تبليغاتX
سروستان
اینجا وبلاگ خانواده 3 نفره ما است
من می ترسم.

می ترسم کارم رو از دست بدم

من می ترسم زندگیم به خطر بیفته

برای همین این جا سکوت می کنم.

اما دلم پر ازدرده.حالم داره از این همه دروغ و دغل به هم می خوره.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:13  توسط مامان سروین | 
سروین دیروز موضع خودش رو در انتخابات دهم رسما اعلام کرد:

مامانی من و غزل و شینا و سوگند به موسوی رای می دیم.

--

همسرجان به آنتن ماشین روبان سبز گره زده.اول بهش گفتم همسرجان این کارها مال دختر و پسرهای جوونه از ما گذشته ما بچه کلاس اولی داریم.اما همسرجان نه تنها روبان رو جدا نکرد پوستر و پرچم هم به ماشین چسبوند.

تازه هر شب اصرار داره  که بیا بعد از مناظره بریم بیرون.اما من مخالفم  و خواب و کار روز بعد رو بهانه می کنم.اما دیشب پیش از مناظره رفتیم بیرون.

در هر حال کم کم به خودمون اومدیم دیدیم. الکی الکی خوشحالیم و شب توی خیابون(کارهای هرگز نکرده) صدای موزیک ماشین هم بلند و هر دومون نسبت به طرفدارهای کاندیدای مورد نظرمون واکنش نشون می دیم و نسبت به کاندیدای دیگه (محمودو می گم) واکنش منفی.

یواش یواش توی خونه اون حالت رکود و یکنواختی کم رنگ شد.انگار هنوز نیومده رنگ زندگیمون رو هم سبز کردی جناب میر حسین موسوی . خدا کنه انتخاب شی و صبح دولتت بدمد و این شادی ادامه پیدا کنه.

--

شروع کردم به دیدن سریال لاست. الان دی وی دی هشتم هستم. چند تا چیز برام عجیبه و غیر قابل باور. یکی این که چرا موهای این لاستی ها رشد نمی کنه.چرا جک بعد از گذشت دو ماه موهاش هنوز این قدر کوتاهه

چرا هیچ وقت غذا خوردنشون نشون داده نمی شه.

صحنه های زد و خورد و خونریزی رو در این سریال اصلا دوست ندارم.دعواهاشون خیلی شدید و آزار دهنده است.

از شخصیت جک خیلی خوشم اومده.خیلی خیلی... اونقدر دیالوگهای زیبا داره این آقا جک که نمی دونم کدومشو بگم.

مثلا وقتی کنار اون خانم سیاه پوست که چند روز خیره به دریا می نشینه و کم کم باهاش سر صحبت رو باز می کنه

یا وقتی کیت می خواد گذشته اش رو براش بگه و جک می گه مهم نیست که ما قبلا کی بودیم و چه شخصیتی داشتیم ما الان ۴ روزه مردیم و زندگی جدیدی رو شروع کردیم.

دیگه از متعهد بودن و مسئول بودنش هر چی بگم کم گفتم.

(قابل توجه مامورین حراست ادارات و هسته های گزینش )(راستی مهندس موسوی برنامه ای برای بچیدن گزینش نداره.خوب وقتی احمدی نژاد سازمان مدیریت به اون عظمت رو برچید لابد باید بشه گزینش رو هم جمع کرد)

دلم برای کلیر و ساویر می سوزه مخصوصا ساویر. آخی !!! الهی !چه گذشته تلخی ! مادرت بمیره!

جان لاک هم که خیلی مرموزه . اصلا از اون چشمهاش موذی بودن می باره.هنوز نمی دونم چه قضاوتی راجع بهش داشته باشم.مثلا بگم حس ششم قویی داره. توی این پروژه جزیره دست داره( این رو دیگه بعد از این قسمتهای اخیر مطمئنم که نمی تونه باشه)

مثلا بگم باهوشه.نمی دونم!

در هر صورت به نظرم خیلی هنرمندانه این سریال طراحی شده. سریالهای ما کجا و مال اونا کجا.

در سریال های ما برای رسوندن پیام این همه فکر نمی شه . مستقیم می ریم سر اصل مطلب.

اما در یک سریال امریکایی که ادعای مسلمونی هم ندارند . به این ظرافت و قشنگی این همه پیام رو در دل داستان نهفتن واقعا حرف نداره.

 

 

 

--

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:4  توسط مامان سروین | 
وقتی یک مدتی بین نوشتنم فاصله می افته تنبل می شم و انقدر حرف برای گفتن پیدا می کنم اما اینکه بیام و بنویسمشون نه اصلا..

هفته پیش ما مشهد بودیم خیلی خوش گذشت و خوب بود.یک کشف مهم در مشهد این بود که توت سفید در این شهر فروخته نمی شه و انقدر درخت توت اون جا زیاده که کسی توت نمی خره.

توی تمام کوچه ها پر از توت بود و آسفالت کوچه و خیاوبونها لکه لکه های بزرگ ناشی از له شدن توت روشون نمایان بود.

بگذریم ... الان هم که بحث انتخابات داغه .

اما در مورد نامزدها انتخاباتی:

۱- احمدی نژاد که طفلی بدجوری به دست و پا افتاده از فیلتر کردن فیس بوک و عوض کردن نوار تبلیغاتی و خیلی دست و پا زدنهای دیگه که انگار خودش و دار و دسته اش توی باتلاق گیر کرده اند چون هرچی دست و پا می زنند بیشتر فرو می رن.

۲- محسن رضایی هم حالا کاندیدا شده دیگه. خوب ۳ نفر کمه .

۳-شیخ مهدی کروبی هم که به نظرم باید همیشه یک کپسول اکسیژن همراهش باشه تا حرف بزنه . انقدر هن هن می کنه و نفس نفس می زنه که آدم خسته می شه تا دو کلوم حرفشو حالیش بشه.

یک جایی بهش گفتن توی برای ریاست جمهوری پیری . ایشون هم در جواب گفته رئیس جمهور که نمی خواد بیل بزنه.

آخه بنده خدا! بیل نمی خواد بزنه حرف که می خواد بزنه.تو باید کلی زور بزنی تا یک جمله بگی آخرشم انقدر ایجور اوجور می کنی و خدمت شما که عرض می شه می کنی باید نوار سخنرانی تو از اول با دور تند گوش داد تا فهمید اصل موضوع چی بوده

۴- اما جناب میر حسین موسوی.ایشون هم موهای سفید و سن و سالش خیلی تو چشم می زنه و اخم توی پیشونی که نشان از گذر ایام می دهد بدجور و حتما توی جیب های کت ایشون باید لااقل یکی دو رقم قرص همیشه همراه وجود داشته باشه.شاید یکی از دلایل حمایت و حضور همسر این جناب همین ملاحظه سن و سال و بیماری و این جور چیزا باشه که یک موقع طرف کار دست خودش نده.

اما با این همه مزیت مهمش حضور همسرش یعنی خانم رهنورد در کنارشه.من که یاد تبلیغات اوباما و حضور همسرش می افتم.با این حساب هرچی میر حسین موسوی پیر و فس فسو باشه هم سرش سرحال و پر انرژیه و کمبود های شوهر رو جبران می کنه و هی از پشت هلش می ده.

رگ خواب جوونها هم که خوب دستشه با اون روسری گل گلی و مانتوی سبز و کیف صنایع دستی و گرفتن دست شوهر نظر اکثریت رو به خودش جلب کرده.

تا به حال در ایران بعد از انقلاب سابقه نداشته که رجال سیاسی همسرشون  در کنارشون حاضر باشه و در سخنرانیها شرکت کنه.  و یا اصلا دیده بشه.

مثلا در مورد همسر امام من همیشه فکر می کردم که باید یک بانوی بی سواد و عامی و معمولی باشه و چون بلد نیست حرف بزنه و پیره همیشه قایمش می کنند.

اما وقتی بنده خدا مرحوم شد فهمیدم سوادش در حد سیکل بوده . شاعر بوده . نامه های قشنگی می نوشته خیلی هم شیک و مرتب و خوش برخورد بوده.

نمی دونم بقیه چرا انقدر همسراشون رو قایم می کنند.

در هر حال از این حرکت خانواده جناب موسوی خیلی خوشمون اومد.انتخاب رنگ هم ایده جالبی بود.

در مورد انتخاب خودم باید بگم با این حساب من به نفر چهارم این فهرست رای خواهم داد.چون  فرد دیگری رو ارجح نمی بینم.پچطور بگم ؟ .. یعنی  دلیل انتخابم لزوما به معنی به تر بودن این فرد نیست . به این خاطره که چاره دیگه ای ندارم.اون ۳ نفر اول اصلا صلاحیت لازم رو از دید من ندارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:59  توسط مامان سروین | 
جونم براتون بگه از این عمری که از خدا گرفتم فهمیدم شخصیت واقعی واقعی ایرانی ها در ۲ جا نمایان می شود یکی هنگام رانندگی و دیگری هنگامی که در اینترنت پرسه می زنند.

اولی که واضح و مبرهنه. همه تون هم دیدید. بی شخصیت ترینشون هم از نظر من رانندگان تاکسی و ون و می نی بوس هستند که انگار بزرگراه و خیابون ارث باباشونه.البته خانم های راننده تاکسی هنوز شخصیت خودشون رو حفظ کردند و از این بی آبروبازی ها در نیاوردند.دروغ چرا تا قبر آ.آ.آ.آ..

نمونه اش امروز یک راننده ون بود که فکر می کردی داره با موتور حرکت می کنه . وسط بزرگراه حکیم یک دفعه سر ماشینش کج می شد و تغییر مسیر آن چنانی حالا نمی گم خرکی می داد.

یک بار خواست از سمت راستم بگیره نگذاشتم دفعه بعد اوم چپ باز نگذاشتم . واسه همین رفت جلو و پیچید.

بدترین اتفاق امروز هم وقتی بود که در بزرگره کاشانی یک پیر مرد آر دی سوار گرفت جلوی من و من هم رفتم  و گلگیر من خورد به سپرش . بنده خدا انگار به محرک ها جواب نمی داد یا به روی خودش نیاورد نمی دونم . در هر حال راهشو کشید و رفت. اما فکر کنم اصلا نفهمید چون وقتی رفتم بغلش و گردنم و کج کردم و چپ چپ نگاهش کردم اصلا منو ندید.

ماشین هم چون از اون سمت خورده بود برای همین زیاد مهم نبود و من هم رفتم.البته امروز چیزیش نشد فقط همدیگرو بوس کرده بودند. اینطوری!

خوب از موضوع منحرف شدیم . داشتم می گفتم که موقعیت دیگه ای که ایرانیها شخصیت واقعیشون معلوم می شه توی نته.

مثلا همین وبلاگ ها . یکی از نوشته هات خوشش نمیاد و بعد تو رو هم می شناسه. میاد برات کامنت توهین آمیز میذاره . حالا اگر خیلی با تربیت باشه خصوصی میذاره.

خوب عزیز من خوشت نمیاد نخون.چرا خون خودتو کثیف می کنی آخه بی تربیت جان!

من نمی دونم چرا ما اینطوری هستیم چرا تحملمون کم شده. چرا نمی دونیم کجا باید چه عکس العملی نشون بدیم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:13  توسط مامان سروین | 
۱- قرص های روغن گل پامچال رو دوباره گیر آوردم و شروع کردم به خوردنشون. پوستم خیلی شفاف و نرم شده.این قرص ها واقع معجزه می کنند. توصیه می کنم به خانم ها که در برنامه روزانه شون این قرص ها رو مصرف کنند .مثل ویتامین .چون این ها نه تنها ضرر ندارند بلکه کلی هم فایده دارند برای بدن.

به خاطر چرب بودنشون عملکرد معده رو هم به تر می کنند.

۲- دیشب فیلم حباب رو از شبکه دو دیدم خیلی خوب بود و خوشم اومد.

۳- دیروز رفتم دندونپزشکی دندون شماره ۵ ردیف بالا رو عصب کشی کردم. پر کردنش موند برای هفته بعد.

من از ۷ سالگی بلا استثنا هر شب مسواک زدم  و اصولا بدون مسواک شب خوابم نمی بره.با این حال توی این سن ۳ تا دندون عصب کشی شده دارم و ۱۰ تا دندون پر شده.وقتی می بینم آخرش هرچقدر وسواس هم داشته باشی کارت به دندونپزشکی می افته دیگه به سروین اصرار نمی کنم که حتما مسواک بزنه.چون به این نتیجه رسیدم بالاخره این دندون ها آخرش می پوسه چه بهش برسی و چه نرسی.

آخ اگه آدم ها سر ۴۰ سالگی دندوناشون می ریخت دوباره در میومد اون وقت حال دندونپزشک ها رو می پرسیدم.نمی دونم خدا چرا به این بعد قضیه فکر نکرده بود و شاید هم به فکر دندونپزشکها بود با این قیمتهای بالاشون.

۴- سروین جدیدا برامون جک تعریف می کنه. جک هاش بیشتر شبیه جمله خبریه. ولی انقدر بامزه تعریف می کنه و خودشم بعدش غش غش می خنده که ما هم الکی می خندیم و وادار می شیم از این جک های الکی تعریف کنیم و بعد هی الکی بخندیم.

خیلی خوش می گذره جاتون خالی.یک دفعه می بینی ۲ نفری با سروین یک ساعته داریم چرت و پرت می گیم و می خندیم و باباش هم به ما می خنده.

معمولا هم جک هاش با یه روز یه مرده شروع می شه.

۵- دارم کتاب پی اچ پی می خونم یک زبان اسکریت نویسیه.یکی از همکاران شرکت مرتبط با ما بهم قول داده یاد بگیرم منو ببره اونجا که از این جا به تره.حالا نمی دونم خرم کرده گولم زده نمی دونم در هر حال من دارم پی اچ پی می خونم.

همکاران اینجا می گن گولت زده.چون در ازای این وعده آبکی من یک کمک برنامه نویسی توپ بهش کردم مفت و مجانی اون هم در ازاش گفت: خودم میام می برمت با یک نگاه می دزدمت!!!

حالا دیگه من خرم و اون زرنگه و این چیزا دیگه به من مربوط نیست!!!

 

۶- رانندگی یاد گرفتم و می کنم. اما یک مشکل خیلی مهم وجود داره و اون هم جای پارکه.اطراف اداره ما هیچ وقت جای پارک نیست و اگر هم پیدا بشه دیگه تا آخر وقت نباید ماشین رو تکون بدی چون بری و برگردی جاتو گرفتن.بنابراین خیلی برام مفید نبود.

مگر اینکه بشم رئیس اداره تا یک جا توی پارکینگ اداره بهم بدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:13  توسط مامان سروین | 
ساختمان های ادارات مرتبط با ما و همین طور ساختمان فعلی خودمون غصبی ان!

یعنی تصرف شدن.

یعنی صاحباشون راضی نیستن.

یعنی صاحباشون زنده ان و برای  باز پس گیری اومدن اما بهشون پس ندادن.

یکی زمینش غصبیه یکی ساختمونش.

خدایا یعنی هرچی نماز ظهر و عصر این جا خوندم باطلن؟

 واقعا تکلیف نمازهای من چیه؟ و من این وسط چه کاره بیدم؟!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:53  توسط مامان سروین | 
من امروز خوشحالِ خسته ام.

بعد از ۲ هفته مشکل ما طی یک عملیات پلیسی خانوادگی حل شد.این عملیات از ساعت ۴ بعد از ظهر دیروز آغاز شد با رمز امشب اگه دستم بهت نرسه.و تا پاسی از نیمه شب ادامه داشت و به خیر و خوشی تموم شد.

واقعا من نمی دونم با چه زبونی از نیروهای صدیق پلیس و آگاهی و ۱۱۰ و ۲۱۰ ۱۲۵ و ۱۱۵ تشکر کنم.

خسته نباشند.امیدوارم برای عزیزانشون چنین مشکلی پیش بیاد تا درد مردم رو بفهمند و یک کم وجدان در وجودشون بیدار بشه.

فقط بلدن بریزن توی عروسیها و پارتی ها .

دیشب از ذوق و خوشحالی خوابم نبرده.خدایا شکرت!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:51  توسط مامان سروین | 
سریال بی گناهان رو خیلی دوست دارم.به نظرم سالها بود که چنین سریال بی نقصی و بی نظیری از تلویزیون پخش نشده بود.

بازی عالی بازیگران که هرکدوم سابقه کارگردانی هم در کارنامه شون دیده می شه تا فراز و فرودهای دلنشین داستان و دیالوگ های بی نظیر سریال.هرکدوم به تنهایی می تونند برای یک مجموعه نقطه قوت باشند اما در این سریال همه اونها یک جا وجود داره.

هیچ صحنه ای اضافی نیست.داستان بار دراماتیکی خیلی عالی داره.

بازی داریوش فرهنگ حرف نداره و بسیار باور پذیره.دلهره هاش نگرانی هاش همه چی اش

فقط باید بگم دست مریزاد.

دو  ساعت بعد از این سریال مجموعه یوسف پخش می شه.من که اصلا نمی بینم و دلم می سوزه به حال  اون ۱۴ میلیارد بی زبون که به پای این سریال آبدوغ خیاری ریخته شده .

ایراد های این مجموعه اونقدر زیاده که از حوصله من خارجه که بخوام بشمرمشون. با یک سرچ ناقابل در گوگل می تونید نقدها رو ببینید و بخونید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:56  توسط مامان سروین | 
امسال عید که سریال مرد ۲ هزار چهره مهران مدیری رو دیدم از قسمت های آخرش که مربوط بود به جادو و جادو گری خوشم نیومد.

به نظرم بی ربط بود. احتمال دادم به خاطر این مهران مدیری به موضوع جادو پرداخته که کمتر به سریالش پیله کنند و کم تر مسائل مبتلا به جامعه رو به چالش بکشه و یک جور زنگ تفریح سریالش باشه.

این گذشت تا مدتی پیش که برای یکی از آشنایان مشکلی پیش اومد که قاعدتا باید به اون نوع مشکل پلیس و آگاهی و وزارت اطلاعات رسیدگی می کردند.

بعد از گذشت یک ماه اون بندگان خدا با پی گیری هایی که از این سازمان ها و نهاد ها کردند به هیچ نتیجه ای نرسیدند . حتی برای گرفتن حکم قضایی نتونستند قاضی رو مجاب کنند.

این شد که یکی دیگر از آشنایان پیشنهاد داد به جادوگر مراجعه کنند و خودش یک خوبشو سراغ داشت.

جادوگر چه ها که نگفت و چه سرنخ های که نداد و چقدر مفید بود بماند.

باز هم شخص دیگری جادوگر دیگری رو معرفی کرد . وقتی گفته های این یکی رو با واقعیت تطبیق دادیم کم مونده بود شاخ در بیاریم.

کم کم متوجه شدیم  دور و برمون توی همین تهران چقدر از این جور افراد هست و چقدر مراجعه کننده دارند و روزانه کلی گره از کار بندگان خدا باز می کنند. 

البته هنوز مشکل به طور کامل حل نشده اما وضع از زمانی که از پلیس و نیروی انتظامی کمک گرفته شده خیلی خیلی بهتره و جای امیدواری هست.چون پلیس هیچ کمک به درد بخوری نکرد.

حالا بعد از گذشت یک ماه از سریال جناب مهران خان مدیری منظورشو  و جواب حرفم رو گرفتم و دیگه به نظرم قسمت های پایانی سریال بی ربط و وقت تلف کن نبودند.

واقعا این همه ادعا و این همه نیرو و تجهیزات چه  می کنند و چرا به درد مردم نمی خورند تا طرف مجبور بشه در قرن بیست و یکم سراغ رمل و اصطرلاب بره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:19  توسط مامان سروین | 
مدتیه این جا خیلی گرد و غبار غم گرفته برای همین امروز یک کم از سروین می نویسم:

در مطب دکتر سونوگرافی نشسته بودیم با سروین و روی دیوار کلی عکس سه بعدی جنین بود. روی میز هم یک آلبوم بود از تصاویر ۳ بعدی جنین.

آلبو رو برداشتم و شروع کردم با سروین به ورق زدنش و توضیح عکس ها .

بعد از مدتی سروین گفت مامان این نی نی ها چقدر دل مامانشون کثیفه!

به منشی مطب گفتم ببین دخترم چی می گه ؟ می گه : چقدر دل مامان این بچه ها کثیفه

خانمه خندید و گفت : این که چیزی نیست . قبلا یک بچه اومده بود می گفت این بچه ها چرا آتیش گرفتن؟!!!

--

جمعه شب ها سروین هنوز تو حال و هوای تعطیلیه و شب به زرو می خوابه. جمعه این هفته وقتی بهش گفتم زود بخواب . گفت اگر نخوابم چی می شه.

من هم گفتم صبح دیر بیدار می شی و ما اذیت می شیم و بعد چون تو توپولی هستی من قلمبه ات می کنم و میندازمت توی ماشین و می برمت.

گفت: آخه این چه وضع صحبت کردنه! یعنی چی که قلمبه ات می کنم بگو بغلت می کنم و میذارمت توی ماشین!

من هم گفتم : آخه تو سنگینی من چطوری بغلت کنم!!!

پی نوشت: توضیح ضروری که باید بدم اینه که مدتی است در اعضا و جوارح ما کیست هایی پیدا شده که اختلالاتی در بدن ما به همرا داشته. بنابراین ما هر ۴ ماه یک بار سونوگرافی کنترلی داریم.این بار خیلی کم تر شده بودند.ولی باز هم بودند.کم تر شدنشون فکر کنم به دلیل قرص معجزه گر گل پامچال یا همون اویل پریم رز اجنبی ها بوده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:16  توسط مامان سروین |