تبليغاتX
سروستان
اینجا وبلاگ سروین و گاهی هم مامان و بابای سروین جونه
سروین رو بردم سلمونی به اصرار خودش رفتیم سلمونی زنونه .

با اینکه از کار سلمونی مردونه مطمئن بودم که مدل رو خیلی خوب و منظم در میاره اما هرچی با دخترم صحبت کردم قبول نکرد.موهاشو مدل قارچی براش زد اون هم کوتاهه کوتاه.من که بدم نیومد چون حالا دیگه شستن و شونه کردنش خیلی راحت بود.مخصوصا برس کشیدن صبح زود که بچه خواب آلوده باید هی آی آی شو بشنوی و باز هم برس بکشی.

روز بعد که رفتم دنبالش یه دفعه دو تا از خاله های مهد اومدن جلوم که چرا این کار و کردی چطور دلت اومد.پروانه جون که می گفت لااقل بی انصاف گرد می زدی میدونی این موی تیکه تیکه چقدر طول می کشه تا بلند شه.

الهه جون هم می گفت : من دلم به موهای سروین خوش بود که هر روز براش چه مدلی درست کنم.آخه چرا موهاشو کوتاه کردی؟

من بیچاره رو اینها دچار چنان عذاب وجدانی کردن که نگو. دیگه اومدیم خونه فقط مونده بود بذارم سروین رو سرم پی پی کنه تا بلکه از عذاب وجدانم کم شه. درست مثل کسی بودم که انگار زبونم لال باعث نقص عضو بچه اش شده. دیگه هی تا شب به خودم دلداری دادم که غصه مو رو نخور بلند میشه .دیگه موهاشو نمی زنم  و از این حرفا.

البته تا اون روز من فکر می کردم که مربیهاش اصلا حوصله موی بلند بچه ها رو ندارن و موی کوتاه براشون راحتتره.در صورتیکه بعد فهمیدم اونا چقدر حسن نیت دارن و بیشتر از اونی که فکر می کردم مهربونن.

ولی خداییش اینجوریم قشنگه و بهش میاد و صورت گرد و قشنگش بیشتر پیداست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:12  توسط مامان سروین | 
این پست می شه گفت پست خود منه و خیلی ارتباطی به سروین نداره.

فقط اولش به سروین مربوط می شه.

دیشب رفته بودیم برای سروین لباس بخریم موقع برگشت ساعت حوالی ۹ بود اومدیم کنار خیابون و منتظر ماشین شدیم قبل از ما خانمی اونجا ایستاده بود و بالتبع ما هم کنار اون ایستادیم. بعد از لحظاتی یه پیکان از راه رسید که راننده اش حدود ۵۰ ساله می نمود. پدر سروین اسم مقصد رو گفت اما راننده به ما محل نذاشت و خانمه به جای مقصد گفت :۲۰ تومن قیمتشه میتونی بیام بالا که راننده راهشو کشید و رفت.

بعد ما تازه فهمیدیم که ای وای کجا وایسادیم.

اون زن هم که دید ما از رو نمیریم و از جامون تکون نمی خوریم و به محدوده اون وارد شدیم رفت دورتر وایساد.

جالب اینجا بود که ماشین ها اول از جلوی ما رد می شدن بعد به اون می رسیدن اما هیچ کس برای ما استپ نمی کرد اما اکثرشون جلوی اون می ایستادن.

دیگه ما نفهمیدیم که اون زن منتظر چه ماشینی بود چون ما زودتر سوار شدیم و از اونجا دور شدیم.

شاید منتظر یک ماشین مدل بالا بود چون تا اون موقع که ما اونجا بودیم همه اش جلوی پاش پراید و پیکان ترمز می کرد.

من تا به حال چنین چیزی رو ندیده بودم همیشه فکر می کردم این جور زنها چه شکلین چه جوری لباس می پوشن . اما اون زن سر تا پا سیاه پوشیده بود و آرایش هم نداشت و موهاش فقط رنگ شده بود.کمی هم نگران و عصبی.

تهران شبهاش خیلی قشنگه اما زیر پوستش چنین زشتیهایی هم داره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:3  توسط مامان سروین | 
الان مدتیه سروین رو دارم به سمتی هدایت می کنم که کارهای شخصیشو خودش انجام بده.

الان در هفته یکی از دفعات حموم رفتنش به عهده خودشه و من اصلا کاری بهش ندارم.سرشو که فقط جلوشو شامپویی می کنه و پشتش  هم خیلی هنر کنه خیس می شه. لیف زدنش هم خیلی الکیه و اگر یه جای بدنش خودکاری هم باشه تمیز نمی شه. اما به نظر خودش خیلی کار مهمی می کنه که تنها می ره حموم و به همه می گه.

تنها دستشویی رفتنش هم فعلا برای وقتایی هست که فقط جیش داره.ولی باز هم حواسم بهش هست که کثیف کاری نکنه.

اما هنوز نتونستم نظم و ترتیب و یادش بدم چون هر چی بهش می گم می گه خودت انجام بده.

مثلا مرتب کردن اتاقش جمع و جور کردن لباساش .

نمیدونم از کی بچه ها باید این کارها رو خودشون انجام بدن.فقط وقتایی که مهمون می خواد بیاد انگیزه پیدا می کنه و کمک من میده وگرنه در بقیه مواقع اصلا کاری به این کارا نداره.

یه چند باری هم بهش گفتم سروین اگه وسیله هاتو جمع نکنی همه رو می ریزم بیرون از خونه اما این کار فقط برای همون موقع موثره نه برای همیشه. من هم از خیر این روش گذشتم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:25  توسط مامان سروین | 
سروین دیروز با من اومده بود سر کار اینکه چرا اصلا سروین خواست بیاد همراه من خودش داستان جدایی داره .

توی راه یه کم راحت نبود و می شه گفت عذاب وجدان داشت که چرا مهد نرفته و با من اومده . واسه همین یه کم باهاش حرف زدم و سر به سرش گذاشتم تا احساس راحتی کرد.

توی اداره ۲ بار افتاد یه بار از روی صندلی گردون یه بار هم روی زمین صاف که اولی خیلی ترسوندش و دومی باعث شد که لب بالاش ورم کنه و ار لثه اش خون بیاد. خدا رحم کرد که دندونش نشکست.چون خیلی بدجور زمین خورده بود.

براش از هایدا ساندویچ فیله مرغ گرفتم که خیلی کم ازش خورد.آخه دختر کوچولوی من توی فست فودها فقط از ساندویچ کالباس اون هم در حد یکی دو لقمه خوشش میاد نه اهل پیتزاست و نه همبرگر و بقیه این جور غذاها.

ولی عاشق غذاهای سنتیه.مثل چلوکباب تازه فقط از نوع برگش.کله پاچه - آش رشته و آبگوشت ماهیچه و قیمه و از این دست غذاها

عصری که برگشتیم خونه بهش گفتم سروین جون امروز بهت سخت گذشت گفت: نه خیلی خوب بود و دیدم که الان بگه فردا هم می خواد بیاد .برای همین یه قول ازش گرفتم که هر چند وقت یک بار بیاد نه پشت سر هم. چون به قول خودش منو از سر کارم بیرون می کنن اگه هر روز بخواد بیاد.

اومدنش به اداره ما تنها حسنی که به نظر من براش داره اینه که یه خواب سیر توی نماز خونه می کنه چون توی مهدشون فقط ۱ ساعت میتونن بخوابن نه بیشتر و بعد بیدارشون می کنن اما توی نماز خونه نزدیک ۳ ساعت میخوابه.چون هم خنکه هم آروم . اکثرا هم اونجا برای خواب میرن لذا صدای نماز خوندن هم اونجا نمیاد.

دیشب شام قیمه پخته بودم . هر وقت که قیمه داریم از دست این پدر و دختر باید ۱ کیلو سیب زمینی سرخ کنم تا در نهایت به اندازه یه بشقاب خورش برای سر سفره بمونه.سروین یه بشقاب سیب زمینی خورد . شامش هم حسابی خورد و وسطش هی می گفت : مامان چقدر غذاتون خوشمزه ست

سروین یه عادت جدید که پیدا کرده اینه که موقع خواب گاهی اوقات به جای اون که من براش قصه بگم خودش برای من قصه میگه قصه های سروین قصه خودشه منتهی با شخصیتی به نام " سارا" .

قصه هاش بازخورد رفتار اون روز من و مربیهای مهدش و برخورد پدرشه با خودش

گاهی وقتا از شنیدنشون خوشحال می شم و گاهی ناراحت با کلی عذاب وجدان که چرا فلان حرفو بهش زدم و فلان کار رو کردم که چنین نتیجه ای بده. اما خوشبختانه بیشتر قصه هاش مثبت و خوبه و خیال منو راحت می کنه.

دیروز که با خودم آورده بودمش دیدم که چقدر خوبه که سروین مهدش نزدیک خونه است و توی گرما و سرما مجبور نیست این همه راهو همراه ما بیاد و برگرده.

فقط بدیش اینه که مدت بیشتری رو باید از هم دور بمونیم.وگرنه بدی دیگه ای نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 14:39  توسط مامان سروین | 
دیشب که تلویزیون سریال خانواده رابینسون یا همون خانواده دکتر ارنست خودمون رو پخش میکرد

من و سروین با هم داشتیم نگاه می کردیم یه جاهایی دیدم سروین کاملا خیره تلویزیون شده و اصلا

حواسش به دور و برش نیست و اون بخشها مربوط به حمله آدم خورها بود که کریستینا رو ترسونده

بودن .وقتی متوجه موضوع شدم گفتم سروین جون از این فیلم خوشت نمیاد گفت:

نه نمیخوام ببینم. من هم زود کانال رو عوض کرد وقتی بابایی سروین اومد خونه و خواست این سریال رو

ببینه فورا  گفت من از اینا خوشم نمیاد .

 

 

پی نوشت۱:خود من هم اصلا خاطرات خوبی از دیدن فیلم های وحشتناک ندارم برای  همین    اصلا

دوست ندارم ذهن کوچولوی سروین گلم با این چیزا مشغول بشه و ناراحتش کنه.

پی نوشت ۲: امروز قرار بود روز اول باشه با یه پست اما ظاهرا اینجوری نشد.

پی نوشت ۳: این عکس سروین موقتیه . توی آرشیوش دنبال یه عکس بهتر هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:23  توسط مامان سروین | 
سلام

اینجا وبلاگی است برای دخترم.

اسمش سروین است یعنی مثل سرو

متولد ۲۹ تیر ۸۲ است.

تا چند روز آینده سعی می کنم عکسش رو هم اینجا بذارم.

این وبلاگ رو به پیشنهاد دوست عزیزم مهروش درست کردم تا از کارهایی که سروین انجام می ده از حرفاش شیرین زبونیهاش و خیلی چیزای دیگه که مربوط به اون میشه  اینجا بنویسم

سروین الان حدود یک ساله که به صورت تمام وقت به مهد کودک میره اسم مهد کودکش مفیده

مربیهاشون رو اونجا خاله صدا می کنن.

برای روز اول فکر کنم همین اندازه بس باشه تا فردا ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:35  توسط مامان سروین |