تبليغاتX
سروستان
اینجا وبلاگ سروین و گاهی هم مامان و بابای سروین جونه
۱- یه وقتا برای غذا درست کردن دیگه کم میارم.نمیدونم چی درست کنم که سروین جون خوشش بیاد.و تا ۲ لقمه می خوره هی عق نزنه و نگه مامان اینو که دادی دیگه نده.من خر هم باور می کنم که سیر شده اما بعد می بینم یا می ره نون و خامه می خوره یا نون و ماست یا نون خالی یا شکلات.

اینجور وقتا کارد بهم بزنن خونم در نمیاد.تازه من که هرکس دستپختم رو می خوره تعریف می کنه.مثلا دیشب براش ماهی حلوا سرخ کرده بودم با نمک و آبلیمو.حالا خودش با چه وسواسی این نوع ماهی رو انتخاب کرده و خودش آورده خونه بماند.اما باز هم کامل غذاشو نخورد.در عوض نیمرو خواست و براش نیمرو درست کردم که خوشبختانه با اشتها خورد.

وقتی سروین شکمش سیر باشه و خیالم راحت باشه که امشب غذا خورده نمیدونید چقدر حالم خوبه و وجدانم راحته.مثل بدهکاری که تمام طلبهاشو داده.مثل کسی که هیچ دینی به کسی نداره.

                                               *************************

بعد از ظهرها خیلی استرس دارم.هر روزم نمیتونم جیم بزنم و زود بیام بیرون.برای رسیدن به مهد مثل چی میدوم.با راننده دعوام می شه. کلی موقع دویدن به مردم برخورد می کنم. همه هم چپ چپ نگام می کنن.اما اونا نمیدونن اینا همه برای رسیدن به دسته گلمه که منتظرمه.قبلا ها آدمی نبودم که برای گذر از عرض اتوبان همیشه از روی پل رد بشم اما حالا فقط و فقط به خاطر اون یه جفت چشم که تا منو می بینه می گه مامانی چرا دیر اومدی دنبالم؟ حتما این کار و می کنم که مطمئن باشم سر وقت دخملمو می بینم.

مثلا دیروز یکی از اون روزها بود.ای! مردشور این ترافیکو ببرن!!

فقط شانس آوردم بهم نگفت مامانی چرا دیر اومدی دنبالم؟ که اگر می گفت سرمو می کوبیدم به دیوار.

وقتی می بینمش و میاییم بیرون دیگه اصلا نه به ساعت نگاه می کنم نه زمان برام مهمه.مسیر ۶-۷ دقیقه ای(پیاده) معمولا نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه طول می کشه.

از اون طرف اون یکی مامان (مادر خودم) نگران می شه و زنگ می زنه چرا دیر اومدی؟ چرا وقتی میای زنگ نمیزنی؟

اگر خودم مادر نبودم حتما یکی از این روزها بهش معترض می شدم که مادر من چرا هر روز می خوای که من بهت زنگ بزنم؟ چرا هر روز وقت رسیدن به خونه باید خبر بدم؟ اما حالا نه!

                                                **************************

 وقتی محصل بودم و تاریخ داشتیم. همیشه توی ذهنم به مردم زمانهای قدیم مثل زمان فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه و آقا محمد خان بد وبیراه می گفتم که : خاک بر سر بی عرضه تون کنن.چطور اجازه دادید مملکتتون به باد بره؟ چطور گذاشتین مرزاتون آب بره؟ یا چطور آقا محمد خان در عرض یک روز چشم تمام مردم کرمان رو در آورده؟

اما حالا دیگه جواب تمام حرفامو گرفتم. زمونه به من ثابت کرد که دیگه پشت سر هیچ احد الناسی حرف مفت نزنم.

                                          *******************************

http://www.anvari.org/iran/Pictures_of_Iran/Pictures_of_Kish_Island/Kish_Island.html

لینک بالا مربوط به جذابیتهای بصری جزیره کیشه

اگر به این سایت سر زدید حتما عکسهای نوستالژیکش رو هم ببینید.من که خیلی خوشم اومد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:32  توسط مامان سروین | 
این مطلبو امروز شنیدم کله ام سوت کشید!!

یکی از خانمهای آشنای ما که حدودا ۵۰ سالشه و تا به حال مجرد بوده با یه آقای همسن و سال خودش ازدواج می کنه.

اما همسر این خانم فقط یه آپارتمان ۵۰ متری داشته اون هم نزدیک کوه!!

اول گفتن چون همسر قبلی مبتلا به سرطان بوده و مخارجش زیاد بوده.دار و ندار این آقا صرف درمان خانمش شده که ۳ سال پیش هم عمرشو داده به شما.

اما طی پرس و جوهای بعدی کاشف به عمل اومد که تمام مایملک این آقا به نام همسرش بوده.همسر محترم ایشون هم وقتی متوجه می شه که چیز زیادی از عمرش باقی نمونده و بچه ای هم نداره تمام مایملک رو به نام مادرش سند می زنه. و بعد از مرگش آقای همسر متوجه ماجرا می شه. و دیگه دستش به جایی بند نبوده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:9  توسط مامان سروین | 

تجربه ها:

۱-موقع گذاشتن الگو روی پارچه فلشی رو که راه پارچه رو نشون میده تا آخر دنبال کنم و یه ذره هم الگو رو کج نذارم.این تجربه فکر نکنید الکی بوده ها.چون رعایت نکردنش به قیمت پیچ خوردن تمام پاچه ها و آستین های من تموم شد.اما حالا که این موضوع رو رعایت می کنم لباسام خیلی صاف و صوف در میاد هم پاچه ها هم آستینها.

 

۲-به تجربه برام ثابت شده سکوت در بیشتر مواقع از هر جوابی کوبنده تره و خیلی نتیجه بخش تر

 

۳-به تجربه بهم ثابت شده وقتی کفش جدید می خرم واحتمال میدم پاهامو بزنه اول اون کفش رو در مسیرهای کوتاه بپوشم وقتی پاهام بهش عادت کرد دیگه با خیال راحت همهیشه بپوشم

 

۴-به تجربه بهم ثابت شده اینکه می گن مردا مثل سایه ان و هرچی بهشون نزدیکتر بشی ازت دور می شن مال قبل از ازدواجه بعد از ازدواج هرچی بری طرفشون بیشتر بهت نزدیک می شن.

 

۵-به تجربه بهم ثابت شده که اصلا دلم شور آینده و حالا چی می شه و بعدا چی پیش میاد و نزنه.خدا همیشه برای من بهترین ها رو می خواد و هیچ وقت منو تنها نمی ذاره.به شرط اینکه من هم همیشه یادش باشم و ازش بخوام

 

اما بریم سراغ 5 رفتار:

1-والله هرچی فکر می کنم من از روز ازل همین بودم که هستم.

من خیلی می خندم.اون هم با صدای بلند !خیلی  سعی کردم لا اقل در بعضی جاها این موضوع رو رعایت کنم اما نشد که نشد.آخرش هم به خودم گفتم خوب دیگه همه منو میشناسن و میدونن که این جز صفات منه و من مشکل خاصی ندارم. زمان تجرد مادرم خیلی بهم تذکر می داد و می گفت مادر جون! دختر اینطوری نمی خنده! نباید قهقهه بزنی.اما کم کم دید دخترش آدم بشو نیست.طفلی مادرم چقدر از دست من حرص می خورد مخصوصا در مکانهای عمومی. مثل رستوران - مهمونی- بعد از ازدواج هم آقامون کم کم با این قضیه کنار اومد.

موقع خندیدن خیلی این جوابا رو شنیدم از طرف خواهر و برادر محترم و گاهی مادر جان: کوفت! زهرمار! یواش! چه خبرته! خجالت بکش!

 

2- اصلا آدم راز نگه داری نیستم.خیلی هنر کنم لا اقل اون راز رو باید به یه نفر بگم.و با خواهش و التماس و قسم و آیه ازش بخوام اون به کسی نگه.

 

3- جوشهای صورتمو می کندم .خیلی روی خودم کار کردم حالا کمتر این کار و میکنم ولی نمیگم که به طور کل از این کار دست کشیدم.اصولا من به چیزی نباید عادت کنم  چون خیلی سخت میتونم ازش دست بکشم.

 

4-اوایل زندگی مشترک خیلی به نظم و ترتیب خونه اهمیت میدادم .اما بعدا و به خصوص بعد از تولد سروین کوچولو .دیگه کم آوردم چون سرعت پدر و دختر در ریخت و پاش خیلی بالا بود و من در این مسابقه که اصلا هم عادلانه نبود چون اونا 2 نفرن و من یه نفر همیشه کم میاوردم.پس دیگه چی؟ منم بی خیال همه چی شدم و خودم هم به جبهه اونا پیوستم

 

فکر کنم فقط همین یه رفتارم عوض شده.

 

۵-۵ تا برای کسی که در تغییر رفتاراش زیاد موفق نبوده  یه کم زیاده نه؟!!!

 

مرسی از خانم حلزون که شمسی خانم رو دعوت کرد تا من هم الکی الکی خودمو دعوت کنم.

 

حالا منم لیدا .ساروی کیجا .من و دلنوشته هام . بلفی. آلوچه خانم رو دعوت می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:26  توسط مامان سروین | 
فروردین
فروردین نام نخستین ماه و فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.
 
 اردیبهشت
 اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:
جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است.  در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین  به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.
 
 خرداد
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.
 
 تیر
تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.
 
امرداد
امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:
اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از :
نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.
 
 شهریور
شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.
 
 مهر
در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم  ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.
 
 آبان
در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.
  
آذر
در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت  میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.
  
دی
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.
 
بهمن
در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.
   
اسفند
دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در  روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ  می باشد.
منبع : ariarman.com
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 14:3  توسط مامان سروین | 
۱-خیاطی و ظرف  شستن و دوست دارم. وقتی دارم کوک می زنم یا اسکاچو به ظرف می کشم دیگه به هیچی فکر نمی کنم و خیلی آرومم.احساس آرامشی که اون موقع ها دارم بی نظیره

وقتی هم که این دو کار تموم بشه و نتیجه اش رو ببینم خیلی خوشحال و کیفور می شم

۲-اینکه بیرون از خونه به طور تصادفی یه آشنایی رو که خیلی دوستش دارم ببینم خیلی خوشحالم می کنه .(تا حالا تک و توک این اتفاق افتاده)

۳-از خونه بزرگ خیلی خوشم میاد .پروژه بعدی با همسر گرامی خدا بخواد همینه!

۴-از ماشین های دنده اتوماتیک که دیگه نگو...انگ انگ خودمه !.چون توی رانندگی با دنده زیاد حال نمی کنم

۵-از کفش پاشنه بلند خیلی خوشم میاد .وقتی چنین کفشهایی می پوشم تمام وجودم پر از حس زنیته.خیلی قشنگتر هم راه می رم و شلنگ تخته نمیندازم. انقدر قشنگ که هر خ.ر.ی می فهمه

۶-خوش دارم بیشتر از این به پدر و مادرم برسم اما امان از این زندگی و راههای دور و وقت کم

۷-خوش دارم سروین وقتی میاد خونه لباساشو جمع کنه و خونه رو ریخت و پاش نکنه

۸-خوشم میاد مدیر عامل عوض شد و ناخواسته یه جیگر طلا داره جانشینش می شه

۹-از آهنگهای بند تنبونی خیلی خوشم میاد.چه کار کنم خوب دست خودم نیست البته گاهی اوقات هم بدم نمیاد یاد بدهکاریهام بیافتم.

۱۰-از اینترنت و اونترنت بازی که دیگه نگو... خیلی خوشم میاد.

۱۱-از سفره پاک کردن خیلی بدم میاد  و متنفرم.هرچی هم دستمال سفره خریدم همه اش بلا استفاده است.میدونین سفره رو چه جوری تمیز می کنم ؟ هیچی دو تا پرشو می گیرم خالیش می کنم تو سطل آشغال. وقتی هم که خیلی چرب و چلی بشه میندازمش توی ماشین لباسشویی

۱۲-از معاشرت و هم صحبتی با آدمهای اهل دل و اونایی که اهل شعر و ادبیات هستن و اونایی که هم رشته خودم هستن خیلی لذت می برم.حرفاشونو به جای شنیدن میخورم.و عین اسمم که هیچ وقت یادم نمیره حرفاشون توی مغزم حک می شه.اگر هم چنین فرصتایی دست نده تر جیح میدم به یه سخنرانی خوب گوش بدم.

۱۳-از لباس تنگ مخصوصا اگر لباس فرم باشه خیلی بدم میاد.از لباس کوتاه هم بدم میاد.برای همین خیلی اهل مد و مد بازی نیستم.برای خودم در لباس پوشیدن سبک خودم رو دارم.

۱۴-دیدن یه رقص قشنگ رو خیلی دوست دارم.اما خودم چنین هنری ندارم.

۱۵-از دروغ شنیدن و دروغ گفتن متنفرم.ولی از دروغ شنیدن بیشتر.

۱۶-از وارد شدن به حرفای خاله زنکی متنفرم.جواب دادنشو اصلا بلد نیستم و کم میارم.خیلی طرف رو اعصابم راه بره دست آخر یه دعوای حسابی باهاش می کنم و رک وپوست کنده جواب تمام حرفهای مزخرفش رو میدم.گاهی وقتا هم به شدت خودمو به خریّت و کرّیت میزنم و و ارد این اباطیل نمی شم.

۱۷-از ترکوندن جوش هم خیلی خوشم میاد.از کندن سله روی پوست هم همینطور اما همسر گرامی از هیچ کدومش خوشش نمیاد.هرچی هم خواسته منو عوض کنه تا حالا که نتونسته.

۱۸-ببخشیدا!! گلاب به روتون از شستن مبال هم خیلی خوشم میاد.وقتی همه جاش سفید  وبراق می شه باز هی میرم درو باز می کنم و نگاه می کنم و حظّ بصر می برم.

۱۹-از هرنوع حیوون خونگی بدم میاد.رفتن خونه کسایی که سگ و گربه دارن برام خیلی سخته.بر عکس همسر گرامی  خیلی هم دوست داره. تازه کلی هم سر حیوونو گرم می کنه.چه بازیهای با نمکی هم بلده باهاشون انجام بده.

۲۰-آخریشم اینکه :عاشق بهارم و متنفر از پاییز

بازی جالبی بود مرسی از شمسی خانم که حال و هوای ما رو عوض کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:11  توسط مامان سروین | 
۱- یکی از همکاران مشنگم رفته زیر گونه هاش چربی تزریق کرده. لازم به ذکر ه که چربی رو از باسنش گرفته.هنوز لپاش ورم دارن.انگار ۲ تا توپ پینگ پنگ زیر لپاش قایم کرده.از وقتی فهمیدم چربی رو از کجاش گرفتن یه جوری شدم.با خودم قرار گذاشتم که همیشه حواسم جمع باشه یه وقت خدای نکرده باهاش روبوسی نکنم.تازه معانقه هم نکنم.چون حتما دچار حس بدی می شم.(وای که چقدر من منحرفم!!!)

۲-روی دیوار نمازخونه اداره مون جدیدا نوشته: همکاران محترم جدا از خوابیدن در نمازخانه خودداری شود امضا : مدیریت

وقتی خوندمش مردم از خنده. ببین دیگه چقدر رفتن اونجا کپه لالا کردن که مدیر صداش در اومده.

ولی از اون روز که اینو اونجا زده بودن.ماشالله هزار ماشالله دیگه جا برای نماز خوندن نیست.زنونه و مردونه همه در حال کپه لالا

۳-سروین امروز پیش مامانم مونده.با اینکه مامانم زیاد حال و حوصله ندارن اما سروین طفلی به همینم راضیه تا مهد نره.وقتی بهش زنگ زدم و حوصله اش سر رفته بود باز هم راضی بود و می گفت دلش نمی خواد مهد بره.

۴-از کشف سایت بوردا خیلی کیف کردم و اینکه می شه تمام مدلهای ماه رو قبل از خرید دید .

۵-این لینک خیلی جالبه روش کلیک کنید و ببینید!

۶-می دونستید اونهایی که زیاد اهل بگو بخند هستن و خوش مشربن معمولا در باطنشون آدمهای غمگینی هستن.و این خیلی ناراحت کننده است چون همیشه از پشت نقابشون زندگی و معاشرت می کنن.شاید برای اطرافیانشون خوب باشه اما از درون روحشون خورده می شه.وای اگر یه آدم موفق اینطوری باشه و کسی رو نداشته باشه که بهش کمک کنه.

۷-خاتون جان آره انگار حق با توئه!!

۸- هفته پیش جایی کار اداری داشتم انقدر تحویل گرفته شدم البته به واسطه شخص دیگری.ولی انقدر کیف کردم که نگو جای همتون خالی!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:17  توسط مامان سروین | 
اصلا هیچی نگم بهتره.هنوز گیج و ویجم.

.

.

.

.

 

خوش به حال ساروی کیجا وبلاگ قشنگی داره.

                                                 **************************

سروین موقع خواب:مامان انگشترم که گم شد (براش یه انگشتر بدلی خریده بودم که روش نگینهای صورتی براق داشت و خیلی خوشگل بود) رادین اومد بهم گفت سروین اصلا غصه نخوری من خودم برات انگشتر طلا می خرم . گردنبند میخرم.دسته گل می خرم.برات ماشین گل می زنم.

من :(هاج و واج)خوش به حالت سروین جون

سروین: مامان می شه بابا داماد من بشه.

من: بابا یه بار داماد من شده و نمی شه که داماد تو بشه.تو باید صبر کنی بزرگ بشی تا یه پسر خوش تیپ و تحصیل کرده و پولدار مهربون از تو خوشش بیاد بعد ما تو رو بدیم که اون با خودش ببره.

سروین: آخه مامان پس من کی بزرگ می شم؟

من:باید انقدر غذا بخوری و شب بخوابی و صبح بلند شی و بعد هم بری مدرسه تا بالاخره بزرگ شی پس حالا زودتر بگیر بخواب تا فردا!

                                   ****************************

سروین دوباره یه روز دیگه:

مامان امروز وقتی داشتم می رفتم کلاس اشکان انقدر منو بوسید .

من: تو که قبلا گفتی نمی خوای اشکان دامادت بشه .چون عینک می زنه و چشماش ضعیفه!

سروین:آره من اشکانو دوست ندارم می خوام رادین دامادم بشه

                            ***********************************

روز بعد جلوی در مهد. مامان رادین و من

من:بابا این پسر شما حسابی دل دختر ما رو برده. کلی هم بهش وعده وعید داده

مامان رادین: آره رادین به نگار و سارینا هم همینا رو گفته

من: ای بابا دست شما درد نکنه !! پس پسر شما دختر ما رو سر کار گذاشته دیگه!!!!

پی نوشت:الان خیلی بهترم .واسه همین برگشتم اینجا چون حسابی نوشتنم میومد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 7:52  توسط مامان سروین | 
 

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.

 

 با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند

 تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،


 دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.


روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد، ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد.
 

روز ملاقات فرا رسيد، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صــــداقت ... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود

                                            *****************************

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم . از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت . از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات . از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت . از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:34  توسط مامان سروین | 

 دیروز خونه یکی از دوستانمون بودیم که یه بچه ۱۰ ماهه دارن.انقدر این بچه لاغر و نحیف بود که نگو.

موقع غذا خوردنش هم دیدم که چقدر ماشالله هزار ماشالله با اشتها می خوره.مادرش هم می گفت همیشه همینطوریه.اما نمیدونه که چرا بچه خوب وزن نمی گیره.

اونجا من هیچی نگفتم چون دیگه کاری نمی شد کرد و می شه گفت کمی دیر شده بود.

راز این موضوع در شیر آبکی و بی خاصیت اون مادر نهفته بود. حالا چه اون و چه هرکس دیگه ای جای اون بود وقتی میدید شیرش زیاده فکر می کرده که خوب این نشونه خوبیه و بچه رو با همون شیر بزرگ می کنه.

اما من به عنوان یه مادر و کسی که چنین تجربه ای داره به شماها که اینجا رو می خونید و قصد دارید بچه دار بشید یا یه کوچولوی چند ماهه دارید باید بگم:

اگر بچه در ۴۰ روز اول با اینکه خوب شیر می خوره و مشکل خاصی هم نداره دیدید که خوب وزن نگرفته و یا اینکه بیقراری زیاد می کنه.باید متاسفانه بهتون بگم که شیر مادر از اون دسته شیر آبکیها و بی خاصیتاست.مثل شیر کیسه ای ۲۰۰ تومان یارانه ای دولتی.

پس دیگه نه وقت خودتون و نه وقت بچه رو تلف نکنید.بلافاصله همسر محترم رو بفرستین به نزدیکترین داروخونه و بهش بگین یکی از این قوطیهای شیر خشک بخره.۳۰ سی سی از این معجونو به بچه بدید ببینید چه آروم می خوابه و بعد از چند وقت چقدر تپل مپل هم میشه.

مامان متین هم امروز همین مطلبو از قول یکی از آقایون دکاتیری* که متین کوچولو رو پیشش می بره نقل می کرد که اون دکتر گفته که الان چون مادرا همه چی نمی خورن شیرشون اون طور که باید خاصیت نداره و چون بعضیها هم خودشون بیشتر چاق می شن تا بچه برای همین از خوردن امتناع می کنن.

دولت هم چون وارد کردن شیر براش هزینه بره ‌.میاد تبلیغ شیر مادرو می کنه.

حالا هم که شیر خشکا غنی شده هستن و ویتامینه و آهن دار هم هستن.پس چرا یه بچه مردنی و یه بچه تپلی نه؟

نشونه دیگه ای که من دیروز توی این بچه دیدم اشتهاش به غذا بود.بچه ها اول که به غذا خوردن میافتن خیلی با اشتها غذا می خورن اما بعد از یکی دو ماه دوباره به شیر رو میارن و این دقیقا همون وقتاییه که اکثر مادرا از کم اشتهایی بچه شکایت دارن اما اینو در نظر نمی گیرن که بچه به جاش چه حجم بالایی  شیر می خوره.

به عنوان یک مادر باید بگم که بچه تا دوسالگی اصلیترین غذا براش شیره. اون هم یه شیر مفید و مغذی و پر خاصیت نه شیر آبکی.و غذا در درجه دوم اهمیت قرار داره. پس اگر بچه شیر خوب می خوره از کم غذاییش نگران نباشین.

برای غذا خوردن یه عمر فرصت داره.اما روزهای طلایی شیر خوارگی خیلی زود تموم می شن.

اگر هم خیلی (مثل خودم)تمایل دارین که شیر خودتون رو هم به بچه بدید میتونید توامآ این کار رو بکنید که البته یه کم سخته چون بچه ها معمولا بعد از مدتی دیگه تمایلی به شیر مادر ندارن .برای این کار هم  خیلی باید زرنگ باشید و این فسقلیها شما رو وادار نکنن که عقب نشینی کنین.

*: دکاتیر جمع مکسر دکتر ه ! نمیدونستید ؟ خوب حالا بدونید

پی نوشت: سروین پریروز صبح در حالیکه انگشت سبابه دست چپش رو گذاشته بود کف دست راستش اوم پیشم و گفت : مامان اینجای پشتمو بخارون.انقدر از دستش خندیدم که نگو

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:27  توسط مامان سروین | 
بعد از ازدواج چقدر تغییر کردید؟ چقدر سلیقه هاتون عوض شده؟ اصلا چیزی عوض شده یا نه؟

من پیتزا خیلی دوست داشتم و خیلی علاقه ای به هیچ نوع ساندویچ ژامبونی یا کالباسی نداشتم.

اما بعد از آشنایی با همسر گرامی هر وقت به پیشنهاد من می رفتیم فست فود اون ساندویچ می خورد من هم تنهایی پیتزا.به من هم می گفت پیتزا چیه بابا!! همون نون و پنیره خودمونه.کم کم انقدر این جمله رو تکرار کرد که دیگه توی کله من بعد از ۶ سال حک شده که پیتزا همون نون و پنیره و مهم تر از اون اینکه تنهایی یه غذایی رو خوردن اصلا لطفی نداره.

کم کم وقتی من پیشنهاد می کردم بریم فست فود می گفت اصلا بیا بریم چلو کبابی پیتزا و ساندویچ چیه؟

خلاصه که بعد از ۶ سال من نه تنها دیگه حالم از هر نوع پیتزایی به هم می خوره و اگر هم خیلی بخوام نشون بدم که من همون آدم ۶ سال قبلم و هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه سلیقه منو عوض کنه خیلی هنر کنم نصفش به زور از گلوم پایین میره.حالا من چلوکباب خور قهار و ساندویچ خور قهار تری شدم.

معلوم شد که اون دفعاتی هم که می رفتیم پیتزا می خوردیم همه اش به خاطر من بوده و اصلا ایشون هیچ علاقه ای به پیتزا نداره

دخترکمون هم جالبه سلیقه اش عینهو باباشه.دیگه اینه که من توی این قضیه تنهای تنهام و تسلیم.

نمونه دیگه اش عدس پلو و رشته پلوئه که من عاشق کشمشاشون هستم اما از بس همسر گرامی به کشمشای این دو غذا توهین کرده و کنار زده تشون من هم دیگه از خیر کشمش گذشتم.مادرم چون هنوز این قضیه رو نمیدونه انقدر به من کشمش داده که چند روز پیش دیدم من در جاهای مختلف توی آشپزخونه از یخچال بگیر تا کابینت و اینور و اونور کلی کشمش دارم.حالا برای مصرف این هم کشمش تصمیم دارم بیارمشون با خودم سرکار لااقل با چای بخورمشون.

در راستای همین کباب خوریها معنی بعضی از کبابها رو هم یاد گرفتم

مثلا میدونستید شیشلیک ترکیه و معنیش یعنی چیزی که به سیخ کشیده شده و در زبان فارسی شده نوع خاصی از کباب.

یا دونر کباب یعنی کبابی که میچرخه همون کباب ترکی رو می گم ها

حالا شماها چی؟ شماها کوتاه اومدین یا همسرتون یا یه جوری کنار اومدین

-------

 دیشب بعد از ۳ شب متوالی بالاخره موفق شدم چلو خورش قیمه به خورد اهل خونه بودم.

بابا جان !!

این قیمه چه پروسه طولانیی داره ها خودمونیما!!

شب اول به نیم پز شدن گوشت و لپه گذشت

شب دوم گوشت و لپه به زودپز هدایت شدن برای پخت نهایی و برنج هم پلو شد

شب سوم سیب زمینی ها پوست گرفته و خلال و سرخ شدن و در نهایت غذا آماده شد.

------

مامان دوست سروین داشت با موبایلش حرف میزد سروین بهش گفت مائده مامانت داره با شوهرش حرف میزنه؟

مائده گفت نه با بابام حرف می زنه

سروین: خوب شوهر مامانت با بابای تو یکین دیگه!!!

------

 اون فیلم تجاوز چند تا افغانی به یه دختر دبیرستانی رو صبح دیدم از صبح تا حالا حالم بده.

می گم امنیت هم دیگه حق این مردم نیست ظاهرا!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:21  توسط مامان سروین | 
۱-سروین کوچولوی من دیروز که رفتم دنبالش از گوش درد شکایت داشت.ظاهرا موقع خواب از شدت درد پتوشو کشیده سرشو زیر پتو اشک ریخته .مربیها هم متوجه می شن و به هر شکلی بوده می خوابوننش.

دوباره با این حرفش دلم آتیش گرفت.و شبم خراب شد. الغرض  بردیمش دکتر .

دکتر می گفت سروین جوجه ما گوشاش جرم سازه .کاریشم نمی شه کرد.و انقدر الان گوشاش جرم داشتن که پرده اش از یه سوراخ به اندازه قطر سوزن دیده می شد.حالا بهش یه قطره بو گندو داده تا ۵ روز بریزیم توی گوشش تا جرمها رو بشوره بیاد بیرون اگر در نیان دوباره عین پارسال باید بریم شستشو بدیم گوششو.خدا کنه که به شستشو نکشه و با همین قطره کارش راه بیافته.

۲-با آقامون که سوار ماشین می شم هنوز فکر می کنم سوار یابو شدم. حتی موقع ترمز هشششش

کشیدنای آقامونو حس می کنم.حتی می بینم که داره افسار یابو رو می کشه .فکر می کردم ماشین خودش باشه باهاش خوب رفتار می کنه اما ظاهرا ذاتا همین جوری رانندگی می کنه.چاله ها رو هم که درست از توشون رد می شه.نه از اینور نه از اونور نه از دو طرف.خوبه کمربند و گذاشتن وگرنه من هر روز با کله باند پیچی باید میومدم سر کار.

 پی نوشت:قبل از ازدواج 0 0 0 مرد: آره، ديگه نمي‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم. زن: مي‌‌خواهى من از پيشت برم؟ مرد: نه! فکرش را هم نکن. زن: منو دوست داري؟ مرد: البته! زن: آيا تا حالا به من خيانت کردي؟ مرد: نه! چرا چنين سوالى مي‌‌کني؟ زن: منو مسافرت مي‌‌بري؟ مرد: مرتب! زن: آيا منو مي‌‌زني؟ مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم! زن: مي‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟ 0 0 0 بعد از ازدواج همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد

من از این متن خیلی خوشم اومد شما چی؟ خیلی بامزه بود نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:10  توسط مامان سروین | 
۱-با سروین رفته بودیم فروشگاه صنایع دستی.لیوان موزیکال دید که قاشق و در هم داشت اما لیوان ها زیاد خوشرنگ و لعاب نبودند یه زرد بد رنگ با عکسهای کارتونی .ماگهای خوشگل دیگه ای هم بود هرچی بهش اصرار کردم که اونها رو انتخاب کنه از حرفش پایین نیومد که نیومد.آخر هم همون لیوان رو براش خریدم.

چند بار دیگه هم پیش اومده که وقتی می خواد چیزی بخره اصلا و ابدا از انتخابش بر نمی گرده.درست برعکس خودم.انقدر می گردم و توی مغازه ها می چرخم .تازه وقتی هم خرید می کنم میام خونه هی نگاش می کنم و به دلم نمی چسبه و به همسر جان غر میزنم که ببین تقصیر تو بود  تو هی عجله کردی منو هول کردی نذاشتی خوب خرید کنم.

ولی سروین اولین چیزی که میبینه همونو بر میداره نه پشیمون می شه نه چیز دیگه خیلی هم بهش می چسبه.

۲- امروز ساعت ۴:۳۰ صبح بیدار شدم و کلی به اوضاع خونه رسیدم .شانس من لوله اصلی  آب سرد ترکیده بود و آب سرد قطع بود.لذا پیش خودم فکر کردم ببین مثل این که قسمت نیست من کار کنم و بهتره برم بگیرم بخوابم . اما دوباره وجدانم  به سراغم اومد که تو که دستکش دستت می کنی پس تنبلی رو بذار کنار و شروع کن.شستم و شستم ودستمال کشیدم.

باز این پسره (لوازم بهداشتی فروشی روبروی خونه رو می گم )منو خر کرد و توی جنسهایی که خریدم یه جنس بنجل به من انداخت. شیشه پاک کن دریا.

اشتباه کردم اونجا درشو باز نکردم بوش کنم.یه بوی تند و تیزی میده که نگو دماغم سوخت تا گردگیری کردم.

۳- اوه !! راستی بانک ملی محلمونو دیروز زدن.خیلی راحت میدونید چطوری؟ اینطوری:

وقتی که ماشین حمل پول میاد .یه سمند نقره ای که ۳ نفر سر نشین داشته میاد درست پشت ماشین حمل پول.تازه چی ؟ بدون نقاب و هر نوع صورت بندی .سمنده میاد درست پشت ماشین و یه تیر به نگهبان بانک میزنه و یکی به نگهبان پولها و چند تا هم تیر هوایی.و ظرف ۲ دقیقه کل کیسه های پولها رو خالی می کنن توی ماشین و بعد هم دنده عقب و گازشو بگیر .دِ برو که رفتی.

میدونید چقدر پول و چک و اوراق مشارکت بردند؟ جمعا  ۱ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان.

اینا رو سوپری روبروی بانک بهم گفت شب هم اخبار تهران یه بخش ۲ دقیقه ای رو به این خبر اختصاص داد.یعنی دقیقا اندازه همون زمانی که پولها سرقت شدن.آخه ای بابا ۱ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان که پولی نیست بابا شماها  چقدر سخت می گیرید.

آقا سوپری می گفت برای چهره نگاری رفته آگاهی یه افسره بهش گفته ببین ما امروز سرمون شلوغه برو فردا بیا.این آقا سوپری هم حرصش گرفته که اصلا به من چه  دلم به حال بیت المال سوخته .مگه من بیکارم که فردا بیام .خلاصه یه دعوایی باهاشون کرده تا بالاخره بعد از ۶ ساعت که از کسب و کارش افتاده ولش کردن.بنده خدا تا عصری که ما رفتیم مغازه اش معلوم بود عصبیه و حالش بده.

میگم توی فیلمهای تلویزیون که نشون میدن یه جورابی چشم بندی نقابی چیزی به کله شون می کشن دزدا اما توی ایران انگار این سوسول بازیها افت داره.

چنین اتفاقی خیلی وقت پیش گمونم برای یه بانک توی سعادت آباد اتفاق افتاد. شماها میدونید که آخرش چی شد؟ پولها یا دزدا پیدا شدن یا نه؟

وای !!! می گم اگه دزدا اینترنت باز باشن نکنه یه وقت واسه سوپری محل دردسر درست شه نظر شما چیه اینا رو پاک کنم یا بذارم باشه؟

۴-ماشینمون که یادتون هست خریده بودیم.یه مشکلی داشت انگار کفشاش تنگ بود پاهاشو اذیت می کرد.رفتیم ۲ جفت کفش ژاپنی براش خریدیم انداختیم زیر پاش دیگه توی ۱۱۰ تا بندری نمی زنه که هیچ توی ۱۵۰ تا هم آخ نمی گه

خانم هم چادریه هم مانتویی.دو خرجه است.حالا مانتوشو خریدیم مونده چادرش.

 ۵-سروین هنوز آهن درمانیش ادامه داره و هر شب هر دومون یکی یه قرص آهن میخوریم.دیشب این بچه شیطون بلا قرصو کرد توی دماغش.اومدم درش بیارم که با نفس کشیدنش رفت بالاتر.حالا بهش می گیم فین کن بیاد بیرون بچه هول کرده بود هی بدتر می کشیدش بالا.آخرش چون مماخش تحریک شده بود آبریزش پیدا کرد و با یه پس گردنی ملایم از طرف من و یه فشار کوچولو از طرف خودش قرص آهن خیس خورده پرید بیرون.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 6:53  توسط مامان سروین | 
دیشب شام هم قرمه سبزی و هم ماکارونی داشتیم.تعجب نکنید !!

من ۲ جور غذا نپختم هر ۲ ش مال روزهای پیش بود دیشب دیگه قسمت آخرش بود

سروین گفت من ماکارونی می خورم و بالتبع از اونجایی که پدرش حق انتخاب نداره و اولویت با سروین جونم هستش .قرمه سبزی موند برای باباش.

خیلی وقت بود که از همسر گرامی نپرسیده بودم ناهار چی خورده.دیشب یه دفعه ازش پرسیدم امروز ناهار چی خوردین؟

که یه دفعه سروین پرید وسط حرفم و گفت از من بپرس ناهار چی خوردم (از اونجایی که لیست غذاهاشون رو روی برد مهد میزنن میدونستم که سروین ناهار راگو یا همون لوبیای خودمون رو خورده)

گقتم سروین جون آخه میدونم تو امروز لوبیا خوردی دیگه

سروین: نه من امروز ناهار نخوردم

من:چی؟ یعنی چی؟ یعنی چی که ناهار نخوردم؟

(چند روزه که یه سروین دیگه هم برای کلاس زبان میاد مهد سروین اینا.سروین رو روز اول به جای اون یکی سروین فرستادن کلاس زبان.اینا رو داشته باشید تا بقیه اش رو تعریف کنم)

سروین:امروز دوباره به من گفتن برو کلاس زبان.یه کم از شروع کلاس که گذشت خانم اسدی(مدیر مهد)من رو صدا کرد که سروین تو اشتباهی باز دوباره رفتی کلاس زبان.بعد به من گفتن برو پایین

وقتی هم که سروین میره پایین مربی فکر می کنه سروین ار ناهار خوری اومده

سروین طفلی هم فکر می کنه ناهار تموم شده و دیر رسیده.برای همین عین یه بچه خوب می گیره می خوابه

وقتی اینا رو گفت دلم براش کباب شد.بلافاصله به مربیی که شماره اش رو داشتم و مدیر مهد زنگ زدم.

مربی که قبول کرد و عذرخواهی کرد که دیگه تکرار نشه.اما مدیر مهد می گفت اصلا چنین چیزی امکان نداره

من هم  گفتم خانم اسدی سروین نه درسنیه که بخواد دروغ بگه و نه اونقدر کوچیکه که همینطوری حرفی بزنه.خلاصه کلی ازش قول گرفتم که مبادا دیگه چینین اتفاقی بیافته

از اونطرف به سروین هم گفتم اونجا من نیستم که هواتو داشته باشم خودت باید از حقت دفاع کنی کسی دنبالت نمیدوه .حواسش به تو نیست

اول خیلی دلم سوخت و کلی عذاب وجدان گرفتم و پیش خودم گفتم اصلا همین فردا دیگه قید کار و میرنم اما بعد که دیگه احساساتی نبودم و عاقلانه فکر کردم دیدم اتفاقا مهد برای چنین بچه ای از نون شب هم واجبتره.من اگر الان نتونم سروین و درست کنم که حقشو بگیره پس فردا که مدرسه بره و بزرگتر هم میشه  مشکلاتم باهاش مطمئنا بیشتر می شه پس چه بهتر که از همینجا درست بشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:23  توسط مامان سروین |