![]() |
![]() |
|
| اینجا وبلاگ سروین و گاهی هم مامان و بابای سروین جونه |
|
دیشب از شدت خستگی ساعت ۱۰ خوابم برد .چون شب قبلش سروین بد خوابی کرده بود هی توی خواب حرف می زد فین فین می کرد.گاهی فکر می کردم تب داره . اما به پیشونیش ذست می زدم میدیدم داغ نیست.فکر می کردم گریه می کنه اما صورتش خیس نبود.
خلاصه شب بدی رو پشت سر گذاشتم و تا صبح هوشیار خوابده بودم. واسه همین دیشب انقدر خوابم میومد که نمیدونستم از کجا شروع کنم به خوابیدن.با کله بپرم توی رختخوابم .پاهامو کش بیارم تا خستگی در کنم و.... یه دفعه چشمتون روز بد نبینه ساعت از ۱۱ گذشته بود که تلفن زنگ زد اون هم سه بار پشت هم تا اون زنگ آخر که دیگه بوق اشغال می زنه.همسر گرامی تمام گوشیها رو قطع کرد.اون موقع بود که موبایلم زنگ خورد.و باعث شد به طرز بدی از خواب بیدار شم .از دیدن اون شماره اون وقت شب خیلی تعجب کردم و گفتم چه خبر شده که اینا یاد ما کردن .و چون همیشه به بدترین حالت فکر می کنم گفتم حتما یه اتفاق بدی افتاده که اینا لازم دیدن به ما زنگ بزنن. نگو که اصلا این چیزا نیست.دخترشون می خواد بره گزارش تهیه کنه از پشت صحنه "یه وجب خاک" که ظاهرا امروز فیلم برداریشون توی شهرک غربه.و جالبیش اینجا بود که اصرار اصرار که ۲ ساعت مرخصی بگیر با این دختر برو.گفتم بابا جان ساعت کار که به خاطر ماه رمضون کم شده .منم تا ۱۲ کلاس می رم بعد هم ۲ ساعت فرصت باید داشته باشم که به کارهای اداره برسم بعدشم بدو بدو باید بیام برم سروین رو بردارم. نمیدونم من کجا نوشتم به کی گفتم که هر کی هر کاری داره روی من حساب کنه.من به همه می رسم. تو می خواهی برای تولد شوهرت کادو بخری من باهات میام. اون می خواد با خانمش بره بیرون من بچه شونو نگه میدارم.اون یکی می خواد رانندگی یاد بگیره من باهاش میرم.حالا هم که تو می خواهی بچه تو بفرستی گزارش بگیره به من زنگ می زنی. اما همه شون به من یاد دادن که هیچ کدوم هیچ وقتی برای من ندارن و کارهای همه خیلی مهمه و کارهای من همه خیلی الکی و بیخوده.خوب مسلمه که خودم هم یه آدم بیکار و علافم که برای همه وقت دارم. اما همه سر کاراشون آدمهای خیلی مهمی هستن و خیلی هم سرشون شلوغه و به من یاد دادن که یا کاری برای من نمی کنن یا اگر می کنن دیگه خیلی توی رودربایستی و مسائل انسانی قرار گرفتن.بچه مو برای ۲ ساعت نگه دارن نه خدا اون روزو نیاره.چون به من می گن تو همیشه از این کارا داری و اگه بهت رو بدیم همیشه می خوای بچه تو بذاری پیش ما اما من خر بدخت بیکار که ۵ روز هفته از صبح تا شب خونه نیستم و یه ۵ شنبه جمعه رو دارم .بچه شونو حواله می کنن خونه من تازه از غذامم ایراد می گیرن که اگر فلان غذا بود بچه ما می خورد . کلی هم منت سرم دارن که بچه ما فقط خونه شما میاد می مونه پیش هیشکی نمیمونه. اون یکی ۶ ساله عروسی کردیم یه بار محض خاطر خدا تلفن نزده حالمونو بپرسه خونه اومدن پیشکش حالا نصف شب با پررویی هرچه تمامتر زنگ می زنه که پاشو با دخترم برو شهرک غرب. همسر گرامی دست آخر گفت تقصیر خودته از بس به همه حمالی مفت دادی این هم نتیجه اش!!!!
یا نه من رفتاری رو داشتم که یک انسان در تعاملات اجتماعیش با دیگران باید داشته باشه و اونها مثل من نبودن؟ من عقیده دارم که اگر من برای کسی بتونم کاری انجام بدم لزومی نداره که اون شخص بعدا جبران کنه یا از اون شخص متوقع بشم .بلکه شاید یه جای دیگه یه کس دیگه برای من یه کار مهمتر انجام بده .چه می دونم یه چیزی تو مایه های تو نیکی می کن و در دجله انداز....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 9:57 توسط مامان سروین |
|
|
۵ شنبه با سروین رفتیم شهر کتاب تا لوازم التحریر سال تحصیلی جدیدش رو بخریم.
سروین پیله کرد که ماژیک پفی هم می خواد.اون نوعی که ماخریدیم ۵ تا دونه ماژیک فسفری با یه دونه سی دی داشت که توی خونه دیدم ۲۸۰۰ هم قیمتش بوده. اول که رنگ به سختی از نوکشون میومد بیرون با هزار ضرب و زور و نوکشو قیچی کردن رنگ بیرون میزد. تازه بعضیهاشم که راحت و بی درد سر رنگشون بیرون میومد. به جای کم کم بیرون اومدن شره میزد. اون هم کجا روی فرش و زندگی.که حالت اول موجب خستگی و دلزدگی بچه می شه و حالت دوم موجب خشم مادر. بعد هم سشوار رو باید چیزی حدود ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت روش بگیری تا پف کنه.اون چیزی که در تلویزون نشون میدن حرکت دور تند روی تصویر نقاشی شده است. مورد سوم اینکه خیلی هم این ماژیک بی دوامه و زود تموم می شه و رنگها خیلی رقیق هستن. پس اگر قصد خریدش رو برای گل هاتون داشتین از خیرش بگذرید که بسیار چیز مزخرفیست این ماژیک پفی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:53 توسط مامان سروین |
|
|
تا حالا به این کلمه دقت کردین؟ همین "پاشو" رو می گم
توی خونه ما بیشتر از هر کلمه ای کاربرد داره.مثلا صبح ها به زور باید به همسر جان بگم : پاشو ! بابا جان من پاشو!!! پاشو بریم دیرمون می شه ها. ای بابا پاشو دیگه.مگه امروز فلان جا کار نداری مگه امروز با فلانی قرار نداری؟ خوب پاشو دیگه!! دوباره عصر که من و سروین بر می گردیم خونه. باز باید زنگ بزنم بهش : پاشو !! بابا جان پاشو بیا خونه! ما اگر نخواهیم شما اضافه کار نکنی کیو باید ببینیم؟ پاشو بیا خونه دیگه!!! خلاصه انقدر باید زنگ بزنم به ایشون تا بلکه پاشند بیان خونه. تازه وقتی هم که میاد خونه هی غر می زنه که انقدر گفتی پاشو بیا پاشو بیا که فلان کار یادم رفت. به بهمان کارم نرسیدم روزهای تعطیل: پاشو بابا چقدر می خوابی.حوصله ام سر رفت. عصر روز تعطیل : پاشو !! خواب بسه.چقدر می خوابی بابا پاشو!! پاشو بریم بیرون. پاشو بریم خرید .پاشو سروینو ببریم پارک روزهای عادی که همسر گرامی خونه هست: پاشو چقدر تلویزیون می بینی.پاشو کمک من بده. پاشو ظرفها رو بشور . پاشو لباساتو اتو کن.پاشو کشوی کمد سروین رو درست کن.پاشو شیر آب رو درست کن ۱ ماهه چکه می کنه. پاشو ورودی آب ماشین لباسشویی رو چک کن از وقتی اومدیم این خونه آب می ده. . . . حالا دیدین این کلمه ۴ حرفی فسقلی توی خونه ما چقدر کاربرد داره! توی خونه شما چطور؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:25 توسط مامان سروین |
|
|
ما برای گرفتن یک وام ۵ میلیونی اقدام کردیم برای خرید ماشین. روند وام گرفتم هم خودش داستانی داره. و واقعا عذاب آوره.
از پیدا کردن ضامن رسمی بگیر تا خرید سفته و پیش فاکتور و هزار تا چیز دیگه.یکی از همکاران همسر گرامی بهش گفته شما اصلا ماشین قسمتتون نیست خودتون رو بی خود اذیت نکنید . از این حرف به شدت عصبانی شدم و اگر دم دستم بود خفه اش می کردم با اینکه گاهی با این آقا رفت و آمد خانوادگی داریم پشت تلفن وقتی با آقامون صحبت می کردم طوری که بشنوه کلی بد و بیرا نثارش کردم . ما ایرانیها همیشه در برابر اتفاقات و حوادث برخوردها و جوابهای خوبی داریم مثل کسی که لیوان از دستش میافته بهش می گن قضا و قدر بوده یا کسی که دستش یا پاش می شکنه میگن خوب شد مثلا سرت نشکست. یا اینکه حتما یه خیریتی بوده . دوستان در برابر رویدادها و مسائل زندگی ذهن خلاق داشته باشید و مثبت حرف بزنید تا ذهنتون کلام مثبت رو بگیره. خودتون رو عادت بدید که مثبت حرف بزنید و مثبت فکر کنید. اوه!!!. این جمله آخر چقدر مثبت داشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:20 توسط مامان سروین |
|
|
سروین برای اولین بار شب خونه خاله اش موند. وقتی به اصرار خودش نیومد .من هم بهش اجازه دادم که بمونه. ولی چون تردید داشتم که ممکنه پشیمون بشه چند لحظه ای پشت درموندم و زنگ خونه خواهرم رو زدم . اما دیدم همه چی امن و امانه و هیچ مشکلی وجود نداره.
پدرش باورش نمی شد وقتی برگشتم خونه گفت حالا کی باید برم دنبالش که من گفتم سروین امشب نمیاد. اون شب انقدر خونمون سوت و کور بود و بی مزه بود که نگو.و اصلا خونه بدون وجود سروین گلم هیچ لطفی نداشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:55 توسط مامان سروین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
مرجان(از قلب کویر) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |