی چی خریدیم.یه چیزایی رو هم اونا. به نظر من بهترین شکل استفاده از عید رفتن به یک مسافرت هست و بعد هم رسیدن به کارهای عقب افتاده که سال قبل نتونستیم انجامشون بدیم .البته دیدن خانواده درجه ۱ و حالا دیگه خیلی اصرار می کنید درجه۲(یعنی همون خواهر وبرادر)بیشتر نه !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:24 توسط مامان سروین |
|
|
یکی از همکارای خوبم ۴ ماهه بارداره.از اول بارداریش من متوجه شده بودم که یه خبراییه.ولی انگار این همکار ما جزء اون دسته دختراییه که بارداریشو مخفی می کنه و خوشش نمی آد کسی باهاش در این مورد صحبت کنه.
اما من دیگه در تشخیص بارداری از ظاهر خبره شدم.این خانم جوان تغییراتش از همون اول خیلی واضح بود.صبح ها صورت پف کرده و ورم کرده.اضافه وزن زودهنگام.همه و همه نشونه های ظاهری بارداریش بودن. اما هربار که بهش می گفتم خبریه .می گفت نه !! اصلا هیچ خبری نیست.تو اشتباه می کنی!! ااز بعد از عید به این ور هم یه مانتوی گشاد تر می پوشه و وقتی هم از اتاقش بیرون می آد معمولا یه کاغذ A4 جلوی شکمش می گیره با یه خودکار دستش که مثلا خیلی کار داره و دنبال کار اداره است. حالا من هم سمج . دیگه دیروز بهش گفتم فلانی شتر سواری دولا دولا نمی شه .بالا بری پایین بیای تو حامله ای .ای بابا!!! چرا مخفیش می کنی ؟ مگه کار بدی کردی!! بالاخره دیروز پرده از این راز سر به مهر برداشت که آره ببین من حامله ام . ۴ ماهه ام هستش.ولی تو رو خدا به کسی چیزی نگو.اگر هم توصیه ای سفارشی چیزی داری تلفنی بهم بگو حضوری نگو . نمی خوام کسی بفهمه. آخه چرا ؟ مگه چی شده!!!! بگذریم.....ولی من خیلی خوشحال شدم !!! چون خیلی بچه دوست داشت.هر وقت سروین رو اداره می بردم با سروین خیلی بازی می کرد و سرش رو گرم می کرد.هر وقت هم به اتاق ما میومد کلی قربون صدقه عکس سروین که روی میزم هست می رفت.من هم همیشه بهش می گفتم تو که انقدر عاشق بچه هستی ۶ سال هم هست ازدواج کردی چرا بچه دار نمی شین؟ تا حالا که بالاخره نی نی اش داره به دنیا می آد. یاد بارداری خودم افتادم. وقتی باردار بودم شغلم تدریس در یک موسسه آموزش عالی بود با کلی دختر و پسر سوسول مشنگ رودار. اون زمان خیلی ملاحظه می کردم که تا آخر شلوار بپوشم.مانتوهام به قدری گشاد باشه که خیلی شکمم تابلو نشه.خلاصه ظاهرم اصلا برام خوشایند نبود و دوست داشتم زودتر تموم شه و جاها و جمع هایی که خیلی ضروری نبود آفتابی نمی شدم.تا کم تر کسی اصلا من رو با اون شکم ببینه. مخصوصا ماه های آخر که دخترکم خیلی تکون می خورد.با کف پاهاش همیشه به قسمت شمال شرقی شکمم (از سمت خودم) ضربه میزد.انقدر واضح بود این حرکت ها که در همون لحظه اگه کسی نگاهش به طرف من بود متوجه می شد. حالا فکرشو بکنید ! کارت تدریس باشه.نگاه ها همیشه به طرفت .مخاطبینت مشنگ و شیطون و دنبال سوژه.خلاصه چه شود!!! . . . اما حالا پشیمونم.من نیمه دوم بارداریم زمان گرمی هوا بود اصلا چرا شلوار پوشیدم.چرا انقدر شکمم رو قایم می کردم.چرا انقدر خودم رو تحت فشار قرار می دادم. چرا اونقدر که باید از این دوران که ممکنه هیچ وقت برام تکرار نشه لذت نبردم.چرا با اون شکم هیچ عکسی نگرفتم.چرا همه اش فکر می کردم که کی تموم می شه و خلاص می شم. برای همین به عنوان یک مادر به شما خانم های جوان که باردار شدید فقط می خوام بگم از باداریتون از لحظه لحظه اش لذت ببرید. اصلا خودتون لوس کنید. به همه اعلام کنید که باردارید.بذارید همه بفهمند و ملاحظه تون رو بکنند. ای مادرایی که در اون دوران به محبت و توجه بیشتری هم نیاز دارید.خودتون زمینه این توجه ها و محبت ها رو فراهم کنید. هفته پیش توی صف ایستگاه خطی تاکسی های اکباتان یه خانم باردار بود که جاش پشت سر من بود.صف هم طولانی.خیلی راحت ایستاده بود. بهش گفتم اگه سختته برو روی جدول بنشین ملاحظه تمیزی و کثیفی رو نکن .بچه ات خسته می شه. گفت نه راحتم. وقتی بعد از چند دقیقه انتظار ماشین اومد.پریدم جلو و به افرادی که نوبتشون بود گفتم بذارید این خانم سوار شه ایشون بارداره. جالب این جا بود که خانم های به ظاهر محترم هیچ وقعی به حرف من ننهادند و عین ۳ نفرشون پریدن توی تاکسی.اما یک آقای جوان خیلی سریع و راحت پذیرفت که جاش رو به این خانم بده. دخترک اصلا راضی نمی شد سوار بشه به زور هلش دادم به طرف تاکسی! نتیجه اخلاقی: خانم های باردار !!! وقتی بهتون جا می دن که بنشینید و حالا هرجا که بودید جلو انداختنتون. به خاطر خودتون نیست یه وقت به خودتون نگیرید .به خاطر اون فرشته معصومی هست که شما حاملش هستید.اون زود خسته می شه. اگه اذیت بشه خوب رشد نمی کنه. ممکنه شما تا آخرش هم حالتون خوب باشه و هیچی متوجه نشید اما فشار به اون کوچولو می آد. بذارید از اول همه بدونن که حامله این تا اگه خوراکیی و دیدین و دلتون خواست بدونن باردارین و راحت بهتون بدن. در این مورد هیچ وقت تعارف نکنید.باز هم خیالتون جمع .شما سخت نگیرید. اون خوراکی رو اون فرشته کوچولو دلش خواسته نه شما.شما فقط یه واسطه خوش شانس هستین که قرعه به نامش افتاده . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:5 توسط مامان سروین |
|
|
۴ شنبه پیش یعنی هفتم فروردین سروین رو بردیم باغ وحش پارک ارم.
ورودی باغ وحش برای افراد بالای ۵ سال هست و نفری ۸۰۰ تومانه. از در که وارد می شی اول قفس شتر هاست.۲ تا شتر چرکولک بوگندو وسط خاک ها می لولند.اطرافشون هم پر از پشگل .کلا فضای باغ وحش معطر شده از بوی پی پی حیوونا. داخل قفس گرگ ها و روباه ها و کفتارها و شیرها یه تکه گوشت گردن یا دنده گاو انداختن که دورش پر از مگس و خرمگسه. قفس گربه های خانگی که خیلی فجیع بود.گربه ها کثیف دورشون هم باز پر از پی پی. قفس ها هم خیلی کوچک بودند.خونه هایی هم که داخل قفس ها برای حیوونا درست کرده بودن یا یه کپّه سیمان بود یا چند تا سفال رو چیده بودند تا بالا.اصلا فضای قشنگی نداشت. من همه اش احساس می کردم حیوونا اونجا شاد نیستن.بدبختن.بیچاره ان که شانسشون این بوده که بیان به باغ وحش تهران. تازه جای خیلی از حیوونا اونجا خالیه.مثل فیل- کرگدن - گوره خر و خیلی حیوونای دیگه. فقط منظره دریاچه وسط باغ وحش و اردک های اون کمی دل چسبه. خلاصه اگر تا به حال سعادت نداشتید بروید به این باغ وحش از این به بعد هم این کار رو نکنید.وقتتون تلف می شه.بچه تون هم مطمئن باشید لذت نمی بره. به جای این کار براش baby tv رو روشن کنید تا باغ وحش سن دیه گو رو ببینه و لذت ببره. معذرت می خوام !! ولی فکر کنم توقع خیلی زیادیه توی ایران آدم ها وضع خوبی ندارن حالا دیگه چه برسه به باغ وحش و حیوونای ایران. در کل به نظر من می شه از این باغ وحش یه جمع بندی کلی راجع به اوضاع کشور داشت.که همین طوری عین همین باغ وحش بوی گند می ده .بوی گندش ناشی از چیزای دیگه است.ناشی از پی پی آدم هاش نیست ناشی از خیانت و فریب کاریه یه عده است ناشی از بی رحمی بعضی از آدم هاشه ناشی از دزدی بعضی هاست ناشی از بی عدالتیه ناشی از فقره. آدم هاش شاد نیستن.اطرافشون تمیز نیست. حاشیه های بازدید ما از باغ وحش: -یه خانواده بودن که ۲ تا بچه داشتن یه دختر و یه پسر .پسر حدود ۱۰ سالی داشت و دختر کوچک تر بود. پسر مثل چی داشت اشک می ریخت و بی تابی می کرد.چون اونقدر کم سن نبود که چنین گریه ای بکنه توجهم بهش جلب شد دیدم چشم هاش از زور قی به هم چسبیده و اصلا نمی تونه چشم هاش رو باز کنه.قی چشمش مثل پنیز پیتزا بود غلیظ و کش دار. مرتب حین گریه می گفت چشم هام می سوزه نمی تونم بازشون کنم. پدر محترمش هم به مادر بچه می گفت: هر چی بهت می گم بچه رو زود بخوابون گوش نمی دی کم خوابیده چشم هاش اینجوری شده. من همین جوری مبهوت مونده بودم که خدایا یعنی می شه یک پدر انقدر خرررررر!!!!! -موقع برگشت از قفس شتر ها یه آقای کت و شلوار پوشیده تر و تمیز بیرون اومد به همسرجان گفتم ببین این جا معجزه می کنن از این ور شتر می فرستن تو از اون ور آدم می دن بیرون. - هر خوراکی بوفه داخل باغ وحش از بیرون ۱۰۰ تومان گرون تر بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 10:32 توسط مامان سروین |
|
|
سلام!
نوروز و سال نو مبارک! ما ۵ روز اول سال به شمال کشور سفر کردیم.هوا عالی بود و خیلی خوش گذشت.سروین تا به حال دریا رو ندیده بود .وقتی تهران بودیم هی به ما می گفت : بریم جنگل!! انقدر بردیمش جنگل که دیگه تا مدتها هوس جنگل نکنه. شب آخر که دیگه فرداش می خواستیم برگردیم داشتم به مادرم و خواهرم( همراه ما اومده بودن) می گفتم : همسر جان دیگه همه جا ما رو برد و حسابی گردوند. یه دفعه سروین گفت:چه فایده!! باغ وحش که نرفتیم.قایق که سوار نشدیم . خوب برویم سر اصل مطلب که عنوان این پست هم به آن مربوط می شود. ساحل دریای شمال خیلی کثیف بود . همه جور آشغالی پیدا می شد.از بطری آب معدنی و نوشابه و جلد پفک و چیپس و سرنگ و ... واقعا حیف از این ساحل زیبا و کم نظیر نیست که این طور به حال خودش رها شده ؟ حالا انرژی هسته ای حق مسلم ماست و مهم تره یا ساحل دریاچه خزر و نظافت و بهداشت آن؟ آب لوله کشی اونجا که اصلا قابل خوردن نیست.اون آبی که هم برای ما می آوردن وقتی باهاش چای درست می کردیم .ته فنجون ها جرمی بود که نگو و نپرس !! انگار یه بیسکوئیت پتی بور له کرده باشی توی فنجونت. حالا آب آشامیدنی حق مسلم مردم یک شهر است یا انرژی هسته ای!!! البته این وضع در شهرهای مثل اراک و قم هم وجود داره.در این شهر ها مردم آب آشامیدنی (تصفیه شده) رو می خرند. در کمپ ها و جنگل ها و بین راه بیشتر توالت ها فوق العاده کثیف بودند .دریغ از یک دانه سطل توی توالت.حالا داشتن یک توالت تمیز که صابون و سطل زباله داشته باشه حق مسلم یک ایرانیست یا انرژی هسته ای؟؟؟ حالا اومدیم و یک توریست مغز خر خورده آمده بود ایران و قصد ایران گردی داشت.دیگه وای به حالش اگر بلد نباشه از توالت ایرانی استفاده کنه. ای بابا !! یکی نیست بگه تو چی می گی !! برای ایرانیهاش امکانات ندارن اون وقت برای توریست امکانات داشته باشند. جاده ها خراب پر از چاله چوله .حالا داشتن یک راه و جاده استاندارد و سالم حق مسلم یک ایرانیست یا انرژی هسته ای!!! اون وقت می گن چرا تصادف می شه؟ فقط که مردم نباید موقع رانندگی ملاحظه کنند باید راه هم درست باشه. حالا این از سفر ما !! یکی از آشنایان عید به مالزی سفر کرده بودند.اونجا بارون زیاد میاد.جالب این جا بوده که می گفتن از سقف هواپیما آب می چکیده.همین هواپیماهای دست دوم گل بلبلی که تازه خریداری کردند. حالا داشتن هواپیماهای نو و فابریک حق مسلم مردم ایرانه یا انرژی هسته ای ای لعنت به تو ! انرژی هسته ای!!! ای لعنت به تو ! انرژی هسته ای!!! --- حاشیه های مسافرت ما: - ما به همون ویلایی رفتیم که دقیقا ۶ سال پیش یعنی دوران عقدمون با همسرجان به اونجا رفته بودیم.به شدت دچار احساسات نوستالژیک شدم.جز جز ء ویلا پر از خاطره بود.انگار همین دیروز بود.
- تا روزی که برگشتیم فقط یه گدا اونجا دیدیم.که اون هم احتمالا خیلی تنبل بود .اگه یه غاز می خرید و تخم های غاز ه رو می فروخت دیگه لازم نبود گدایی کنه خوش به حالتون شمالی ها! خدا نعمت رو بهتون تموم کرده.من فکر می کنم اگر ماهی نبود و شما ها ماهی نمی خوردید باهوش نمی شدید.چون برای روزی پیدا کردن نیازی به فسفر سوزوندن نداشتید.همه چی دم دستتونه این ور دریا اون ور جنگل. -انصافا پلیس خیلی خوب عمل کرد .این موضوع رو روز آخر وقتی رفتم از یکی از چادرهاشون روزنامه بگیرم تا کاهوهایی که از آمل خریده بودم رو توش بپیچم فهمیدم.خیلی خوب راهنمایی می کردن.تازه اون موقع متوجه شدم نقشه هر شهری که در مدخلش باشی رو می تونی ازشون بگیری و جاهای دیدنی شهر توی نقشه مشخص شده. -شمالی های عزیز فقط هزاری می شناسن.پرتقال کیلویی ۱۵۰۰ تومان.کاهو کیلویی ۱۰۰۰ تومان خیار ۱۵۰۰ تومان.بادمجان ۱۵۰۰.کدو ۱۰۰۰ سبزی کیلویی ۱۵۰۰ تومان .شما که جلوی در خونه تون هم می تونید سبزی بکارید حالا توی حیاطتون هیچی!!! آخه چرا!!! خلاصه حسرت میرزا قاسمی موند به دلمون.بابا انصاتونو شکر - برای خودم یک پتوی مسافرتی خریدم .زمینه سرمه ای با چهار خونه های زرد و سبز.با یه چادر نماز با گلهای ریز آبی.آها یه تی شرت هم از توریست تافته برای سروین هم یک تاپ و یک تی شرت از کتان تافته خریدم خیلی خوشگلن یکی صورتی کم رنگ یکی پر رنگ.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:2 توسط مامان سروین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
مرجان(از قلب کویر) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |